مرثیه ای برای سیدالشهدا -  دکتر عی شریعتی

دکتر شریعتی چهل سال قبل در باره عاشورا چه نوشت؟


این نوشته را به نقل از کتاب " حسین وارث آدم" می خوانید:

شب عاشورا بود، عاشورای سال ۴۹؛ گفتم بروم به مجلس روضه ای، که صدایش از هر کوچه و خانه امشب بلند است. منصرف شدم. اما شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد، چه می‌توانستم کرد؟ از خودم توانستم منصرف شوم، از روضه توانستم منصرف شوم، اما چگونه می‌توانستم خود را از عاشورا منصرف کنم؟
نامه ام را که به دوستم نوشته بودم - دوستی که هرگاه روزگار عاجزم می‌کرد و رنج به نالیدنم وا می‌داشت، به پناه او می‌رفتم - برگرفتم، گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی‌شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم، آنچه را در نامه ی او برای خود نوشته بودم و تصور غربت و رنج خودم بود، تصحیح کردم تا تصویر غربت و رنج حسین گردد.
... پیش چشمم را پرده ای از خون پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:
صحرای سوزانی را می‌نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می‌جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

می‌ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می‌نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

می‌ترسم در سیمای بزرگ و نیرومند او بنگرم، او که قربانی این همه زشتی و جهل است. به پاهایش می‌نگرم که همچنان استوار و صبور ایستاده و این تن صدها ضربه را بپاداشته است. ترسان و مرتعش از هیجان، نگاهم را بر روی چکمه ها و دامن ردایش بالا می‌برم: اینک دو دست فرو افتاده اش، دستی بر شمشیری که به نشانه شکست انسان، فرو می‌افتد، اما پنجه های خشمگینش، با تعصبی بی‌حاصل می‌کوشد، تا هنوز هم نگاهش دارد... جای انگشتان خونین بر قبضه شمشیری که دیگر ...
... افتاد! و دست دیگرش، همچنان بلاتکلیف.

نگاهم را بالاتر می‌کشانم: از روزنه های زره خون بیرون می‌زند و بخار غلیظی که خورشید صحرا می‌مکد تا هر روز، صبح و شام، به انسان نشان دهد و جهان را خبر کند.
نگاهم را بالاتر می‌کشانم: گردنی که، همچون قله حرا، از کوهی روییده و ضربات بی امان همه تاریخ بر آن فرود آمده است. به سختی هولناکی کوفته و مجروح است، اما خم نشده است. نگاهم را از رشته‌های خونی که بر آن جاری است باز هم بالاتر می‌کشانم:  ناگهان چتری از دود و بخار! همچون توده انبوه خاکستری که از یک انفجار در فضا میماند و ... دیگر هیچ!
پنجه ای قلبم را وحشیانه در مشت می‌فشرد، دندان هایی به غیظ در جگرم فرو می‌رود، دود داغ و سوزنده ای از اعماق درونم بر سرم بالا می‌آید و چشمانم را می‌سوزاند، شرم و شکنجه سخت آزارم می‌دهد، که: «هستم»، که «زندگی می‌کنم».

این همه «بیچاره بودن» و بار «بودن» این همه سنگین! اشک امانم نمی‌دهد؛ نمی‌توانم ببینم. پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.در برابرم، همه چیز در ابهامی ‌از خون و خاکستر می‌لرزد، اما همچنان با انتظاری از عشق و شرم، خیره می‌نگرم؛
شبحی را در قلب این ابر و دود باز می‌یابم، طرح گنگ و نامشخص یک چهره خاموش، چهره پرومته، رب‌النوعی اساطیری که اکنون حقیقت یافته است. هیجان و اشتیاق چشمانم را خشک می‌کند. غبار ابهام تیره ای که در موج اشک من می‌لرزد، کنارتر می‌رود . روشن تر می‌شود و خطوط چهره خواناتر.
چقدر تحمل ناپذیز است دیدن این همه درد، این همه فاجعه، در یک سیما، سیمایی که تمامی ‌رنج انسان را در سرگذشت زندگی مظلومش حکایت می‌کند. سیمایی که ... چه بگویم؟

مفتی اعظم اسلام او را به نام یک «خارجی عاصی بر دین الله و رافض سنت محمد» محکوم کرده و به مرگش فتوی داده است. و شمشیرها از همه سو برکشیده، و تیرها از همه جا رها، و خیمه ها آتش زده و رجاله در اندیشه غارت، و کینه ها زبانه کشیده و دشمن همه جا در کمین، و دوست بازیچه دشمن و هوا تفتیده و غربت سنگین و دشمن شوره زاری بی حاصل و شن ها داغ و تشنگی جان گزا و دجله سیاه، هار و حمله ور و فرات سرخ، مرز کین و مرگ در اشغال «خصومت جاری» و ...

در پیرامونش، جز اجساد گرمی‌که در خون خویش خفته اند، کسی از او دفاع نمی‌کند. همچون تندیس غربت و تنهایی و رنج، از موج خون، در صحرا، قامت کشیده و همچنان، بر رهگذر تاریخ ایستاده است.
نه باز می‌گردد،
که : به کجا؟
نه پیش می‌رود،
که : چگونه؟
نه می‌جنگد،
که : با چه؟
نه سخن می‌گوید،
که : با که؟
و نه می‌نشیند،
که : هرگز !
ایستاده است و تمامی ‌جهادش اینکه ... نیفتد

همچون سندانی در زیر ضربه های دشمن و دوست، در زیر چکش تمامی ‌خداوندان سه گانه زمین(خسرو و دهگان و موبد - زور و زر و تزویر - سیاست و اقتصاد و مذهب)، در طول تاریخ، از آدم تا ... خودش! به سیمای شگفتش دوباره چشم می‌دوزم، در نگاه این بنده خویش می‌نگرد، خاموش و آشنا؛ با نگاهی که جز غم نیست. همچنان ساکت می‌ماند.

نمی‌توانم تحمل کنم؛ سنگین است؛ تمامی‌«بودن»م را در خود می‌شکند و خرد می‌کند. می‌گریزم. اما می‌ترسم تنها بمانم، تنها با خودم، تحمل خویش نیز سخت شرم آور و شکنجه آمیز است. به کوچه می‌گریزم، تا در سیاهی جمعیت گم شوم. در هیاهوی شهر، صدای سرزنش خویش را نشنوم.
خلق بسیاری انبوه شده اند و شهر، آشفته و پرخروش می‌گرید، عربده ها و ضجه ها و عَلم و عَماری و «صلیب جریده» و تیغ و زنجیری که دیوانه وار بر سر و روی و پشت و پهلوی خود می‌زنند، و مردانی با رداهای بلند و.......
عمامه پیغمبر بر سر و....... آه ! ... باز همان چهره های تکراری تاریخ! غمگین و سیاه پوش، همه جا پیشاپیش خلایق!

تنها و آواره به هر سو می‌دوم، گوشه آستین این را می‌گیرم، دامن ردای او را می‌چســــبم، می‌پرسم، با تمام نیــــــــاز می‌پرسم؛ غرقه در اشک و درد: «این مرد کیست»؟ «دردش چیست»؟ این تنها وارث تاریخ انسان، وارث پرچم سرخ زمان، تنها چرا؟ چه کرده است؟ چه کشیده است؟ به من بگویید: نامش چیست؟
هیچ کس پاسخم را نمی‌گوید!
پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است

طنز/فیتیله، با‌عنایت‌به فرمایشات حاج‌آقا جمعه تعطیله -شکیبا، شهرام

 

وبلاگ > شکیبا، شهرام  - حجت‌الاسلام و المسلمین محمدحسین راستگو، رئیس مرکز تربیت مربی کودک و نوجوان در گفت‌وگو با «رسا» نکاتی را درباره برنامه کودک شبکه 2 که با نام «فیتیله، جمعه تعطیله» پخش می‌شود گفته و مباحثی راهگشا را مطرح نموده‌اند. رئوس مطالب مطروحه ایشان به شرح زیر است:

استفاده از دیدگاه‌های یک کارشناس روحانی که افزون بر آگاهی عمیق از مبانی دینی، با زبان هنر هم آشنا باشد، رشد سطح کیفی و محتوایی این برنامه پربیننده را در پی دارد.
افزون بر کارشناس دینی باید کارشناس آموزشی و روان‌شناسی در هنگام تهیه این برنامه حضور داشته باشد و درباره مسائل مختلف از جمله میزان اثربخشی از راه القای مستقیم یا غیرمستقیم پیام‌های خاص، نظر دهند.
به هر حال سازندگان برنامه فیتیله باید نسبت به انتخاب موسیقی‌ها دقت کافی داشته باشند و در حین اجرا نیز حرکات خود را کنترل کنند، چرا که در برخی موارد دیده شده که این حرکات بر بچه‌ها به ویژه دختر بچه‌هایی که در منزل این برنامه را تماشا می‌کردند، تأثیرگذار بوده و آنها را به حرکت واداشته است.
حالا براساس فرمایشات و توصیه‌های حاج‌آقا یک برنامه فیتیله را بررسی می‌کنیم:
در استودیوی پخش. همه عوامل برنامه، مجری و بازیگران به همراه 50 بچه دختر و پسر برای اجرای آزمایشی در محضر کارشناسان مربوطه حاضرند.
مجری: بچه‌ها سلام!
بچه‌ها: سلام.
کارشناس دینی آشنا به زبان هنر: نه خیر. اشتباه است. مستحب است که دعایی بر سلام برای جواب افزوده شود.
مجری: بچه‌ها سلام!
بچه‌ها: و علیکم السلام و رحمت‌الله و برکاته.
مجری: خب. حالا برنامه رو شروع می‌کنیم.
کارشناس دینی آشنا به زبان هنر: بهتر است یادی هم از خداوند منان بنمایید.
مجری: خب، با استعانت از حضرت حق‌ جل‌واعلی این برنامه رو آغاز می‌کنیم.
بازیگران با لباس‌های یک برزگر، یک کارگر کارخانه و یک خرگوش و یک هویج وارد صحنه می‌شوند.
کارشناس آموزشی: آقا این چه وضعیه؟ مگه اینجا اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی سابقه؟ واسه چی داس و چکش دست ایناس؟ این نمادهای کمونیستی چیه؟
تهیه‌کننده: خب چی‌کار کنیم؟
کارشناس آموزشی: به یکی‌شون تراکتور بدین، به یکی‌شون دستگاه تراش که معلوم باشه ما پیشرفته هم هستیم.
تهیه‌کننده: آخه از کجا بیاریم؟
کارشناس آموزشی: پس حذفشون کنین.
دو بازیگر بیرون می‌روند. فقط بازیگر نقش هویج می‌ماند و بازیگر نقش خرگوش.
مجری: خب بچه‌ها دس بزنین و این شعر رو بخونین.
کارشناس دینی آشنا به زبان هنر: اگه ممکنه یه کار دیگه بکنن عوض دس‌ زدن.
مجری: مثلاً چه کاری؟
کارشناس دینی آشنا به زبان هنر: مثلاً به هر کدومشون دو تا قاشق چوبی بدین که به هم بزنن. فقط دقت کنید که ریتمش شیش و هشت نباشه. بازیگرام صداشونو کش ندن که شُبهه غنا پیش بیاد.
بازیگران می‌خوانند: خدا به ما هوش داده، هویج به خرگوش داده.
کارشناس دینی آشنا به زبان هنر: «داده» یعنی چی؟ باید محترمانه سخن گفت. لطفاً بگویید عنایت فرموده.
بازیگران نقش هویج و خرگوش می‌خوانند: خدا به ما گوش عنایت فرموده، هویج به خرگوش عنایت فرموده.
همزمان با این شعر، هویج فرار می‌کند و خرگوش هم به دنبال او می‌دود.
کارشناس روانشناسی: آقا این چه‌کاریه؟ درست نیست. خرگوش هویج می‌خورد. این‌طوری بچه‌های مردم تشویق می‌شوند به خوردن همدیگر. بهتر است هویج دنبال خرگوش بدود.
کارشناس سیاسی: ضمناً بهتر است یک اشاره‌ای هم به فتنه اخیر داشته باشید. مثلاً بگوییم چون هویج فتنه‌گر بوده، خرگوش باید او را بخورد.
کارشناس روانشناسی: نه، قضیه خوردن که منتفی شد. بدآموزی دارد. ضمن اینکه آموزش باید غیرمستقیم باشد.
کارشناس سیاسی: پس به طور کاملاً غیرمستقیم اشاره شود. مثلاً این‌طوری شعرشان را بخوانند: «خدا به ما هوش عنایت فرموده، مرگ بر فتنه‌گر - هویج به خرگوش عنایت فرموده- مرگ بر فتنه‌گر.»
بازیگران آماده می‌شوند. در همین لحظه دختربچه‌ای گریه می‌کند.
دختربچه: اجازه آقای مجری! این پسره هی موی منو می‌کشه.
کارشناس دینی آشنا به مبانی هنر: خب، می‌بینید که اختلاط بین دختر و پسر چه عواقبی دارد؟ این پسر 4 ساله که الان موی این دختر 3 ساله را جلوی دوربین رسانه ملی می‌کشد، 20 سال دیگر در جای دیگر با او چه‌کار خواهد کرد؟
[برنامه تعطیل می‌شود تا فردا با تفکیک جنسیتی کامل اجرا شود

منبع : خبر انلاین

اولین چماقداران مسلمان - علی اشرف فتحی

علی اشرف فتحی: مختار ثقفی همان قدر که در بین مورخین اهل سنت منفور و متهم به بدعت گذاری و ادعای نبوت است میان شیعه نیز مایه اختلاف و شکاف شدید میان تحلیل گران بوده است. شاید بشود برخی اتهامات سنگین مورخین بزرگ مسلمان علیه مختار را ناشی از درخشش او در میان شیعه و قاطعیت او در برابر اکثریت حاکم بر زمانه خود دانست. اما به هر حال، مختار در میان شیعه نیز متهم به پایه گذاری فرقه کیسانیه و تمرد از امامت حضرت سجاد (ع) بوده است.

اما این تنها اتهام سنگین مختار و مختاریون نیست. یاران مختار نیز در برخی روایات تاریخی به «چماقداری» نیز متهم شده اند. آنگونه که مرحوم استاد محمد جواد مشکور در صفحه ۲۷۳ کتاب ارزشمند «فرهنگ فرق اسلامی» به نقل از برخی منابع تاریخی شیعه و سنی آورده است، پس از آنکه مختار مردم را به امامت محمد حنفیه فرزند امام علی (ع) و برادر ناتنی امام حسین (ع) دعوت کرد، محمد حنفیه از او برائت جست. اما تقدیر این مرد قدرتمند بنی هاشم به گونه ای رقم خورد که مجبور به دادخواهی از مختار شد. زمانی که عبدالله بن زبیر بر حرمین (مکه و مدینه) تسلط یافت و محمد حنفیه را به بیعت‏ خود خواند، محمد از بیعت ‏با او نیز سر باز زد. عبدالله بن زبیر از بیم آن که مبادا مردم تحت تأثیر سیطره مختار بر کوفه، به محمد حنفیه بگرایند او و یارانش را در زمزم محصور و زندانى کرد و تهدید به قتل نمود. اینگونه بود که محمد حنفیه ناچار نامه ای به مختار نوشت و از او یارى طلبید.

مختار چهارصد تن از نیروهای خود را به مکه فرستاد و آنها که از حرمت استفاده از سلاح در حرم امن الهی آگاه بودند حیله ای شرعی به کار بسته و از چوب و چماق به عنوان ابزار جنگی خود بهره بردند و توانستند با شکستن در مسجد الحرام وارد حرم شده و به محمد حنفیه که در زمزم محصور شده بود دسترسی پیدا کنند.

تلاش آنها برای حمایت فرزند امام علی (ع) از رهبرشان مختار به جایی نرسید و مختاریون ترجیح دادند بدون امید خاصی به حمایت محمد حنفیه، او را از حصر یاران پسر زبیر آزاد کنند. فشار پسر زبیر نیز که فریاد «واعجبا لهذه الخشبیة» – یعنی شگفتا از دست این چوب به دستان-  سر می داد سودی نداشت. بدین ترتیب یاران مختار بنیان گذاری آیین چماقداری را به نام خود ثبت کردند. این چماقداران مسلمان، میان خاندان علی و خاندان زبیر سرگردان بودند. نه حامی آل علی (ع) شمرده می شدند و نه هوادار آل زبیر و آل امیه. از قضا استخوانی در گلوی پسر زبیر و خلیفه اموی شده بودند و از این نظر، مایه دلگرمی خاندان علی.

آیین چماقداری در اسلام از روز نخست با تمرد و خیره سری آغاز شد. آنها ظاهرا حرمت کعبه را پاس داشتند، ولی در واقع، آنچه که برای آنها مهم بود استفاده ابزاری از کعبه و خون حسین و محبوبیت خاندان پیامبر و فرزندان علی برای رسیدن به آرمان های سیاسی این اقلیت جنگاور و خیره سر بود. حیله شرعی فداییان مختار برای ورود به حرم الهی زمانی که با تلاش تهدیدآمیز آنها برای حمایت محمد حنفیه از مختار همراه می شود نشانگر عمق درایت و هوش سیاسی و در عین حال ناخالصی عقیدتی این جریان به ظاهر شیعه است.

یاران مختار به خونخواهی حسین (ع) آیین چماقداری را بنیان نهادند و برای دست یابی به قدرت سیاسی، سمبل های حقانیت و مظلومیت شیعه را به خوبی به کار گرفتند. اما دارالاماره کوفه شهادت می دهد که چنین روش هایی، دولت مستعجل به ارمغان می آورد. همان جا که سر ابن زیاد به عنوان ارمغان به حضور مختار آورده شد، سر مختار نیز محفل آرای بزم مصعب بن زبیر شد. آیین چماق به دستی و استفاده ابزاری از مقدسات، تنها حکومت ۱۸ ماهه متزلزل و محدودی را برای عوامل آن به ارمغان آورد و پایان تلخی برای آنها به همراه داشت.

نامه آبراهام لينكن به آموزگار پسرش


به پسرم اینگونه درس بدهید:

او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند. اما به پسرم بیاموزید که به ازاء هر شیاد، انسانهای درست و صدیق وجود دارند.

به او بگویید به ازاء هر سیاستمدار خودخواه، رهبر با حمیتی هم وجود دارد.

به او بیاموزید که به ازاء هر دشمن، دوستی هست.

می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید، اگر با کار و زحمت خودش، یک دلار کاسبی کند بهتر از این است که جایی روی زمین پنچ دلار پیدا کند.

به او بیاموزید که از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد.

او را از غبطه خوردن برحذر دارید.

به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.

اگر می توانید، به او نقش مهم کتاب در زندگی را آموزش دهید.

به او بگویید تعمق کند.

به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گلهای درون باغچه،به زنبورهایی که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود.

به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود، اما با تقلب به قبولی نرسد.

به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشها، گردن کش باشد.

به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد، حتی اگر همه در جهت خلاف او حرف بزنند.

به پسرم یاد بدهید که همه حرفها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
ارزشهای زندگی را به پسرم آموزش دهید
اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند.

به او بیاموزید که در اشک ریختن خجالتی وجود ندارد.

به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند. اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.

به او بگویید تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید اما از او یک ناز پروده نسازید.

بگذارید که شجاع باشد.

به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید. پسرم کودک کم سال بسیار خوبیست.


آیا شما نیز با این عقاید موافقید ؟

نوشته شده  توسط فاطمه صادقی هشجین