لباس مردان ايراني از كجا آمد - دولت و پوشش

 شيرزاد عبداللهي

 

دخالت دولت در مقوله پوشش و لباس از حدود 85 سال پيش آغاز شد. همين دخالتها باعث شد ايرانيا ن به عنوان يك ملت با تاريخ چند هزار ساله امروزه فاقد لباس محلي باشند. يكسان سازي  لباس مردم و ممنوعيت لباسهاي قديمي بخشي از سياست نوسازي آمرانه حكومت رضاشاه بود كه  به عنوان مهندسي اجتماعي، تحت تاثير اقدامات  فاشيستها در ايتاليا و آلمان و تركهاي جوان درعثماني صورت گرفت. تا پيش از سلطنت  رضاشاه، انواع پوشش  سر و لباسهاي محلي  براي مردان معمول  بود. علاوه بر سرداري  و پيراهن بلند كه تا زير  زانو ميرسيدند، بستن  شالي در ناحيه كمر و  پوشاندن سر با كلاه يا  دستار در بين مردان  بسيار رواج داشت.  بيشترين پوشش سر در ميان بازاريان عمامه  شيرشكري و دستار و  در ميان كارمندان كلاه بدون لبه و در ميان  بزرگان كلاه سيلندري  بود. در سال 1306 ابتدا به وزرا و روساي  ادارات و كارمندان  دولت دستور داده شد تا از كلاه لبه دار پهلوي  استفاده كنند و به مدارس بخشنامه كردند كه  از ورود دانش آموزان بدون كلاه پهلوي جلوگيري  كنند. بعدها كلاه شاپو يا لگني در ميان رجا ل و كاركنان دولت جانشين كلاه پهلوي شد و نسلهاي  بعد استفاده از هرگونه پوشش سر را كنار گذاشتند.  مرحله بعد تصويب قانون لباس متحدالشكل توسط  مجلس شوراي ملي  جلسه 14 مورخ6 ديماه  1307بود. »قانون متحدالشكل كردن البسه  اتباع ايران« در جلسه ششم د ي ماه 1307 مجلس  شوراي ملي به تصويب رسيد و طبق آن مقرر شد  »كليه اتباع ذكور ايران كه به موجب مشاغل دولتي  داراي لباس مخصوص نيستند، ملبس به لباس  متحدالشكل بشوند«. در اين ميان فقط گروههايي  به د ليل مذهبي از اجراي قانون مستثني بودند. در  ماده دوم قانون، مجتهدين صا حب اجازه از مراجع  مسلم تقليد به شرط آنكه به امور روحاني اشتغال  داشته باشند، مراجع امور شرعيه دهات، پيشنمازان  داراي محراب، محد ثين ماذون از جانب مجتهدين،  طلاب و مدرسين شيعه مذهب، مفتيان اهل سنت و روحانيون غيرمسلمان از جمله گروههايي بودند كه  از شمول اين قانون مستثني شدند. در ماده سوم  قانون اخذ جريمه از شهرنشينان )از يك تا پنج  تومان( و زنداني كردن غيرپولدارها و غيرشهرنشينان  )از يك تا هفت روز( به حكم دادگاه پيشبيني شد  و خواسته شد كه وجوه جرايم در هر محل زير نظر بلديه )شهرداري( به مصرف تهيه لباس براي فقيران  آن محل برسد. مراد از لباس متحدالشكل، گذاشتن كلاه پهلوي و پوشيدن كت يا نيمتنه كوتاه،پيراهن  و شلوار و ممانعت از بستن شا ل بوده است )تقريباً شبيه همين لباس امروزي ما(. حكومت، دليل  يكسانسازي لباس را توليد حس همبستگي و اتحاد قلبي بين عموم افراد مملكت و رفع يكي از  عوامل اختلاف و تشتت بين افراد كشور، همچنين  كاستن از مخارج تهيه لباس و تهيه پوششي كه  مانع كار و فعاليت ايرانيان نباشد، اعلام كرد. در  آغاز دولت در اجراي قانون، سختگيري نميكرد و  متصديان امور شرعي دهات و بسياري از روحانيون  توانستند با جلب تاييد مراجع جواز معافيت از لباس  يكسان را به دست آورند. اما پس از اعلام كشف  حجاب زنان در 1313سختگيريها افزايش يافت و وزارت كشور به فرمانداران اجازه داد روحانيون معترض به اين اقدام را تنبيه يا تبعيد كنند كه  نتيجه آن تجديد نظر در »جواز عمائم« بود. در  نتيجه برخي روحانيون صاحب جواز، جواز خود را  از دست داده و مجبور به پوشيدن لباس يكسان  شدند. اقداماتي مانند اجبار مردم به پوشش  يكسان و سياست تخته قاپوي عشاير كه به نام  نوسازي و مدرنيسم صورت گرفت با واكنشها  و عكس العملهايي از جانب طبقات گوناگون  اجتماعي مواجه شد كه بعد از رفتن رضاشاه  مجال بروز يافت. شكست سياستهاي آمرانه  نشان داد كه ورود دولتها به حوزه مهندسي  اجتماعي فاجعه بار است و باعث اتلاف انرژي  ملي و فرسايش نيروي دولت و بروز اكنشهاي افراطي در جامعه ميشود.

 

منبع : روزگار

و آن "پرستو" که دشنه آجین شد، همنشین بهار

من با سفر منوچهر سخایی  به دیار دیگر ، به یاد برادر بزرگوارش سرگرد محمود سخایی که عمله استبداد به دلیل آزادیخواهی بر سر و رویش ریختند و دشنه آجین شد، افتادم.
این یاداشت بیشتر در مورد آن جان شیفته است.

پرستویی شد و پرزنون رفت
به صحراهای بی‌نام و نشون رفت
حریفان پیش من با طعنه می‌گن
ستاره شد به طاق آسمان رفت

برخلاف نطر دکتر محمود خوشنام، ترانه پرستو بیاد سرگرد محمود سخایی (افسر آزادیخواه مصدقی) سروده شد و آقای سیروس آریانپور سراینده پرستو نیز برآن صحّه گذاشته اند.
آقای آریانپور گفته‌اند: برای پخش در رادیو چند جای ترانه پرستو را به اجبار دستکاری کردیم. از جمله به جای <هنوزم قپه هات> گذاشتم <گلو بند طلات>...
...
سرگرد محمود سخایی محافظ دکتر مصدق، نویسنده کتاب «مصدق و رستاخیز ملت»، دوست خسرو روزبه، نفر اول مسابقات تیراندازی در کل کشور، رئیس شهربانی کرمان و فرمانده گارد محافظین مجلس شورای ملی بود. [۳]
بعد از ظهر چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که فریادهای «زنده باد مصدّق، مرگ بر شاه» صبح، با برگشتن ورق، تبدیل به: «جاوید شاه، مرگ بر مصدّق» شده بود، گروهی چاقوکش و قداره بند که گفته می‌شود نوچه‌های مظفر بقائی بودند، به طرف شهربانی کرمان راه می‌افتند تا به حساب سرگرد سخایی برسند ! [۴]
راننده سرگرد سخایی به وی جریان توطئه را اطلاع داده و التماس می‌کند با جیپ پر از بنزین فرار کند اما برای آن پرستو، فرار به معنی پرواز نبود و او نمی توانست آنرا توجیه کند. اگرچه به کانون خظر گام می گذاشت اما به عقیده و آرمانش وفا کرد و آگاهانه به سوی شهربانی رفت و برای گروهی که در آنجا جمع بودند از آزادگی و مبارزه با بیداد سخن گفت، اما مرتجعین امان نداده و بر سر و رویش ریختند.
در این هنگام رئیس دژبانی که بعدآً به درجه سرلشکری رسید، او را به دفتر ستاد لشکر برد. تیمسار فضل الله امانپور (عموی خانم کریستین امانپور) به سرگرد سخایی گفت:
اگر می‌خواهی از دست این مردم راحت شوی، کاری ندارد برو روی بالکن و علیه دکتر مصدق افشاگری کن و وفاداری خود را به شاه به اطلاع همه برسان. همه چیز ختم به خیر شده و قال قضیه کنده می‌شود...
سرگرد سخایی پاسخ داد:
من زندانی شما هستم و حرف های خود را در دادگاه خواهم زد. امانپور از اتاقش بیرون رفت و در جایی که سعی داشت صدایش به گوش سخایی برسد رو به چماقداران کرد و گفت: سرگرد سخایی اینجا نیست. نیست... و در همان حال با اشاره سر، به آنان محل او را نشان داد.
رجاله های بی‌فرهنگ وارد اتاق شدند و به آن افسر شجاع ناجوانمردانه حمله نمودند. سپس پیکر نیمه جانش را از اتاق فرمانده لشگر به پایین انداختند و با چوب و چماق نیمه جانش کردند. سپس جیپ نظامی جناب تیمسار سرلشکر امانپور فرمانده لشکر نظامی کرمان، یک یا چند نوبت از روی آن جسد پاک عبور کرد... [۵]
عمله استبداد پای سرگرد سخایی را، با طنابی به ته خودروی جیپ نظامی بستند و پیکر وی را تا میدان شهر کرمان (مشتاقیه فعلی) بر زمین کشیدند و بر تیری چوبی آویختند و «جاوید شاه و مرگ بر مصدق»گویان، و در حالیکه چوب و چماق‌هایشان را در هوا می‌چرخاندند، بدنبال جیپ و یلیس نظامی راه افتادند....
محشر کبرا بود. آنجا جسد را کاملاً برهنه کردند، چوبی به ماتحت آن فرو نمودند و در میدان مشتاق که یکصد سال پیش، «مشتاقعلیشاه اصفهانی» سنگسار شده بود... به دار آویختند. [۶]
گفته شده در همان روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ پسر مرده شورخانه کرمان با یک کارد بزرگ سلاخی به سوی پیگر به دارآویخته دوید و عورت آن جسد را با کارد برید و با نهایت بی شرمی و وقاحت در دهان سرگرد سخایی گذاشت و خنده بلندی سرداد...
بی شرم دیگری بیضه های جسد را برید و به تکه پاره های لباس او دوخت...
***
بر سنگ قبر سرگرد سخایی (پیش از آنکه ویران شود) نوشته شده بود:
مقبره سرگرد سید محمود سخایی سرباز شهید نهضت ملی ایران رییس شهربانی منتخب دکتر مصدق در استان کرمان که در کودتای خائنانه ۲۸مرداد ۱۳۳۲بدست عمال جنایتکار شاه به شهادت رسید...
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

[۳] آیت الله کاشانی

وقتی سرگرد سخایی، رئیس گارد مجلس شد نمایندگان درباری اعتراض کردند و آیت الله کاشانی هم چند جلسه مجلس را تعطیل کرد.
سرگرد سخایی در این سمت نقش موثری در حفاظت از جان مصدق در برابر کسانی داشت که می‌خواستند وارد لژ تماشاچیان شده و به قول خودشان کار مصدق را بسازند.

[۴]مظفر بقائی
روزنامه صرصر تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۳۲
در سفر اخیری که آقای دکتر مظفر بقائی به کرمان می‌رود در یک مجمع بزرگ در پایان بیانات خود می‌گوید :
شما در روز ۲۸ مرداد بزرگترین فداکاری را در سقوط و برچیدن حکومت یاغی مصدق از خود نشان داده و خائنین را به جزای خود اعمال خود رساندید.من امروز آن مرد قهرمانی را که اولین ضربه مهلک را به سرگرد سخائی رئیس شهربانی مصدق در کرمان نواخت می‌خواهم خود را معرفی کند تا روی او را ببوسم. مردی از میان جماعت از زمین برخاسته خود را معرفی می‌کند و به دستور دکتر پیش رفته و دکتر بقائی روی او را ‌می‌بوسد...

[۵] فضل‏اللّه امانپور، از نفرات مورد اعتماد رژیم شاه بود. فرماندهی هنگ توپخانه لشکر فارس، ریاست رکن دوم ستاد نیروی جنوب، فرماندار نظامی آباده، فرمانده تیپ توپخانه لشکر گارد. از جمله مشاغل وی بود. امانپور در سال ۱۳۳۰ به درجه‏ی سرتیپی نائل آمد و به فرماندهی تیپ ۳ کوهستانی مرکز تعیین گردید و بعد به معاونت لشکر گارد منصوب شد. در ۱۳۳۲ به فرماندهی لشکر کرمان برگزیده گردید. در ۱۳۳۵ با ارتفاء به درجه‏ی سرلشکری به فرماندهی سپاه خراسان تعیین شد و بعد فرمانده سپاه مرکز شد. نامبرده در دشنه‌آجین شدن سرگرد محمود سخایی مسئول اول است.
[۶] مشتاقعلی شاه از صوفیان نامی است که در سال ۱۲۰۶ ه.ق به دلیل عقایدش سنگسار شد. روح الله خالقی می‌گوید : مشتاقعلی شاه بر سه تار سیمی دیگر افزود و این سیم اضافی در اصطلاح موسیقی دانان به نام خود او معروف است. ( سرگذشت موسیقی ایران )
می گویند که مشتاق علیشاه قرآن را با نوای سه تار می‌خوانده است. جلال آل احمد در سفرنامه اش از او یاد کرده است.
دکتر ابراهیم باستانی پاریزی در کتاب «آسیاب هفت سنگ» می‌نویسد :
مخالفان مشتاق علی شاه در فکر نابودی او افتادند و نقطه ضعفی که از او در دست داشتند نواختن ساز بود. روایت است که ظهر ۲۱ رمضان ۱۲۰۶ هجری قمری، مشتاق علیشاه وارد مسجد جامع کــرمان می‌شود تا نماز بخواند. پسر ملا عبداله، یکی از روحانیان شهر در میان جمعیت فریاد برمی آورد که ملا حکم سنگسار مشتاق را صادر کرده است. مردم به سوی مشتاقعلیشاه حمله ور می‌شوند و او را به بیرون از مسجد برده و در محلی به نام «تل خر فروشان» سنگسار می‌کنند.
 

منابع :
۱ ـ جبهه آزادی، ارگان رسمی حزب ایران، شماره ۲۵۹ و ۲۶۰ فروردین ۱۳۵۸
2 ـ سرگرد سید محمود سخائی / حمید رضا مسیبیان
3 ـ سرگرد سید محمود سخائی / مصدق و رستاخیز ملت
4- خسرو معتضد / ناکامان کاخ سعد آباد
5- عبدالرضا هوشنگ مهدوی / سرنوشت یاران دکتر مصدق،
6- دکتر ابراهیم باستانی پاریزی / «آسیاب هفت سنگ»
7- دکتر پرویز داورپناه / تخریب مقبره سرگرد محمود سخائی افسر شهید جبهه ملی ایران
8- مجید ملک / اینجا کرمان است.
9- محمود خوشنام / از تصنیف تا ترانه ـ قسمت هفدهم / شایعه‌ی پرواز «پرستو»
10 – احمد قرایی / یادآر ز شمع مرده یاد آر...
11- دایره المعارف دکتر مصاحب

واژه هاي سربريده   -   علي ميرميراني روزنامه نگار

 

 

  قيصر – قهرمان معروف فيلمي به همين نام  ساخته مسعود كيميايي – در ديالوگي ماندگارميگويد : » سه دفه كه آفتاب بيفته لب اون ديوارو سه دفه كه اذون مغرب رو بگن همه يادشون ميره كه ما كي بوديم و واسه چي مرديم.

« دراين روزگار ما همان »همه«ايم و قيصر هم زن ومرد ندارد كه واكنشي بگاه و بايسته نقطه عطف زيست پهلوان بود و از اين منظر قيصر زن و مردنمي شناسد گو اينكه ما همان »همه«ايم؛ همه ايكه مراممان خاموشيها و فراموشيهاست.واقع اين است كه در اين هنگام و هنگامه تاراج كلمه، وقتي واژگان دردانه و گرانقدر آنقدردستمالي ميشوند كه از معنا و اعتبار تهي شده،كاركرد معكوس مييابند، شايد ساده انگارانه باشداز تفكر حاكم رسانه اي رسمي بخواهيم لطفاًعبارات را سر نبرد. يكي از همين تعابير ذبح شده،پهلوان است. به روزگاري كه گمان ميرود مرام  و خصلت و فتوت و منش هم با بخشنامه و به زور شعارهاي از مد افتاده تلويزيوني قابل نشر و فراگيري است، طبيعي است كه بيش از هر چيز خود مفهوم ترويج شده آسيب ميبيند. بر اين نسق است كه مفهوم پهلواني به حجم عظيمي از گوشت و ماهيچه تنزل مييابد و هر آن كس كه چند كيلويي اضافه تر بالاي سر ببرد يا كاميون را چند متري بيشتر به دنبال خود بكشد، بي آنكه نيازي به سپيدقلبي و پاكيزگي انديشه و سلامت نفس و... داشته باشد در رسانه هاي رسمي يكشبه پهلوان ميشود و گاه جهان پهلوان! كسي هم حواسش نيست پهلواني پيش از هر چيز يك دل قشنگ ميخواهد و انديشه و مرام و آييني است كه زن و مرد هم نميشناسد. در اين آشفته بازار كه ميخواهند بر مسابقه مردان قوي به زور صداي ضرب و نواي مرشد، پهلواني را در مضحكترين شكل آن تزريق كنند نتيجه همان ميشود كه جفت جفت از اين پهلوانهاي ورمكرده در خيابان آدم ميكشند و راهي محبس ميشوند. به واقع وقتي نگاه حاكم از پهلوان هيچ چيز را برنميتابد و از او هيچ نميخواهد جز زور بازو، بديهي است كه حاصل همين ميشود. حاصل اين ميشود كه لقب جهان پهلوان را هم ميشود حراج كرد. وقتي از جهان پهلوان تختي، در چرخگوشت رسانه هاي رسمي تنها زير يك خم باقي ميماند طبيعي است كه بقيه ماجراها ديگر شبيه شوخي ميشود. وقتي هيچ جاي حرفهاي رسمي مثلاً اشاره اي هم ندارد كه تختي شاخكهاي حساس اجتماعي و گرايشهاي عريان سياسي داشت طبعاً از پهلوان كوپالي ميماند تنها. وقتي شهامت اين ماجرا با نگاه رسمي نيست كه بگويد تفكر جهان پهلوان به دوستان و همفكران همين مهندس سحابي تازه مرحوم شده بسيار نزديك بود، ديگر از پهلوان مستقل كنشمند چيزي ميماند در حد همين باسكولهاي انساني و نه بيشتر. وقتي هيچ جاي وقايع نگاري رسمي ما از گرايش پهلوان حسن رزاز – كه مثلثي از زورخانه، ايمان و مسووليت اجتماعي را با هم در قلب داشت – به آزاديخواهان مشروطه چي، نشاني ندارد، طبيعي است كه با شنيدن واژه پهلوان، جماعت بايد بزنند ! زير خنده، كه باقيمانده ماجرا خنده دار است واقعاً به روزگاري كه ما همان »همه« فراموشي باشيم، قيصر كه زن و مرد ندارد، پيش از سه اذان مغرب از ياد و بر باد است، و در اين وانفسا، از پهلوان كه در نگاه رسمي، سياست زدايي، اجتماع زدايي، غيرت زدايي و واكنش زدايي شده، تنها دور بازو ميماند؛ بازويي كه اگر همين نگاه كنشمند را از آن بگيري در 28 مرداد 32 بدل به شعبان بيمخ ميشود. براي كودتا عليه مصدق، مصدق كه همين مهندس سحابي تازه مرحومشده دل در گرو او داشت و مردانه پاي باورهايش ايستاد  .و...

و قيصر زن و مرد ندارد، باور كن!

منبع : روزگار

تاملا تي در باب  دهان  بندهاي  تقلبي  -  سيدعلي ميرفتاح

 

»همشهري ماه« با يك فالگير سياسي- كه  نامش را هم نياورده- يك مصاحبه كرده كه يكي  دو پاراگرافش به شدت خواندني و قابل تامل  است. من از اين ميان يك سوال و جواب را عيناً رونويسي ميكنم تا اگر شد قدري با هم تامل كنيم و فكرهايمان را روي هم بريزيم، ببينيم  اينجا كجاست و ما كجاي كاريم: »س- يعني شما  معتقديد در بين سياستمداران اين مساله وجود  دارد و تنها نامش رمالي و جنگيري نيست؟  ج- هر دو وجود دارد. شما نگاه كنيد يك زماني تخم مرغ يه زار ]يك ريال[ بود، حاال رسيده به دانهاي 250 تومان. چند برابر شده است؟ چرا همه مردم معترض هستند، داد و بيداد ميكنند، مخالف اين وضعيت هستند اما در آخر هيچكس  اعتراض نميكند. همه دهانهايشان بسته است.  صبحها در سد كرج و لتيان دعا ميريزند تا مردم  دهانشان بند باشد. حاال بالاخره از اين دست  آدمها هستند، نميشود كتمان كرد...

« متوجه  فرمايش جناب فالگير شديد؟ يعني  اگر ما صدايمان درنميآيد به اين دليل است كه  توي آب تهران دعاي دهانبند ميريزند و مردم  را طلسم ميكنند. يعني اينكه هر روز دو تا آدم سوار ماشينشان ميشوند و به سمت سد كرج  و لتيان ميرانند و در آنها مشتي دعا را – كه  ، با آداب خاصي و با جوهر خاصي،  ، قبلاً احتماالاً روي كاغذ خاصي نوشته شده و مهر و موم  شده- توي آب ميريزند و برميگردند. يعني  اينكه اگر كار در همين حد هم باشد، پشتيباني  و لجستيك ميخواهد و يك منبع مالي درست  و حسابي ميخواهد كه ساز و كار اين عمليات  هر روزه را مديريت كند. يك سيستم نظارتي هم  ميخواهد كه بر كار دعاريزان نظارت كند و از كم  و كيف كار مطلع باشد. چه بسا اگر ناظري بالاي  سر آقايان نباشد، اينها يواشكي از زير كار در بروند  و به جاي سد، دعاهايشان را يك جايي وسط راه  به باد بدهند يا پنهاني دعاي تقلبي يا كاغذ سفيد بيدعا، مچاله كنند و توي آب بريزند...

  يك چيزي از اوايل انقاب يادم آمد كه  بي مناسبت با موضوع نيست. اگر اشتباه نكنم  نصيري رئيس ساواك را كه توي تلويزيون  محاكمه ميكردند، هي به آب  اشاره ميكرد  و ليوان آبش را سر ميكشيد و سرفه ميكرد. بعدها اين رفتار را نشانه شناسي كردند و گفتند اين بابا داشته به اعوان و انصارش خط ميداده  كه آب شرب تهران را مسموم كنند و انقابيهاي  تهران را بكشند. غافل از اينكه اگر آب تهران  مسموم شود، نه فقط انقلابيها كه ضدانقلابها  هم- و سلطنت طلبها هم- پدر صاحب بچه شان  درميآمد. آن موقع هنوز به علوم غريبه مسلط  نبودند كه به جاي سم دعاي مهر و محبت بريزند  كه دل انقلابيها با سركردگان رژيم مهربان  شود تا راي از اعدامشان بگردانند. البته اينجا  يك پرابلم جدي هم وجود دارد. دعاي دهانبند  كه شعور تمييز مردم راضي از ناراضي را ندارد. اگر ما به ستوه آمدگان از تخم مرغهاي 250  تومني آب دعاخوانده ميخوريم، مسببان گران شدن تخم مرغ هم همين آب را ميخورند و اگر  دهان ما بسته شود، دهان بقيه هم آنچنان كه  بايد باز نميماند... مگر اينكه قبلاً خبرشان كرده باشند تا آبمعدني بخورند يا با باطل السحر اول  آب را خنثي كنند، بعد بخورند... قضيه پيچيده تر از اين حرفهاست. شبكه آب، سراسري است، متاسفانه برق  هم سراسري است. توربينهاي مولد برق هم  متاسفانه با فشار همين آب دعاخوانده ميگردند.  يعني روشنايي شهر هم در خدمت كساني است  كه فعلاً نياز دارند دهان مردم بسته باشد. يكي از  جديترين مبادي ورود هوا هم به تهران، شهريار  است. اگر در باد شهريار اتفاقي بيفتد، كل مردم  پايتخت بي نصيب نميمانند. فرض كنيم همان  دو نفر كه صبح زود به سد كرج و لتيان يروند، موقع برگشتن به سمت شهريار بروند و دم باد  شهريار بايستند و از خود انرژي ساطع كنند...  گفت خيلي خوش انرژي است، لب باد شهريار هم ميايستد... به هوايمان انرژي دميده اند، به  آبمان كه طبق فرمايش يك فالگير معتبر سياسي ورد خوانده اند، برقمان هم كه شده  قوطي بگير و بنشان... راستي نكند همه اينها  قوطي بگير و بنشاني باشد كه دارند سرمان  را به اين امور بانمك و جالب گرم ميكنند؟  اگر بخواهيم سوال  بپرسيم، ذهن پرسشگر، ديوانه مان خواهد كرد... به همين تامل سرپايي  و سردستي بسنده ميكنم اما ميگويم كه اگر امواج تلويزيون و كاغذهاي روزنامه و فضاي  سايبري و بقيه امور زندگيمان هم طلسم شده  باشد چه بايد بكنيم تا از زير بار اين انرژيهاي  دهانبند بگريزيم.  آيا اينجا هم »بسم الله« كارساز است؟ كه  البته هست.

منبع : روزگار

كوشنده نجيب

طومار داغ مرگ عزيزان رفته است/ اين فرصتي كه عمر دراز است نام او 

خبر رسيد كه عزت‌الله سحابي هم رفت. نزديك بود كه بگويم راحت شد، ولي ديدم خيلي‌ها (حتي خيلي از آنها كه او را شخصا نمي‌شناختند) يتيم شده‌اند. انگار همين ديروز بود كه سوگنامه ايرج افشار را مي‌نوشتيم. كتاب مبارزات و كوشش‌هاي سياسي – اجتماعي سحابي را به قول آن شاعر "آب بحر كافي نيست/ كه ‌تر كنم سر انگشت و صفحه بشمارم". اين تفصيل را بايد به كساني از دوستان و بستگانش سپرد كه طي ده‌ها سال شاهد و همراه سال‌ها كار و كوشش خستگي‌ناپذير او بوده‌اند.

سحابي فقط يك فعال سياسي نبود، بلكه از رده انسان‌هايي بود كه در گذشته‌هاي دوره لگدمال شده، به آنها مرد خدا مي‌گفتند يعني كسي كه به خاطر و به اميد افزايش رفاه مادي و معنوي ديگران حاضر به ايثار سلامت، آزادي، وقت و دارايي خويش است. 

مهندس سحابي بيشتر و مهم‌تر از آنكه رهبر سياسي، مبارز سياسي، كوشنده سياسي و زنداني سياسي باشد آدم نجيبي بود و اين نجابت و منزلت انساني او بود كه حتي دشمنانش را نيز به تحسين وامي‌داشت. نجابتي كه ذاتي خانواده‌اش بود و به فرزندانش هم به ارث رسيد. من نمي‌گويم سحابي قديس بود. ولي با اين وصف به ياد اين جمله روح ژاندارك در نمايشنامه برنارد شاو مي‌افتم كه گفت: "خداوندا! پس كي اين جهان آمادگي خواهد داشت كه قديسين تو را بپذيرد؟" مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند...

منبع: شرق یازده خرداد

مرگ سنگربان-ناصر حجازي

علی میرزائی

ناصر حجازي، يكي ديگر از بازيگران عصر طلايي فوتبال ايران، درگذشت. كنفدراسيون فوتبال آسيا او را به عنوان دومين دروازه‌بان برتر فوتبال آسيا در سدة بيستم ميلادي برگزيده بود. او در تيم "نادر" تهران چهره شد و قديمي‌‌هاي فوتبال حتماً به ياد دارند كه رايكوف‌ يوگوسلاو كه براي مربي‌گري تيم فوتبال تاج و تيم ملي به ايران آمده بود، در اوايل نيمة دوم دهة 1340 او را كشف كرد و به سرعت به تيم ملي برد. در اولين مسابقه‌ها تعداد گل‌هايي كه مي‌‌خورد 4 تا و 5 تا و... بود ولي رايكوف عقب ننشست چون در حجازي استعداد دروازه‌باني در سطح عالي را مي‌ديد. حجازي زير نظر رايكوف آموزش ديد تا جايي كه دروازه‌بان بدون رقيب تيم ملي فوتبال ايران شد و با تيم تاج (استقلال امروز) و تيم ملي ايران افتخارات و مقام‌هاي بسياري به دست آورد. به المپيك و به جام‌جهاني هم رفت و درخشيد.

ناصر حجازي از جمله بازيكناني بود كه به فوتبال اكتفا نكرد، بلكه تحصيلات را نيز ادامه داد. در اواخر دهة 1340 دانشجوي مدرسة عالي ترجمه بود و در تيم فوتبال اين مدرسة‌ عالي بازي مي‌كرد، ولي نه به عنوان دروازه‌بان، بلكه در خط حمله.

فوتبال ورزشي است با تماشاگراني گاه معصوم و ناآگاه به پشت پرده‌هاي فوتبال، و همگي  هياهودوست و نتيجه‌خواه، و گاه بي‌وفا و دنباله‌رو؛ با مديراني كه، گذشته از سياسي‌كاري‌هايشان، بيش از اينكه پيرو عقل باشند دنباله‌رو احساسات مهارگسيختة تماشاگرانند. هر كس كه مي‌خواهي باش، بايد نتيجه بگيري وگرنه آن دسته از تماشاگراني كه "اهل كوفه" را به ياد آدمي مي‌آورند، و خواسته و ناخواسته دست‌آموز و گاه اجير مي‌شوند، در ورزشگاه حيثيتت را به باد مي‌دهند، و اگر دستشان برسد سنگبارانت هم مي‌كنند! هنگامي كه تيم استقلال در ديدار نهايي جام باشگاه‌هاي آسيا (سال؟) بازي را باخت، ناصرخان نازنين كه در آن روزها سر مربي استقلال بود مورد بي‌مهري و تازش تماشاگران نتيجه‌دوست قرار گرفت. آن روز يكي از روزهاي تلخ زندگي ورزشي ناصرخان حجازي بود. و امروز يكي از روزهاي تلخ زندگي‌ماست كه با يكي ديگر از اسطوره‌هاي باشعور و فهميدة فوتبالمان، كه بدبختانه تعداد "باشعور و فهميده" ‌هايش بسيار كم‌شمار است، وداع مي‌كنيم. چه خوب مي‌شد اگر وقتي تابوتش را بر سر دست مي‌گيرند و برخي، رياكارانه و به نرخ‌روز، شال سياه برگردن و اشك‌ريزان بدرقه‌اش مي‌كنند، ناصرخان در ميان تابوت مي‌ايستاد و با انگشت‌ منافقاني را نشان مي‌داد كه در حيات ورزشي‌ و اجتماعي‌اش او را ناجوانمردانه آزردند ولي امروز اشك تمساح مي‌ريزند. و كاش آن نان به نرخ روزخورها و كاسه‌ليساني را كه همواره از آنان گريزان بود، از ميان صف عزادارن بيرون مي‌كرد، تا در آخرين لحظاتي كه نسيم جان‌بخش بهاري بر پيكر بي‌جانش مي‌وزد، فضاي پيرامونش را با حضور خود نيالايند.

مشتاق علیشاه

پیرایه یغمایی

مشتاق علیشاه که نام اصلی‌اش میرزا محمد تربتی است، جوانی خوش سیما و برازنده و از مریدان شاه نعمت الله ولی بود که از اصفهان به کرمان کوچ کرد و در این شهر ساکن شد. او هنرمندی شوریده بود که هم شعر می‌سرود و هم سه تار را به مهارت می‌نواخت، و اصلا ً نام او با نام سه تار عجین است چرا که وی یک سیم به سیم‌های سه تار افزوده که به نام وی، «سیم مشتاق» نامیده می‌شود.


می‌گویند این درویش هنرمند روز‌ها روی پله‌های مسجد جامع کرمان می‌نشست و آیات قرآن را به همراه صوت مؤثر سه تار، ازبُن جان تلاوت می‌کرد و از این رو پس از مدتی مریدانی بسیار یافت که پر آوازه‌ترین آن‌ها ملا محمد تقی کرمانی، معروف به «مظفر علیشاه» بود. و این ملا محمد تقی کسی بود که ابتدا، در مخالفت با دراویش تعصب می‌ورزید، هرگز با آنان نمی‌نشست و حتا دیگران را هم از نشست و برخاست با آنان منع می‌کرد، اما به ناگهان از مریدان مشتاق شد و داستان آن از این قرار است که می‌گویند روزی یکی از بازاریان کرمان که روضه خوانی ِ سالانه داشت، علما ی شهر را به روضه فراخوانده بود و علما همه در رده‌ای خاص نشسته بودند و ملا محمد تقی هم در میان آنان بود. در این هنگام مشتاق علیشاه بی‌خبر وارد شد و در زاویه‌ای مقابل او نشست. هنگامی که سفره گستردند ملا محمد تقی دست به سفره دراز نکرد و به پیروی از او، دیگر علما هم دست نزدند. صاحب مجلس که مردی متدین بود، ناراحت شد و سبب را پرسید و در ضمن اشاره کرد که تمام مخارج سفره از کسب حلال به دست آمده و ذره‌ای ناحق در آن نیست.

ملامحمد تقی ضمن تأیید گفتهٔ میزبان، به مشتاق علیشاه اشاره کرد و گفت: «قرار نبود که درویش بر سر این سفره باشد و اکنون می‌بینیم که هست!»

مشتاق علیشاه با شنیدن این سخن نگاه نافذ و معنی داری به ملا محمد تقی انداخت و گفت: «حاجی، اگر سفرهٔ مولاست که درویش و غیر درویش ندارد!» پس آنگاه برخاسته، مجلس را ترک نمود. او رفت اما تأثیر آن نگاه در ملا محمد تقی به ژرفا باقی ماند، آنگونه که وی عبای خود را برداشت و در پی مشتاق روانه شد و در اول کوچهٔ «ماهانی» او را دید که بر سر گوری نشسته و سر در خویش فرو برده است. هرچه اصرار ورزید، درویش باز نگشت، اما از آن لحظه به بعد ملا محمد تقی دگرگون شد، شیدا و شیفته شد، دیوانهٔ عشق شد، تغییر مسلک داد، به راه عرفان افتاد، نام خود را به «مظفر علیشاه» گردانید و حتا دیوان شعر خود را نیز به نام مرشد خود «دیوان مشتاق» نامید.

اما از آن طرف هر چند که پیروان مشتاق رو به افزونی می‌گذاشتند، بر تعداد دشمنان او هم که در صدد قتلش بودند، اضافه می‌شدند که در صدر آنان ملا عبدالله نامی بود که مجتهد شهر بود و از همه گردنکش‌تر و خونی‌تر می‌نمود و هر دم درپی بهانه می‌گشت تا اینکه روز بیست و هفتم ماه رمضان ۱۲۰۶شمسی، هنگامی که بر منبر بود، مشتاق علیشاه وارد شد و در گوشه‌ای به عبادت مشغول گشت. ملا عبدالله چون شنیده بود که وی قرآن را با نوای سه تار تلاوت می‌کند، از‌‌ همان بالای منبر حکم به سنگسار کردن و قتل مشتاق علیشاه داد و خود پیش افتاد.

درویش را گرفتند و در مکانی که امروز شبستان مسجد جامع است، اما آن روز تلی بود به نام «تل خر فروشان» در گودال افکندند و به سنگ زدن پرداختند. یکی از مریدان مشتاق به نام جعفر خود را به روی او انداخت تا در امانش بدارد، اما به او نیز رحم نکردند و او هم کشته شد و ملا محمد تقی (مظفر علیشاه) زمانی رسید که کار از کار گذشته بود..، پس هنگامی که آن صحنهٔ ناگوار را دید گفت: «یک شهر، خون بهای مشتاق است.»

بعد از مرگ مشتاق، ملا عبدالله که بانی مرگ او بود به «ملا عبدالله سگو» معروف شد، چون هنگام مرگ زمانی که دید لب‌های مشتاق علیشاه هنوز تکان می‌خورد و «یاهو» می‌گوید، به او نزدیک شد و با لهجهٔ کرمانی گفت: «سگو هنوز هم یا هو می‌گویی؟» و عجیب اینکه این لقب آز آن به بعد بروی او و اقوامش ماند و مردم آن‌ها خاندان «عبد الله سگو» می‌نامیدند.

مدفن مشتاق علیشاه که از خلوص و صفای خاصی بهره دارد، در کرمان به «مشتاقیه» معروف و زیارتگاه رندان جهان است.

به گفتهٔ دکتر باستانی پاریزی بعد از سال‌ها، مرحوم عباسعلی کیوان قزوینی که از نفوذ کلام و تأثیر نفس بهرهٔ بسیار داشت، در‌‌ همان مسجد جامع کرمان- که چندین هزار جمعیت کرمانی در آنجا جمع بودند، واقعهٔ قتل مشتاق علیشاه و سنگسار کردن او را توسط مردم کرمان، نقل می‌کرد و چنان مؤثر نقل می‌کرد که مثل واقعهٔ عاشورا همهٔ مردم به گریه افتادند. پس در آخر منبر گفت: «مردم این بود واقعهٔ قتل مشتاق توسط اجداد بزرگوار شما! حالا گمان می‌کنم وقت آن رسیده باشد که وجوبا ً همهٔ شما یک لعنتی به روح پدران خود نثار کنید!»

و عجیب اینکه مردم تحت تأثیر کلام او، در جواب «پیش باد!» را چنان بلند و همگانی گفتند که انگار به روح پدرانشان صلوات یا رحمت می‌فرستند!