در انديشه سقراط
فن زاياندن نفوس

سيدمحمد ناظم زاده قمي*

سقراط ( 399 - 469پيش از ميلاد)، فيلسوف بزرگ يونان در آتن زاده شد، همان جا زيست و همان جا جان باخت. وي پسر سوفرونيسکوس و فنارت از قبيله آنتيوخيد و از مردم بخش الوپکا بود. سقراط داراي قدرت خاصي بوده است به طوري که در زمستان و تابستان فقط يک جامه مي پوشيد و عادت پابرهنه راه رفتن حتي در جنگ هاي زمستاني را ادامه مي داد. وي در سده پنجم پيش از ميلاد مي زيسته که اين سده يکي از درخشان ترين دوران هاي تمدن يوناني و به ويژه تمدن آتني است. او زندگي خود را در ميدان هاي عمومي، در دکان هاي دوستان، زير رواق ها، در سايه ستون هاي معبدها، با مکالمه و مباحثه و مصاحبه مي گذرانده است.

گفت وگوهاي سقراط، واقعيت هاي بنيادي زندگي اش بود با صنعتگران، پيشه وران، سياستمداران، هنرمندان، سوفيست ها و زنان بحث و گفت وگو مي کرد. محتواي زندگي اش گفت وگو بود، ولي اين گفت وگو جنبه تازه يي داشت، روح را برمي انگيخت و بي آرام مي ساخت و مجبور به تسليم مي کرد. پوشيده نيست که خود سقراط، چيزي ننوشته و ما آيين فلسفي او را صرفاً از راه نوشته هاي شاگردانش مي شناسيم و در اين زمينه دو منبع عمده در دست داريم که يکي تاليفات افلاطون است و ديگري نوشته هاي گزنفون، ارسطو هم چند فصلي وقف بحث از سقراط کرده که اهميت فراوان دارد. اما قديمي ترين نشانه يي که از سقراط مي توان يافت، چهره يي از اوست که در نمايشنامه ابري ها اثر آريستوفان وصف شده است. قصد سقراط اين بود که جستن را رواج دهد، با اعتماد به اينکه «جوينده يابنده است». او وظيفه خود را آگاه کردن مردم به جهل خويش مي دانست چون معتقد بود مردم به اين دليل در کشف حقيقت عجز دارند که در جست و جوي آن نيستند. پس اگر در جست و جوي آن نيستند، اغلب هميشه از آن جهت است که تصور مي کنند حقيقت را در اختيار دارند، هرچند به وجود آن نادانند. پس، از نخستين شرط هاي تهذيب نفس که مي تواند آن را به کشف حقيقت هدايت کند، اين است که انسان را به جهالتش معترف سازيم. سقراط که مادرش ماما بود، از پيشه مادر خود براي فهماندن اين مطلب استفاده مي کرد. او مي گويد؛ زني که آبستن است بچه يي در شکم دارد ولي بايد اين بچه را بزايانند. در غالب موقع ها اين کار بدون مداخله يک ماما به درستي انجام نمي گيرد. همين طور يک معلومات فلسفي وجود دارد که بايد حاکم بر رفتار و کردار آدمي شود. ممکن است هر کس بي آنکه خود بداند گنجي در وجود خود نهان داشته باشد. تمام ما بالقوه در وجود خود داراي معلومات مورد بحث هستيم، تنها بايد به وجود آنها پي ببريم. روح ما از حقايق اصلي اخلاق آبستن است، تنها زاياننده يي لازم دارد. سقراط خواسته است چنين زاياننده يي باشد و او فن «زاياندن نفوس» را اختراع کرده است. بر اساس اين فن، فرد در وهله اول بايد به جهل خود اعتراف کند که اين اعتراف مقدمه يي خواهد شد که او را به تفکر وادارد.

روش او اين بود که پرسش هايي از ديگران مي کرد و آشکار مي ساخت که آنها برخلاف ادعايشان، هيچ نمي دانند. او تاکيد مي کرد بايد خود را درست بشناسيم و به نقطه هاي جهل خويش آگاه باشيم و اگر به چيزي علم نداريم، خود را دانا نينگاريم. سخن سقراط مبتني بر اين اعتقاد تزلزل ناپذير بود که دانش در اصل دست يافتني است، اما اگر بخواهيم اميدي به کسب آن داشته باشيم، ابتدا بايد ذهن خود را که پر از تفاله تصورهاي مبهم و گمراه کننده است، به خوبي بپيراييم. جست و جوي مثبت براي کسب معرفت، تنها پس از اين مرحله شروع مي شود. تفاوت عمده يي که سقراط با فيلسوفان سوفسطايي که هم عصر او بودند، داشت اين بود که سوفسطاييان مدعي بودند همه چيز را مي دانند، مي توانند همه چيز را تعليم دهند، هر چيزي را بسازند، يعني خلاصه هر کاري از دست شان برمي آيد. در مقابل سقراط مي گويد هيچ نمي داند و هيچ چيز را هم نمي تواند تعليم دهد.

در واقع سقراط يگانه امتياز خود را نسبت به ديگران اين مي دانست که او نسبت به ناداني خود آگاه است و البته جهل سقراط جهلي است با خبر از خود و اين آگاهي به ناداني، علمي است والاتر. به عبارت ديگر، جهل او از سر علم است. هاتف دلفي هم به سقراط همين را گفته بود؛ «سقراط دانا ترين مردم است، زيرا او تنها کسي است که مي داند که نمي داند.» زماني که هاتف غيب اين را اعلام کرد، او بر خود فرض دانست که ناداني آن دسته از همشهريانش را که خود را دانا مي پنداشتند، برملا کند. براي همين او شيوه يي از طرح پرسش هاي گره دار درباره مساله هاي اساسي اخلاقي و سياست را پيشه خود کرد.

وي در تعليم به شيوه جدلي (ديالکتيکي) توجه داشت. به اين معنا که هيچ وقت اول اظهارنظر نمي کرد، بلکه حريفش را به اظهار عقيده وامي داشت. آنگاه او را به گفت وگويي مي کشاند که در نهايت درمي يافت نظرش بي اساس بوده است. پس از آنکه به وسيله پرسش و پاسخ خطاي مخاطب را ظاهر مي کرد، باز به همان ترتيب گفت وگو و پرسش و پاسخ را دنبال مي کرد و به کشف حقيقت مي کوشيد. اين شيوه گرچه ممکن بود هيچ يک از دو طرف را به جايي نرساند، ولي دست کم ذهن شان را باز و بينش شان را عميق تر مي ساخت.

مثلاً اعتراف مي کند که نمي داند واقعاً «شجاعت» چيست. و از شخص ديگر مي پرسيد؛ آيا او از اين موضوع هيچ آگاهي دارد؟ يا سقراط مباحثه را به جهتي مي کشاند تا آن شخص کلمه «شجاعت» را به کار ببرد، آنگاه از او مي پرسيد؛ «شجاعت» چيست؟ وقتي تعريفي به او ارائه مي شد سقراط اظهار خشنودي مي کرد، ولي مي فهماند که يکي دو اشکال کوچک هست که دوست دارد روشن شوند، و در ادامه بحث عدم کفايت تعريف پيشنهادشده را آشکار مي ساخت.

سقراط بر اين عقيده بود که؛ حتي اگر معلم پاسخ را هم بداند، باز هم روش صحيح تعليم اين است که آن را يکباره به متعلم نگويد، بلکه او را راهنمايي کند تا خودش قدم به قدم پيش رود و با گذر از پاسخ هاي احتمالي نادرست، به پيدا کردن پاسخ درست نائل آيد.

شعار اصلي سقراط اين بود که «خودت را بشناس» چون به نظر او اگر بخواهيم درست زندگي کنيم بايد «خود را بشناسيم» و در اصل اختلاف ميان کسي که خود را مي شناسد و آن که خود را نمي شناسد، بسيار است. کسي که خود را مي شناسد از روي همين شناسايي مي داند که چه چيزي براي او سودمند و چه چيز زيان بخش است و کسي که خود را نمي شناسد، از همين رو نمي داند که سود و زيان او در چيست. پس اولي مي داند که غفلت از چه کارهايي زيان بخش است و از چه کارهايي بايد اجتناب ورزد و دومي که اين را نمي داند بدون انديشه کار مي کند و از کار خوب غافل و در کارهاي بد غرق مي شود. پس اگر مي خواهيم درستکار باشيم بايد معرفت کامل نسبت به اميال و استعدادهاي خود داشته باشيم و هرگاه چنين معرفتي حاصل نکنيم اين اميال و استعدادها براي ما وحشت آور خواهد بود. کسي که خود را مي شناسد چه چيزي براي او سودمند است و آنچه را که از قوايش ساخته است با آنچه از عهده اش بيرون است، تمييز مي دهد و چون جز به کاري که مي داند دست نمي زند و از انجام کاري که نمي داند پرهيز مي کند، از خطا و اشتباه مصون مي ماند و از بدبختي و تباهي مي رهد. اما کسي که خود را نمي شناسد و خود را درباره قوا و استعدادهايش به اشتباه مي اندازد در قضاوت اشخاص و اشيا درمي ماند و هيچ تصور روشني از آنچه براي او ضروري است يا آنچه بايد انجام دهد و وسايلي که به کار او مي آيد، ندارد و خود را در همه چيز فريب مي دهد و از اين رو همه فايده ها از او مي گريزند و از بدبختي به جان مي آيد. از اين روست که انسان بايد به خود و محدوديت هايش آگاهي داشته باشد. همان گونه که مشاهده مي شود هر فرد بايد خود را به درستي بشناسد، پس سقراط با فرد کار دارد نه با توده مردم. او خود در اين باره مي گويد؛ «من همواره يکايک افراد را مخاطب قرار مي دهم، چون آن که با توده مردم به راستي و درستي سخن بگويد، زنده اش نمي گذارند. از اين رو کسي که بخواهد در راه حق نبرد کند و زماني کوتاه زنده بماند ناچار است به گفت وگو با افراد قناعت ورزد.» کار سقراط اين است که تک تک افراد را به انديشيدن وادارد. او مي خواهد جستن را رواج دهد و بر اين عقيده است که «آدميان در مصاحبت يکديگر به خود مي آيند و حقيقت بر آنان جلوه گر مي شود». اگر کسي به حقيقت دست يابد دچار خطا نمي شود، زيرا بدعملي، زاده ناداني و جهل است. هيچ کس از روي علم و عمد دنبال بدي نمي رود و اگر خوبي را تشخيص دهد، البته آن را اختيار مي کند.

سقراط نه تنها معتقد بود که خداوند آيات و نشانه هايي به مردمان مي نماياند و با پيشگويي هايي به کمک آنان مي شتابد و اراده خود را از راه نداي غيبي و روياها به آنان مي شناساند، بلکه به نداي الهي اعتقاد داشت و آن را در باطن خود مي شنيد که به او مي گفت چگونه رفتار کند.

روش سقراط مورد توجه بسياري از جوانان قرار گرفت و آنها به دور او حلقه زدند و از گفت وگوهاي او کسب فيض کردند و سرانجام هم او را به اتهام اينکه جوانان را به فساد مي کشاند و موجب بي اعتقادي آنان به خدايان شهر مي شود، محاکمه کردند و به مرگ محکوم ساختند.

*محقق مرکز دايره المعارف بزرگ اسلامي کارشناس مسائل سياسي

منابع؛-----------------------------

1- فلاسفه بزرگ، آندره کرسون، ترجمه کاظم عبادي

2- سقراط، کارل ياسپرس، ترجمه محمدحسن لطفي

3- فيلسوفان يونان و روم، امير جلال الدين اعلم

اعتماد 2063