واژه هاي سربريده - علي ميرميراني روزنامه نگار
قيصر – قهرمان معروف فيلمي به همين نام ساخته مسعود كيميايي – در ديالوگي ماندگارميگويد : » سه دفه كه آفتاب بيفته لب اون ديوارو سه دفه كه اذون مغرب رو بگن همه يادشون ميره كه ما كي بوديم و واسه چي مرديم.
« دراين روزگار ما همان »همه«ايم و قيصر هم زن ومرد ندارد كه واكنشي بگاه و بايسته نقطه عطف زيست پهلوان بود و از اين منظر قيصر زن و مردنمي شناسد گو اينكه ما همان »همه«ايم؛ همه ايكه مراممان خاموشيها و فراموشيهاست.واقع اين است كه در اين هنگام و هنگامه تاراج كلمه، وقتي واژگان دردانه و گرانقدر آنقدردستمالي ميشوند كه از معنا و اعتبار تهي شده،كاركرد معكوس مييابند، شايد ساده انگارانه باشداز تفكر حاكم رسانه اي رسمي بخواهيم لطفاًعبارات را سر نبرد. يكي از همين تعابير ذبح شده،پهلوان است. به روزگاري كه گمان ميرود مرام و خصلت و فتوت و منش هم با بخشنامه و به زور شعارهاي از مد افتاده تلويزيوني قابل نشر و فراگيري است، طبيعي است كه بيش از هر چيز خود مفهوم ترويج شده آسيب ميبيند. بر اين نسق است كه مفهوم پهلواني به حجم عظيمي از گوشت و ماهيچه تنزل مييابد و هر آن كس كه چند كيلويي اضافه تر بالاي سر ببرد يا كاميون را چند متري بيشتر به دنبال خود بكشد، بي آنكه نيازي به سپيدقلبي و پاكيزگي انديشه و سلامت نفس و... داشته باشد در رسانه هاي رسمي يكشبه پهلوان ميشود و گاه جهان پهلوان! كسي هم حواسش نيست پهلواني پيش از هر چيز يك دل قشنگ ميخواهد و انديشه و مرام و آييني است كه زن و مرد هم نميشناسد. در اين آشفته بازار كه ميخواهند بر مسابقه مردان قوي به زور صداي ضرب و نواي مرشد، پهلواني را در مضحكترين شكل آن تزريق كنند نتيجه همان ميشود كه جفت جفت از اين پهلوانهاي ورمكرده در خيابان آدم ميكشند و راهي محبس ميشوند. به واقع وقتي نگاه حاكم از پهلوان هيچ چيز را برنميتابد و از او هيچ نميخواهد جز زور بازو، بديهي است كه حاصل همين ميشود. حاصل اين ميشود كه لقب جهان پهلوان را هم ميشود حراج كرد. وقتي از جهان پهلوان تختي، در چرخگوشت رسانه هاي رسمي تنها زير يك خم باقي ميماند طبيعي است كه بقيه ماجراها ديگر شبيه شوخي ميشود. وقتي هيچ جاي حرفهاي رسمي مثلاً اشاره اي هم ندارد كه تختي شاخكهاي حساس اجتماعي و گرايشهاي عريان سياسي داشت طبعاً از پهلوان كوپالي ميماند تنها. وقتي شهامت اين ماجرا با نگاه رسمي نيست كه بگويد تفكر جهان پهلوان به دوستان و همفكران همين مهندس سحابي تازه مرحوم شده بسيار نزديك بود، ديگر از پهلوان مستقل كنشمند چيزي ميماند در حد همين باسكولهاي انساني و نه بيشتر. وقتي هيچ جاي وقايع نگاري رسمي ما از گرايش پهلوان حسن رزاز – كه مثلثي از زورخانه، ايمان و مسووليت اجتماعي را با هم در قلب داشت – به آزاديخواهان مشروطه چي، نشاني ندارد، طبيعي است كه با شنيدن واژه پهلوان، جماعت بايد بزنند ! زير خنده، كه باقيمانده ماجرا خنده دار است واقعاً به روزگاري كه ما همان »همه« فراموشي باشيم، قيصر كه زن و مرد ندارد، پيش از سه اذان مغرب از ياد و بر باد است، و در اين وانفسا، از پهلوان كه در نگاه رسمي، سياست زدايي، اجتماع زدايي، غيرت زدايي و واكنش زدايي شده، تنها دور بازو ميماند؛ بازويي كه اگر همين نگاه كنشمند را از آن بگيري در 28 مرداد 32 بدل به شعبان بيمخ ميشود. براي كودتا عليه مصدق، مصدق كه همين مهندس سحابي تازه مرحومشده دل در گرو او داشت و مردانه پاي باورهايش ايستاد .و...
و قيصر زن و مرد ندارد، باور كن!
منبع : روزگار