دين عامه و راه‌هاي رسيدن به خدا  

نخبگان فکري جامعه ما، آنها که به حوزه دين و دينداري پرداخته‌اند، ظاهرا به اجماع اعلان نشده‌اي دست يافته‌اند. اجماع بر سر اهم مسائل فکري که امروزه در حوزه دين و دينداري، جامعه ما با آن درگير است: مدرنيته، سکولاريزاسيون، لائيسيته، روشنفکري ديني و غير ديني، هرمنوتيک، الهيات انتقادي و کلام جديد... مواضع البته متفاوت است و گاه متضاد اما بر سر اهم مسائل، ظاهرا ترديدي نيست.
در اين ميان اما، يک جاي خالي هست. يک غايب. يک غايب خاموش که نمي‌تواند سهم خود را بگيرد و سخنگويانش اغلب فراموشش مي‌کنند و آن عامه مردمند. مي‌گوييم سخنگويان، به اين دليل که نخبگان فکري جامعه از همه نوع، اغلب خود را سخنگوي مردم مي‌دانند، متن مردم. متن مردمي که صدايشان به گوشمان نمي‌رسد چون سخنران نيستند. حرفهايشان را نمي‌شنويم، چون خاموشند. نوشته‌هايشان را نمي‌خوانيم، چون نويسنده نيستند و از اين رو دين عامه را، دين خاموشي مي‌نامند. دين خاموش پنهان اجتماع. (دوپرون. دروش.) ....سارا شریعتی
ادامه نوشته

همه با هم برابرند ولي بعضي‌ها برابرترند*

زبان بريده به كنجي نشسته صُم بُكم
به از كسي كه زبانش نباشد اندر حكم
(گلستان سعدي)
«هنر براي هنر يا هنر براي مردم». ماندن بر سر اين دو راهي وقتي معنا پيدا مي‌كند كه مخاطبان پي جوي ادبيات خاصه آنها كه اعتقاد به اقوال افواه عوام ندارند، نيك و بد را زماني به قضاوت نشينند كه اثري را از اول تا آخر بخوانند، به ذهن بسپارند و قرون متمادي از آن سخن بگويند. مانايي آثار بزرگ ادبيات جهان در همين است؛ اين آثار در حصار هيچ سياستي گرفتار نمي‌شوند. بي‌شك رمان 1984 «اريك آرتور بلر» يكي از آنهاست. رماني كه در گوشه‌اي دنج نوشته شد تا نشان دهد تا چه حد، «زبان» نويسنده «اندر حكم» بوده است. نسكي به خامه نويسنده‌اي كه طبق نظرسنجي روزنامه گاردين، بهترين توصيف‌كننده قرن بيستم لقب گرفت و البته او را نه به نام اريك آرتور بلر كه به شهرت «جورج اورول» مي‌شناسند. روزنامه ياد شده در دو مطلب مجزا به واكاوي اين رمان ارزشمند پرداخته و آن را از دو منظر سياسي و اجتماعي بررسي كرده است. در بخش نخست اين مطلب زندگي اين نويسنده مرور شده و اينكه چرا و چگونه به نوشتن روي آورد و در بخش دوم، چگونگي مراحل نوشتن اين رمان بيان شده است؛ اثري كه مقدمات مرگ مانا ياد اورول را فراهم كرد.
اورول متولد 25 ژوئن 1903 بود در «موتي‌هاري» در بنگال سابق (بيهار كنوني در هندوستان). ....

ادامه نوشته

وصیت نامه کوروش کبیر

يكي از مورخان معروف يوناني كه در زمان هخامنشيان مي زيست،گزنفون(430 تا352ق م)بود.او يكي از شاگردان سقراط (م 399ق م) حكيم معروف يوناني بود.وي داراي چند كتاب در مورد ايران است. در كورش نامه خود،وصيت نامه كورش كبير را نگاشته است.كورش كبير(559 تا 529 ق م) بزرگترين پادشاه ايران قديم  مي باشد.او در كنار اسكندر و قيصر(ژول سزار) يكي از پادشاهان بزرگ و مشهور جهان مي باشد.كورش از چند جهت داراي معروفيت ميباشد:نخست آنكه پيامبران بني اسرائيل او را ستوده اند و براي او احترام زيادي قائل بوده اند. ديگر آنكه كورش در نظر مورخان قديم و جديد،باني بزرگترين دولت مقتدر مي باشد.

اما اگر به ديده انصاف بنگريم،كوروش از حيث فتوحات معروفيت پيدا نكرده است.آنچه او را شهره خاص و عام ساخت،رفتار و منش دادگرانه او بود.در شهرها پس از فتوحات كشتار نميكرد و به مقدسات آنها احترام ميگذارد.طبق نظر مورخين،او سرداري دلير و كاردان به سياست بود.

وصيت نامه او به راستي نمونه كامل يك برنامه درست وكامل زندگيست.بهتر است وصيت نامه او را از زبان گزنفن بشنويم:

فرزندان من،وستان من!اكنون به پايان زندگی نزديك گشته‌ام. من آن را با نشانه‌های آشكار دريافته‌ام.وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بخت‌يار بوده‌ام.

هميشه نيروی من افزون گشته است، آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمی‌كنم كه از هنگام جوانی ناتوان‌ترم.من دوستان را به خاطر نيكويی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خويش ديده‌ام.زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود. من آنرا اكنون سربلند و بلندپايه باز می‌گذارم. اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم ، خود را از خودپسندی و غرور بر حذر داشتم.

حتی در پيروزی های بزرگ خود ، پا از اعتدال بيرون ننهادم. در اين هنگام كه به سرای ديگر می‌گذرم، شما و ميهنم را خوشبخت می‌بينم و از اين رو می‌خواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب . در مرگ است كه روح انسان به ابديت می پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می گردد به آتيه تسلط پيدا می كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود ، اما اگر اين چنين نبود آنگاه  ازخدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست.

بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد.من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم كه آزموده‌تر است كشور را سامان خواهد داد.فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پرورده‌ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند.تو كمبوجيه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند.

همواره حامی كيش يزدان پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند .هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد.از كژی و ناروايی بترسيد .اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت ، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد ، ديری نمی انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد .

من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم . نيكی به ديگران در من خوشدلی و آسايش فراهم می ساخت و از همه شادی های عالم برايم لذت بخش تر بود. به نام خدا و نياکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.پيكر بی‌جان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد. چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين‌همه چيزهای نغز و زيبا می‌پرورد آميخته گردد.من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت می‌بخشد آميخته گردم.

هم‌اكنون درمی يابم که جان از پيكرم می‌گسلد ... اگر از ميان شما كسی می‌خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند، حتی شما فرزندانم.

پس از مرگ بدنم را موميای نكنيد و در طلا و زيور آلات و يا امثال آن نپوشانيد . زودتر آنرا در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد . چه افتخاری برای انسان بالاتراز اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.از همه پارسيان و هم‌ پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند.   به واپسين پند من گوش فرا داريد. اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد.  

   برگرفته از:کــوروش نـــامه – گـزنـفون

محمد رضا شجریان


محمد رضا شجریان: در شرایطی که مردم ما در بهت و حیرت فرو رفته‌اند و در شرایطی که این خس و خاشاک با طوفانی که آقای احمدی نژاد به پا کرده به حرکت درافتاده‌اند، صدای من جایی در تلویزیون و رادیوی صدا و سیمای جمهوری اسلامی نداره و این بود که موکدا خواستم دیگه صدای منو پخش نکنن و باعث ناراحتی من نشن و تجاوز به حق و حقوق من نکنن. این صدا، صدای خس و خاشاکه و همیشه هم خس و خاشاک خواهد ماند. من بارها و بارها گفته‌ام و سال ۱۳۷۴ که خواستم از رییس وقت که صدای منو پخش کرد که پخش نکنین، ولی باز هم بعد از چند وقت ندیده گرفتن خواسته من رو و به حق و حقوق من تجاوز کردن و من هر وقت صدای خودم رو از این رسانه می‌شنوم بدنم می‌لرزه و احساس شرم می‌کنم. اینه که موکدا از این رییس جدید هم خواستم که دیگه به حقوق من تجاوز نکنن و صدای من رو از این رسانه دیگه پخش نکنن. این سرودهایی که من خوندم در سال ۱۳۵۷ به خاطر اون حرکت رستاخیزیی بود که مردم انجام داده بودن و برای اون حرکت بود، ولی حالا می‌بینم که این سرودها رو دارن تو صورت من و امثال من و مردمانی که من براشون خوندم می‌زنن. اینه که من دیگه اجازه نمی‌دم این سرودها رو اینا همینجوری پخش بکنن، فکر می‌کنم هیچ حقی در این سرودها و صدای من ندارن

وصيت‌نامه دكتر شريعتي

 
وصيت‌نامه دكتر شريعتي:
پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم


هیچ‌وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی‌توانسته‌اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت‌های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می‌دهند بسیار گرانبها‌تر از آن چیزی است که به دست می‌آورند.

دكتر علي شريعتي در وصيت نامه‌اش ‌ تاكيد كرده است: نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن “متن مردم” است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم.
به گزارش ايلنا به مناسبت سي و دومين سالگرد درگذشت دكتر علي شريعتي بخش هايي از وصيت نامه وي بدين شرح منشر مي‌شود:
خدا را سپاس می‌گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین”شغل” را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می‌دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران‌ترین ثروتی که می‌توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته‌ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال‌ترین لقمه است.
و حماسه‌ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی‌شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدرتر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف‌تر از خودم متواضعت‌رین.
و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچ‌وقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی‌توانسته‌اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت‌های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می‌دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می‌آورند.
و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده‌است که “شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی‌تواند“.
و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ‌ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن “متن مردم” است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده‌ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش‌های ماست.
و آخرین سخنم به آن‌ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می‌کوبیدند، این که:
دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود
ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی‌ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی به معنای علمی کلمه و آزادی انسانی به معنای غیر بورژوازی اصطلاح در زندگی آدمی آغاز می‌شود.
نقل از ایلنا

به مناسبت 18سالگي دستيابي يلتسين به رياست‌جمهوري روسيه

تاريخ سرزمين روسيه پر از اسامي رهبران و سياستمداراني است که هريک سبکي خاص براي دوران حکومت خود ابداع کردند. تزارها حکومتي سرکوبگر و طبقاتي حاکم کردند و بعد از آنها انقلابيون سرخ نيز که به قصد از بين بردن طبقات بر روسيه حاکم شده بودند، همان راه را رفتند و سرکوب را جلوه‌اي تازه بخشيدند.....
ادامه نوشته

اشتیاق

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

 

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست عشق کدام است غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری ست در هوای تو از آشیان جداست

 

بگذار تا ببو سمت  ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند  

خورشید آرزوی منی گرمتر بتاب

                                                  فریدون مشیری

جوراب‌ها و آدم‌ها

جوراب‌ها و آدم‌ها

بازخواني يک واقعه تاريخي در ماندانائو از زبان شاهدان عيني و غير عيني:
يک عينک جوشکاري: مي‌دانيد؟ نتيجه آرا، خيلي خيره‌کننده بود. تا مدت‌ها، همه، چنان خيره شده بودند که هر قدرت حرکتي از آنها سلب شده بود. چند ساعت گذشت تا به خودشان بيايند و احساس کنند که بدون عينک جوشکاري، قادر به خواندن عدد و رقم‌ها نيستند...
يک ماشين حساب: بله. يادم مي‌آيد... روزهاي حماسي و غرورآفريني بود. نتيجه، پيش از اتمام شمارش کامل، دقيق مشخص شد و اين، براي ما ماشين حساب‌ها، بسيار جالب بود. مي‌گفتند يکي از دکترهاي دانشگاه‌هاي معتبر دنيا، نتيجه را ذهني حساب کرده بود که اينقدر زود اعلام شد.
يک آسفالت: مي‌دانيد؟ از دستمان در رفت: پوتين‌ها همه‌جا را شخم زدند و آسفالت کردند و حتي دهان‌ها را هم آسفالت کردند. اين بود که هي ما گسترش پيدا کرديم... تولد پشت تولد... شيوه‌هاي جلوگيري هم جواب نمي‌داد... خيلي طول کشيد تا توانستيم خودمان را جمع‌وجور کنيم... 
يک چنگ و دندان: خب مي‌دانيد، ما وظيفه صيانت از نتايج را بر عهده داشتيم ولي آنقدر استقبال از طرف مردم خوبمان زياد بود که براي حفظ آن تنها چنگ و دندان افاقه نمي‌کرد و به ساير اعضا و جوارح نيز نياز بود... در هر حال روزهاي سختي بود... خيلي سخت... 
يک کلاه: دقيقا يادم است... براي من روزهاي خوب و غرورآفريني بود. به‌خصوص اينکه آفتاب هم شديد بود و صورت و جاهاي ديگر را شديدا مي‌سوزاند. من خيلي خوشحال بودم و شديدا افتخار مي‌کردم طوري که افتخاردانم همان روزها پر شد.
يک جوراب: خب همه جا بوي عرق پا مي‌داد. ما بي‌تقصير بوديم. پوتين‌ها ما را پوشانده بودند و نمي‌گذاشتند پاها يک کمي نفس بکشند... 
يک کلاه کاسکت: خب ما هم بوي جوراب مي‌داديم. کله‌ها بوي جوراب مي‌داد. بسکه آنهايي که ما را پوشيده بودند، کوتاه بودند... 
 يک کفش زنانه: درست يادم است. بعد از آن اتفاق، پوتين‌هاي نو، شهر را محاصره کردند. ما، احساس ناامني مي‌کرديم و جرات نداشتيم بياييم توي خيابان.
يک کفش بچگانه: خوب مدل پوشش عوض شده بود. پوتين‌ها به بازار آمدند و دکان ما را تخته کردند. فکر مي‌کرديم صادر بشويم برويم.... چه مي‌دانم از همين حرف‌ها... شما هم چقدر پيله مي‌کنيد؟!...

رويا صدر

«مدارا» در دهكده جهانى

«مدارا»، در استعفاى از سياست، اقتصاد، فرهنگ و دين و آيين و در يک کلام استعفاي از شخصيت خود نيست، فقط تساهل و تسامح و تحمل ديگران است. حق و آزادي قائل شدن براي غير خودي است تا هرکس آنگونه که تشخيص مي‌دهد زندگي کند. اين تحمل را نه از سر اجبار و اکراه، که بايد نهادينه و عميقا آگاهانه کرد تا اثر بخش و پر دوام باشد و به باد سياست زائل نشود. اين همان وحدت در كثرت است كه آرمانى بس بلند است. ....عبدالعلی بازرگان -روزنامه اعتمادملی
ادامه نوشته

بوی کسی می اید .

استادي درشروع کلاس درس، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن، نمي دانم دقيقا' وزنش چقدراست. اما سوال من اين است : اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همين طور نگه دارم ، چه اتفاقي خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند: هيچ اتفاقي نمي افتد.
استاد پرسيد: خوب، اگر يک ساعت همين طور نگه دارم، چه اتفاقي مي افتد؟ يکي از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد ميگيرد.
استاد گفت: حق با توست . حالا اگر يک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد ديگري جسارتا' گفت: دست تان بي حس مي شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار ميگيرند و فلج مي شوند و مطمئنا' کارتان به بيمارستان خواهد کشيد. همه شاگردان خنديدند. استاد گفت: خيلي خوب است. ولي آيا در اين مدت وزن ليوان تغييرکرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه!
استلد پرسيد: پس چه چيز باعث درد و فشار روي عضلات مي شود؟ درعوض من چه بايد بکنم ؟ يکي از شاگردان گفت: ليوان را زمين بگذاريد.
استاد گفت : دقيقا' مشکلات زندگي هم مثل همين است. اگر آنها را چند دقيقه در ذهن تان نگه داريد اشکالي ندارد. اگر مدت طولاني تري به آنها فکر کنيد، درد آن ها را احساس خواهيد کرد. اگر بيشتر از آن نگه شان داريد ، فلج تان مي کنند و ديگر قادر به انجام کاري نخواهيد بود. فکرکردن به مشکلات زندگي مهم است. اما مهم تر آن است که درپايان هر روز و پيش از خواب، بار سنگين آنها را زمين بگذاريد. به اين ترتيب تحت فشار قرار نمي گيريد. هر روز صبح سرحال و قوي بيدار مي شويد و قادر خواهيد بود از عهده هرمسئله و چالشي که برايتان پيش مي آيد، برآييد! پس همين الان ليوان های درد و غصه تان را زمين بگذاريد و زندگي کنيد. زندگي همين است.
به قول خواجه:

مژده ای دل که مسيحا نفسی می آيد
که ز انفاس خوشش بوی کسی می آيد
از غم هجر مکن ناله و فرياد که دوش
زده ام فالی و فرياد رسی می آيد

با تشکر از دوست و همشهری عزيرم پرفسور کمالی پور.
نقل از سایت :علی اکبر عبدالرشیدی