شاعري با لبان دوخته


محمد فرخي يزدي در سال 1267 شمسي، 18 سال قبل از مشروطه در يزد چشم به جهان گشود. او تا حدود 16سالگي در همان زادگاهش يزد تحصيل کرد و فارسي و مقدمات عربي را آموخت. وي در همان سنين نوجواني اشعاري عليه مديران مدرسه مرسلين يزد که متعلق به ميسيونرهاي انگليسي بود، سرود؛

صاحب الزمان يک ره سوي مردمان بنگر/ کز پي لسان گشتند جمله تابع کافر

در نمازشان خوانند ذکر عيسي اندر/ برپا رکاب کن از مهر، اي امام بر و بحر

مديران مدرسه به اين خاطر او را اخراج کردند. از آن به بعد او مجبور شد به کارگري پرداخته و از دسترنج خود زندگي بگذراند. به اين ترتيب با رنج و درد مردم نيز آشنا شد. با شروع نهضت مشروطه خواهي او نيز به اين جرگه پيوست. در همان زمان با تشکيل حزب دموکرات ايران، در يزد از طرفداران اين حزب شد. سه يا چهار سال از انقلاب مشروطه گذشته بود که فرخي حدود 21 يا 22 سال داشت. فرماندار يزد ضيغم الدوله قشقايي فردي مستبد بود. فرخي شعري تند خطاب به او و در انتقاد از رفتار او سرود و در دارالحکومه يزد خواند. حاکم مستبد سخت برآشفته شد و دستور داد او را به زندان انداخته و دهانش را با نخ و سوزن دوختند. خبر در شهر پيچيد و مردم يزد در اعتراض به اين قساوت در تلگرافخانه شهر تحصن کردند و کار به پايتخت کشيد و مجلسيان وزير کشور را استيضاح کردند. فرخي در مدتي که زندان بود، اين شعر را با زغال بر ديوار زندان نگاشت؛

به زندان نگردد اگر عمر طي / من و ضيغم الدوله و ملک ري

به آزادي ار شد مرا بخت يار/ برآرم از آن بختياري دمار

بعد از اين واقعه او به تهران آمد و به فعاليت هاي خود ادامه داد و اشعار و مقالات انقلابي در جرايد منتشر ساخت. همزمان با شروع جنگ جهاني اول در سال 1293شمسي به بغداد و کربلا رفت. در آنجا نيز آزاديخواهي او کار دستش داد و تحت تعقيب انگليسي ها قرار گرفت. از اين رو پياده از بيراهه به شهر موصل و از آنجا به ايران بازگشت. در بازگشت نيز مورد سوءظن ماموران تزاري قرار گرفت و توسط آنها بازداشت شد ولي توانست از اين معرکه هم نجات يابد. فرخي در دوره نخست وزيري وثوق الدوله به علت مخالفت با قرارداد 1919 ميلادي بار ديگر به زندان افتاد و سه ماه را در حبس گذراند. پس از آزادي در سال 1300 شمسي روزنامه توفان را منتشر ساخت و با نشر مقالات انتقادي مردم را به آگاهي و بيداري فرامي خواند.

صاحب امتياز و موسس توفان خودش و مديرمسوولش موسوي زاده بود. توفان در طول مدت انتشار بيش از 15 مرتبه توقيف و باز منتشر شد. توفان در سال اول، هفته يي دو روز (جمعه و دوشنبه) و در سال هاي بعد سه نوبت در هفته (دوشنبه و چهارشنبه و جمعه) منتشر مي شد و بعدها به صورت مجله هفتگي درآمد. به محض توقيف نشريه توفان، فرخي مطالب خود را در روزنامه هاي ديگر مانند ستاره شرق، قيام، پيکار و... منتشر مي کرد. فرخي در دوران سلطنت رضاشاه، سال 1307 به عنوان نماينده مجلس شوراي ملي در دوره هفتم قانونگذاري از طرف مردم يزد انتخاب شد. در مجلس در جناح اقليت بود و با مخالفت هاي شديد جناح مقابل روبه رو شد. در پايان مجلس هفتم پس از آنکه مصونيت پارلماني فرخي خاتمه يافت، از بيم جان خود مدتي از نظرها ناپديد شد. سپس بدون گذرنامه از مرزهاي شمالي به شوروي و از آنجا به آلمان رفت و در برلين اقامت کرد. مدتي در نشريه يي به نام «پيکار» که صاحب امتياز آن غيرايراني بود، افکار انقلابي خود را منتشر ساخت.سال 1311 يا 1312 تيمورتاش سفري به برلين کرد و در آنجا ديداري با فرخي داشت. در اين ملاقات تيمور وي را تشويق به بازگشت به ايران کرد و به او اطمينان داد در صورت بازگشت به ايران مورد رافت و مهر رضاشاه قرار خواهد گرفت. فرخي که از ماندن در کشوري بيگانه رضايتي نداشت، با عشقي که به ايران داشت فريب وعده حکومت وقت را خورد و به تهران بازگشت. در ايران عده يي به اسم «طلبکار مالي» شکايتي عليه او طرح کردند و وي را با برنامه ريزي به زندان کشاندند. در سال 1316 او را محاکمه و ابتدا به 27 ماه زندان محکوم کردند. در دادگاه تجديدنظر مدت زندان وي به سه سال افزايش يافت. او دوران حبس خود را مي گذراند تا اينکه در 25 مهرماه 1318 در بيمارستان زندان با آمپول هوا که توسط «پزشک احمدي» به وي تزريق شد به قتل رسيد. چهار سال بعد پس از سقوط رضاشاه وقتي «پزشک احمدي» در دادگاه جنايي تهران به جرم «قتل هاي عمد در عصر رضاشاه» به اعدام محکوم شد، از جمله جرائم اعلام شده اش در دادگاه قتل فرخي يزدي بود. سرود «جان فداي آزادي» که امروز همه با آن آشنا هستند از فرخي است.

آن زمان که بنهادم سر به پاي آزادي/ دست خود زجان شستم از براي آزادي

تا مگر به دست آرم دامن وصالش را/ مي روم به پاي سر در قفاي آزادي

در محيط توفانزاي، ماهرانه در جنگست/ ناخداي استبداد با خداي آزادي

دامن محبت را گر کني زخون رنگين/ مي توان تو را گفتن پيشواي آزادي

فرخي زجان و دل مي کند در اين محفل/ دل نثار استقلال جان فداي آزادي

زندگي فرخي سراسر مبارزه و درگيري و تنش بود. او از دوران تحصيل و نوجواني با زورگويي و تزوير و ستم مخالفتش را آغاز کرد و تا پايان عمر هيچ گاه سر تسليم در برابر کسي فرود نياورد. اين شاعر آزاده بارها زندان را تجربه کرد و سرانجام نيز در زندان به شهادت رسيد. او شعري دارد که گويي سرگذشت خود را تصوير مي کند؛

شب چو در بستم و مست از مي نابش کردم/ چرخ اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم

ديدي آن ترک خطا دشمن جان بود مرا/ گرچه عمري به خطا دوست خطابش کردم

منزل مردم بيگانه چو شد خانه چشم/ آنقدر گريه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع/ آتشي در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمي مرد ز حسرت فرهاد/ خواندم افسانه شيرين و خوابش کردم

زندگي کردن من مردن تدريجي بود/ آنچه جان کند تنم عمر حسابش کردم

اعتماد -2082

حكمت طربناك - مروري بر انديشه‌هاي فلسفي حكيم عمر خيام

حكيم غياث‌الدين ابوالفتح عمربن ابراهيم خيام نيشابوري به خيامي و خيام نيشابوري و خيامي النيسابوري هم ناميده شده ‌است. او از رياضيدانان، ستاره‌شناسان و شعراي بنام ايران در دوره سلجوقي است. گرچه پايگاه علمي خيام برتر از جايگاه ادبي او است و داراي لقب حجه‌الحق بوده‌، ولي آوازه وي بيشتر به واسطه نگارش رباعياتش است كه شهرت جهاني دارد. افزون بر آنكه رباعيات خيام را به اغلب زبان‌هاي زنده ترجمه كرده‌اند، فيتزجرالد رباعيات او را به زبان انگليسي ترجمه كرده ‌كه مايه شهرت بيشتر وي در مغرب‌زمين شده ‌است. يكي از برجسته‌ترين كارهاي وي را مي‌توان اصلاح گاهشماري ايران در زمان وزارت خواجه نظام‌الملك، كه در دوره سلطنت ملك‌شاه سلجوقي بود، دانست. وي در رياضيات، علوم ادبي، ديني و تاريخي استاد بود. نقش خيام در حل معادلات درجه سوم و مطالعاتش درباره اصل پنجم اقليدس نام او را به‌عنوان رياضيداني برجسته در تاريخ علم ثبت كرده ‌است. 

شماري از تذكره‌نويسان، خيام را شاگرد ابن‌سينا و شماري نيز وي را شاگرد امام موفق نيشابوري خوانده‌اند. هر چند قول مبني‌بر اينكه خيام شاگرد ابن‌سينا بوده ‌است، بسيار بعيد مي‌نمايد، چون از لحاظ زماني با هم تفاوت زيادي داشته‌اند. خيام در جايي ابن‌سينا را استاد خود مي‌داند اما اين استادي ابن‌سينا، جنبه معنوي دارد. رباعيات خيام در زمينه افكار فلسفي است و زبان اصلي او در خدمت بيان تفكراتش است؛ آن هم نه فيلسوفي كوچك بلكه با تمام شرايطي كه يك فيلسوف بزرگ مي‌طلبد به ميدان آمده است.....

ادامه نوشته

سرزمين عجايب

سيروس غفاريان

تلاش براي استقلال

پس از استيلاي کامل بريتانيا بر شبه قاره هند حکمرانان انگليسي مقيم هند مجبور شدند براي استفاده بيشتر از منابع خدادادي آن مملکت عده کثيري از متخصصان و خبرگان و جوانان انگليسي را به هندوستان جلب کنند و چون انگلستان در آن زمان مستعمرات بسياري داشت و اداره شبه قاره توسط متخصصان انگليسي به تنهايي مشکل بود، لذا طبق قانوني به نام «قانون هند» و براساس تصميم شوراي اجرايي نايب السلطنه هند تصميم گرفت ضمن آنکه هندي ها را در شوراي قانونگذاري هند در دهلي و لندن به عضويت بپذيرد، اجازه دهد عده يي از جوانان مستعد هندي براي تحصيل در رشته هاي مختلف عازم لندن شوند. همين تحصيلکرده ها و دانشگاه ديده هاي هندي بودند که در بازگشت به هندوستان در27 دسامبر 1885 «کنگره ملي هند» را با هدف نائل شدن به استقلال شبه قاره هند تشکيل دادند. کنگره ملي هند که اعضاي تشکيل دهنده آن از کليه مذاهب از جمله هندو، برهمايي، مسلمان و زرتشتيان (پارسيان هند) و مسيحيان بودند، موفق شدند گام هاي موثري در راه رسيدن به استقلال بردارند به طوري که در سال 1892 «قانون شوراهاي هند» به اعضاي هندي در شوراي مقننه نايب السلطنه هند اختيارات بيشتري داد و آنها از حق استيضاح و انتقاد از وزراي ايالتي برخوردار شدند. اعضاي هندي شوراي هند تصميم گرفتند عده بيشتري از جوانان را براي تحصيل به انگلستان اعزام کنند تا در اداره هند سهم بيشتري داشته باشند. همين جوان ها بودند که در بازگشت موفق شدند در تهيه وسايل نقليه و اصلاح بندرها و ايجاد مدارس و دانشگاه ها موفقيت هايي کسب کنند. و عده يي نيز توانستند ميزان توليد گندم ، کنف و نيشکر را افزايش دهند. از ميان اين فارغ التحصيلان مي توان افرادي چون گاندي و نهرو را نام برد که در استقلال هند نقش موثري داشتند.

ادامه نوشته

زمستان-مهدي اخوان ثالث


سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت،

سرها در گريبان ست.

کسي سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.

نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،

که ره تاريک و لغزان ست.

و گر دست محبت سوي کس يازي،

به اکراه آورد دست از بغل بيرون؛

که سرما سخت سوزان است.

نفس، کز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريک.

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.

نفس کاينست، پس ديگر چه داري چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديک؟



مسيحاي جوانمرد من، اي ترساي پير پيرهن چرکين؟

هوا بس ناجوانمردانه سردست... آي...

دمت گرم و سرت خوش باد،

سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي،

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم.

منم من، سنگ تيپا خورده رنجور.

منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور.



نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم.

بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم.

حريفا، ميزبانا، ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد.



تگرگي نيست، مرگي نيست،

صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان ست.

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه مي گويي که بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.

حريفا، گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان ست.

و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان ست.

حريفا، رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان ست.



سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست ها پنهان،

نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگين،

درختان اسکلت هاي بلورآجين،

زمين دل مرده، سقف آسمان کوتاه،

غبارآلوده مهر و ماه،

زمستان ست.

پرويز مشکاتيان از ديدگاه يک رفيق- او خود گفته بود...

محمدرضا لطفي

روزي و روزگاري بود بس رفيقانه که هيچ کس داعيه برتري نداشت و عشق محور نزديکي ها بود و همه ما وطن دوست و آرمان گرا بوديم. فرهنگ ايران زمين را با همه نارسايي هايش دوست داشتيم و همه با هم تلاش مي کرديم لاشه فروپاشيده موسيقي ايراني اصيل و ناب هنري را با برداشت جديد و پويا به مقام والاي خود برسانيم. همه جوان بوديم و چيز زيادي نمي خواستيم، با هم تبادل نظر داشتيم و دل مان براي يکديگر تنگ مي شد. آن زمان از روزگار کنوني ما زياد دور نيست، اما اين آتش دروني که مايه اصلي نزديکي ما بود، در ميان تنش هاي روزگار که کم هم نبود، کمرنگ شد و هر يک از ما را به سمتي دور پرتاب کرد که ما تا به امروز نتوانستيم همديگر را دوباره آن گونه رفيقانه دوست بداريم.

هنگامي که از من بپرسند چرا تا اين اندازه با هم بيگانه شديم، خواهم گفت عمده علت آن پيچيدگي ساختار اجتماعي و شيوه زمامداري و بي دقتي خود ما بود که نتوانستيم قوانين اين جريان عظيم اجتماعي را به درستي تحليل کنيم. تا زماني که فرهيختگان ما زنده بودند و روزنامه هايي بود که تحليلي درست به ما مي داد، ما مي توانستيم آينده مان را رصد کنيم و اين گونه به جايگاه اجتماعي مطمئن تري تکيه کنيم.

روزي يکي از فرزانگان بزرگ سياسي ما گفت؛ «جريانات اجتماعي ايران وارد تونل تاريکي شده که نمي شود انتهاي روشن تونل را به خوبي ديد.» امروز همان روزي است که هوا بس خطرناک تيره شده و ما هنوز در ميان همان تونل تاريک در حرکت بوده و زندگي مي کنيم. هنوز تونل تعالي و تکامل نظام ما تاريک است و نسل هاي بعد از ما نيز قادر به عبور از اين تنگه تاريک نشده اند که اميد است با توجه و هوشياري بيشتر مردم و خرد پخته دولتمردان ما بتوانيم به روشنايي آن طرف تونل برسيم که آرزويي است طبيعي که همه ما 30 سال است به انتظار نشسته ايم.

تداوم زندگي ما موسيقيدانان متعهد، حاصل دوران سخت و پيچيده يي بود که هريک به اندازه توان مان تلاش کرديم و در راه احياي موسيقي کشورمان زحمت کشيديم تا پرچم پرافتخار ملي ايران زمين را در ايران و بيرون مرزها برافراشته نگه داريم. با اينکه تعداد ما زياد نبود اما آنچه جاودان مانده و به بخشي از خاطرات ملي ما تبديل شده، نتيجه کار همين گروه از موسيقيدانان بوده و هم اکنون نيز در ميان انگشتان و حنجره جوانان ما در حرکت است.

پرويز مشکاتيان که روحش قرين رحمت باد، آثار جاوداني را به فرهنگ ايراني افزود. «رزم مشترک»، «ايراني» و «مرا عاشق چنان بايد» حاصل يکي دو سال قبل و بعد از انقلاب 57 بود که باعث شکوفايي موسيقي و شهرت خوانندگاني چون ناظري و شجريان و بعدها شادروان بسطامي شد. هنوز بهترين آثار هنرمند گرامي شجريان بازتاب همکاري پرويز مشکاتيان در آثار جاودانه «آستان جانان» و «مرکب خواني نوا» است. پرويز تلاش زيادي براي معرفي خوانندگان شناخته شده و ناشناس کرد، او واقعاً عاشق غزل و هنر تصنيف سازي بود و به آوازخوانان خوب همواره احترام مي گذاشت.

پرويز مشکاتيان هم در عرصه نوازندگي سنتور صاحب سليقه خاص بود و هم در عرصه آهنگسازي خط و خطوط زيبايي را دنبال مي کرد. آنچه در رشد مشکاتيان تاثير زيادي داشت، نزديکي عليزاده و همکاري بسيار عالي بين اين دو در گروه عارف بود که هر دو سکاندار قدرت نوازندگي در گروه عارف بودند. فرم چهارمضراب به وسيله گروه ابتدا در کار عليزاده خود را نشان داد و در کار مشکاتيان به درجه رشد زيادي رسيد. نفر بعدي که بر روش نوازندگي و سازندگي او تاثير زيادي گذاشت، ناصرخان فرهنگ فر بود که به پرويز ريتم هاي لنگردار و شکسته را ياد داد و او توانست از اين ضرب هاي شکسته ناصر کمال استفاده را بکند. اين تاثيرها، تازگي فوق العاده يي به کار مشکاتيان داد.

يکي از خوبي هاي مشکاتيان اين بود که گوشي حساس و فراگيري بي نظيري داشت. خيلي زود بهترين چيزها را مي گرفت و دوباره بدان جان تازه مي داد و آن را با آرايشي جديد تحويل جامعه مي داد. او ترسي نداشت که بگويند اين کار برگرفته از اين آهنگ و آن آهنگساز است. با شوري که داشت هر ملودي را جان تازه مي داد و آن را از درون خود عبور مي داد و به آثار تازه تري دست مي يافت.

در رابطه با رنگ آميزي ارکسترنو ايراني نيز پرويز ذوق سرشاري داشت. صداي گروهش بسيار کوک و زيبا بود تا جايي که ما مدت ها بود چنين صدايي از يک گروه با سازهاي ايراني نمي شنيديم.

متاسفانه پرويز با اين همه استعداد خود را به ورطه خطرناکي سوق داد تا جايي که به حرف هيچ يک از دوستان نزديکش گوش نمي داد. هنگامي که شادروان ناصر فرهنگ فر را خاک مي کردند گفته بود «نوبت بعدي من خواهم بود». او ديگر رمق زندگي کردن در سختي ها و بي مهري ها را نداشت. باشد که جوانان اهل موسيقي ما که راهي اين حرفه مي شوند بدانند که هنرمندان زاييده رنج زمان هستند و بايد از دشواري هاي زيادي عبورکنند. بايد توجه داشته باشند اين ذات آتشين هنر ماست که گرم کننده زندگي ما خواهد شد. بايد مراقب سلامتي روح و جسم مان در هر شرايطي باشيم. هنرمندان متعلق به مردم هستند و خلاقيت و طول زندگي آنها بايد مراقبت شود. دولت ها نيز بايد بدانند ملتي که هنر ندارد مرده است و اگر ايران و نام بلندش تاکنون زنده مانده، به خاطر ذوق ملي مردم و هنرمندان فرهيخته آن بوده و هست. نظام جمهوري اسلامي وظيفه مند است تا آنجا که مي شود حرمت هنر و هنرمند را بيشتر نگاه دارد و نگذارد در تاريخ بنويسند که اين نظام سر دشمني با هنر به خصوص موسيقي معنوي ما داشته است. قوانين بايد بازنگري شود و همان گونه که در هزار و چهارصد سال در تمامي کشورهاي مسلمان جهان منطبق با زيست نوين زندگي تغيير کرده، بازنگري شود و کساني که با تعصب و چشمان بسته به اين هنر شريف نگاه مي کنند، تجديد نظر کنند. باشد که آن روز طلايي تحت توجهات همه رهبران بارز و سرآمد کشور ايران روزي از راه برسد. در انتها از خانواده مشکاتيان عزيز عذرخواهي مي کنم که به خاطر نبودنم در ايران نتوانستم به اين عزيزان داغديده به خصوص مادر گرامي و فرزندان شان تسليت گفته و در غم و اندوه آنها شرکت داشته باشم.

روحش شاد و دل همه عاشقان او گلگون باد

اعتماد 2066

مدخلي بر زمينه هاي تفکر در زمانه هگل -هگل و تاريخ

محمد ميلاني


در فلسفه غرب تا قبل از کانت مساله اصلي شناخت نفس و تقابل ابژه و سوبژه بود. ولي پس از کانت شناخت نفس و تقابل ابژه و سوبژه به تدريج کنار رفت و معرفت ذهني معيار شناخت فلسفي و انسان قرار گرفت. در اين ميان هگل بر تاثيرگذاري «تاريخ» و «سنت» بر «ذهن» انسان و در نتيجه بر «شناخت انساني» تکيه داشت. در انديشه هگل اين تاريخ است که در فکر و انديشه تاثير مي گذارد و چون هيچ چيز بدون معرفت انسان، ظهور و بروز ندارد هيچ چيز حتي انسان هم بدون تاريخ ظهور و بروز نخواهد داشت.

کانت بر «اصل واقع» باور داشت. ولي شناخت و رهيابي انسان به آن را ممکن نمي دانست. اما هگل و حتي ديگران بعد از او تفاوت ذهن و امر واقع را نيز در آستانه فروپاشي قرار دادند. هگل امور را به دو بخش تاريخي و فراتاريخي تقسيم مي کند و معتقد است امر فراتاريخي نيز در تاريخ ظهور پيدا مي کند. به عقيده هگل، عقل امري فراتاريخي است که تاريخ را نيز به دنبال خود مي آورد و در تاريخ ظهور و نمود پيدا مي کند. عمده نظريات هگل در باب تاريخ در کتاب «عقل در تاريخ» وي آمده است. از اين رو به اعتقاد وي عقل نيز تاريخ مند است و آنچه فراتاريخي است، فطرت است. پرسشگري از مبدأ، امر فراتاريخي مشترک در ميان همه انسان ها را تشکيل مي دهد. وي بر اين باور بود که فطرت در آينده ظهور پيدا مي کند، تاکنون توجه بشر به پاسخ به سوال از مبدأ معطوف شده بود و چون پاسخ ها متفاوت بودند، تاريخ ها و سنت هاي مختلفي پديد آمده اند و وحدتي ظهور نيافته اند. سنت ها يا آشکارا با هم مخالفند يا در تفسير و تطبيق با يکديگر اختلاف دارند و از آنجا که اين سنت ها و تاريخ ها بر معرفت انسان ها تاثير مي گذارند، لذا انسان ها در فهم يکديگر و فهم کساني که داراي سنت ديگري هستند، دچار مشکل و سوء فهم مي شوند.

ادامه نوشته

رنج نامه مهدي همت فرزند حاج ابراهيم همت تنگنايي چنين هرگز نديده ام-آسيه باکري فرزند شهيد حميد باکري؛

در جنگ همه ديده مي شوند. از گلوله هاي سربي تا سرداران جنگ. از سياستمداران پشت پرده تا فرماندهان عالي رتبه. از خاکريز و شيار و تنگه تا هواپيما و هم پيمانان سياسي و ديپلماتيک. اما بعد از جنگ بعضي ها اصلاً ديده نمي شوند يا کمتر ديده مي شوند. اين ناديده شدگان يا کمترديده شدگان سهمي کمتر از فرماندهان که حمله و دفاع را اداره مي کنند، ندارند. پيوندهاي عاطفي ميان اميران و سرداران با اينان فضايي مي آفريند که موضوع جنگ را متمايز مي کند. بعد از جنگ به نام خانواده شهدا خيلي ها خيلي کارها کردند. خيلي ها خيلي حرف ها زدند. خيلي ها هم به خاطر همين خيلي کارها و خيلي حرف ها به خيلي جاها رسيدند. يادم مي آيد در بحبوحه راي اعتماد به صادق محصولي وقتي حرف هاي فاطمه چهل اميراني (همسر حميد باکري) را چاپ کرديم، يکي از همين خيلي ها که خودشان را وارث تام و تمام جنگ و شهادت و رزمندگان مي داند بر ما خرده گرفت که ديگر سراغ خانواده شهدا نمي رويم. اين بار به بهانه هفته دفاع مقدس نه سراغ سرداران که پاي سخنان دو تن از ناديده شدگان جنگ نشسته ايم؛ مهدي همت فرزند سردار دلاور ايران زمين حاج محمدابراهيم همت و آسيه باکري فرزند شهيد حميد باکري. سخنان مهدي و آسيه تعديل شده است. همه آنچه را در سينه داشتند با ما هم نگفتند اما آنچه گفتند در توان محدود ما نبود. باشد آنان که شهدا را دستاويز يورش به ديگران مي کنند همين حرف ها را بشنوند شايد به خود آيند و به اين پرسش پاسخ بدهند؛ بعد از شهدا چه کرده اند؟

فاطمه بيک پور
ادامه نوشته

ماجراي مزدک و مزدکيان

همايون نادرشاهي*

نام مزدک در تاريخ در هاله يي از رموز و اسرار پيچيده شده است. به راستي مزدک - اين پيامبر خودخوانده - که بود و چرا چنين اهميتي در تاريخ ايران دارد؟ نه تنها خود وي بلکه جنبش هايي که بعدها به وجود آمدند و خود را به پيروي از مزدک منتسب مي کردند نيز اسرارآميز بودند يعني سپيدجامگان (ابومسلم خراساني و بعداً «سنباد») و «خرمدينان».

«مزدک» يا «مژدک» (واژه آن از پهلوي اشکاني گرفته شده، در اصل muzdag به معني مژده رسان است) پسر مردي به نام «بامداد» بود که ظاهراً در سال آخرين دهه سده پنج ميلادي(حدود 490 ميلادي) قيام خود را آغاز کرده است. نام همسرش در تاريخ «خرمک» ثبت شده. اکثر مورخان معتقدند او ابتدا موبد زرتشتي و در هر حال پيرو «مزداپرستي» بوده که بعداً از دين برگشته است. ولي به بسياري از عقايد زرتشتي وفادار ماند. اکثر مورخان اصليت او را از اصطخر - فارس مي دانند. نام وي با نام پادشاه ساساني «قباد» (کواد يا کاوه Kavadh) و جانشين وي، خسرو يکم- «خسرو انوشيروان»- عجين شده است زيرا پادشاه ايران (قباد ساساني) جزء پيروان وي شده بود.

مزدک نخستين کسي است که نوعي انقلاب سوسياليستي و خشن که ضمناً پايه مذهبي داشت را در ايران باستان انجام داد که نه فقط جنبه اقتصادي که جنبه اجتماعي هم داشت. تاريخ بيان مي کند که مزدک آيين اش را مستقيماً از ديني که شخصي به نام «زردشت خرگان» (پسر خرگ) يا «زردشت بوندس» - که حدود سال 300 ميلادي ظهور کرده بود - اقتباس کرده و آن را گسترش داد.

اين زرتشت بوندس نخستين بار ايده هاي کمونيستي را در فرقه يي به نام «زردشتکان» (زردشتقانيه) به وجود آورد. پيروان وي خود را پيرو «دين دريستي» مي خوانند. (شايد «دين درستي»؟) البته آيين مزدک ريشه هايي از آيين زرتشت اسپيتمان (پيامبر باستاني ايران) دارد و مثل هر دين ايراني ديگر مبتني بر جهان بيني ثنويت گرا يا دوآليسم نور و تاريکي يا نيکي و بدي است. در واقع دين مزدک ترکيبي از آيين زرتشت اسپيتمان، مذهب زروانيسم (پرستش خداي زمان - مذهب مغان در قوم ماد که داراي عقايد ماترياليستي و جبرگرايي بود و بعدها از آن مکتب «دهريه» پديد آمد)، آيين ماني و زردشت خرگان بود که در عين حال دو ايده مهم را خود وي شخصاً ابداع کرد که اتفاقاً مهم ترين مشخصه هاي آيين او هستند. اول اينکه او «نور» و «نيکي» را داراي خرد مي دانست و در مقابل «تاريکي» را منفعل و کم عقل.

ادامه نوشته

در انديشه سقراط -فن زاياندن نفوس

سيدمحمد ناظم زاده قمي*

سقراط ( 399 - 469پيش از ميلاد)، فيلسوف بزرگ يونان در آتن زاده شد، همان جا زيست و همان جا جان باخت. وي پسر سوفرونيسکوس و فنارت از قبيله آنتيوخيد و از مردم بخش الوپکا بود. سقراط داراي قدرت خاصي بوده است به طوري که در زمستان و تابستان فقط يک جامه مي پوشيد و عادت پابرهنه راه رفتن حتي در جنگ هاي زمستاني را ادامه مي داد. وي در سده پنجم پيش از ميلاد مي زيسته که اين سده يکي از درخشان ترين دوران هاي تمدن يوناني و به ويژه تمدن آتني است. او زندگي خود را در ميدان هاي عمومي، در دکان هاي دوستان، زير رواق ها، در سايه ستون هاي معبدها، با مکالمه و مباحثه و مصاحبه مي گذرانده است.

گفت وگوهاي سقراط، واقعيت هاي بنيادي زندگي اش بود با صنعتگران، پيشه وران، سياستمداران، هنرمندان، سوفيست ها و زنان بحث و گفت وگو مي کرد. محتواي زندگي اش گفت وگو بود، ولي اين گفت وگو جنبه تازه يي داشت، روح را برمي انگيخت و بي آرام مي ساخت و مجبور به تسليم مي کرد. پوشيده نيست که خود سقراط، چيزي ننوشته و ما آيين فلسفي او را صرفاً از راه نوشته هاي شاگردانش مي شناسيم و در اين زمينه دو منبع عمده در دست داريم که يکي تاليفات افلاطون است و ديگري نوشته هاي گزنفون، ارسطو هم چند فصلي وقف بحث از سقراط کرده که اهميت فراوان دارد. اما قديمي ترين نشانه يي که از سقراط مي توان يافت، چهره يي از اوست که در نمايشنامه ابري ها اثر آريستوفان وصف شده است. قصد سقراط اين بود که جستن را رواج دهد، با اعتماد به اينکه «جوينده يابنده است». او وظيفه خود را آگاه کردن مردم به جهل خويش مي دانست چون معتقد بود مردم به اين دليل در کشف حقيقت عجز دارند که در جست و جوي آن نيستند. پس اگر در جست و جوي آن نيستند، اغلب هميشه از آن جهت است که تصور مي کنند حقيقت را در اختيار دارند، هرچند به وجود آن نادانند. پس، از نخستين شرط هاي تهذيب نفس که مي تواند آن را به کشف حقيقت هدايت کند، اين است که انسان را به جهالتش معترف سازيم. سقراط که مادرش ماما بود، از پيشه مادر خود براي فهماندن اين مطلب استفاده مي کرد. او مي گويد؛ زني که آبستن است بچه يي در شکم دارد ولي بايد اين بچه را بزايانند. در غالب موقع ها اين کار بدون مداخله يک ماما به درستي انجام نمي گيرد. همين طور يک معلومات فلسفي وجود دارد که بايد حاکم بر رفتار و کردار آدمي شود. ممکن است هر کس بي آنکه خود بداند گنجي در وجود خود نهان داشته باشد. تمام ما بالقوه در وجود خود داراي معلومات مورد بحث هستيم، تنها بايد به وجود آنها پي ببريم. روح ما از حقايق اصلي اخلاق آبستن است، تنها زاياننده يي لازم دارد. سقراط خواسته است چنين زاياننده يي باشد و او فن «زاياندن نفوس» را اختراع کرده است. بر اساس اين فن، فرد در وهله اول بايد به جهل خود اعتراف کند که اين اعتراف مقدمه يي خواهد شد که او را به تفکر وادارد.

ادامه نوشته

و ناگهان مرگ...گذری بر زندگی پرویز مشکاتیان

صدای تار که در خانه می پیچید از خود بی خود می شد. هنوز کوچک تر از آن بود که بتواند ساز دست بگیرد و انگشتانش ظریف تر از آن بود که زخمه به سیم بزند. با این همه، شوری در دستانش بود که صبوری از او گرفت و دیری نگذشت که پدر فهمید که جان پرویز تشنه ی زخمه و سیم است. اینگونه شد که پدر که تار و ویولن را شیرین می نواخت و با تاریخ و ادبیات و فلسفه نیز دمخور بود، شد اولین معلم پرویز. 

از همان پنج سالگی که ساز را دست او گذاشت گوشش را هم به اشعار فردوسی و حافظ آشنا کرد. این انس به ادبیات ودیعه ای بود که پدر در وجود او نهاد و بعد ها همین شعور ادبی به کمکش امد و موجب خلق قطعات و تصنیف هایی شد که انگار شعر چون جانی بود که در کالبدشان دمیده شده باشد.

پنج ساله بود که قصه ی او و سنتور شروع شد. سنتوری برایش گرفتند و او مشق ساز را آغاز کرد. خودش می گوید: یادم میآید یک سنتور داشتم که جلوی آن در داشت. شش ساله بودم که پدر آن را خرید.دو گنجشک داشتم که برایشان اسم گذاشته بودم "گریگرانه"و "سمبری برانه" حالا اینکه چه معنایی داشت را نمی دانم به آنها مرکوکروم زده و جلدشان کرده بودم توی باغ.هر وقت سوت میزدم می آمدند روی شانه هایم می نشستند.

آنها را میگرفتم و در داخل فضای کوچکی که جلوی سنتور قرار داشت می گذاشتم ودر را می بستم وشروع به تمرین سنتور میکردم .احساس کودکی ام این بود که آنها از شنیدن ساز لذت میبرند بعد از مدتی هروقت که سوت میزدم میدیدم که دیگر نمی آیند موضوع را به پدر گفتم.پرسید که موقع ساز زدن آنها را کجا نگه میداری؟ وقتی برایش تعریف کردم گفت:"بیچاره ها کر شده اند".

بذر عشقی که پدر در وجود او نهاد مایه ای شد برای 63 سال مشکاتیان بودن. رابطه ای که بین او و سازش وجود داشت هر روز عمیق تر و ژرفتر می شد و نغمات در عمق جانش می نشستند. نوعی رابطه انسانی با ساز: "احساس می کنم حتی چگونگی برداشتن ساز از گنجه یا از روی دیوار در چگونگی نواختن پس از ان موثر است. چون گمان می کنم ساز ها جان دارند جالا اگر جان بی قراری هم آن رابنوازد میشوند جان های بی قرار. هر بار سازی را به دست می گیرم احساس همان لحظه ای در من بیدار می شود که اولین بار دستانم را در دستان یار نهادم".

شیفتگی او پس از آشنایی با ساز استاد پایور دو چندان شد. بعد از ظهرها یی که ساز او از رادیو پخش می شد رادیوی ترانزیستوری اش راروشن می کرد و محو صدای سنتور استاد می شد. برنامه که تمام می شد آنقدر تحت تاثیر قرار گرفته بود که تا می آمد به خود بیاید در راه آرامگاه خیام بود.

سال 1353 به تهران آمد و در دانشکده هنر های زیبای دانشگاه تهران دوره ی جدیدی از عمر هنری را آغاز کرد. همانجا بود که در پای درس استادانی چون هرمزی و برومند نشست و ردیف میرزا عبدالله فرا گرفت. او که از کودکی سه تار می نواخت از این فرصت نیز استفاده کرد و در محضر هرمزی و فروتن به تکمیل تکنیک ها نوازندگی این ساز و از این رهگزر یاد گیری قطعات و تصنیف های قدیمی از این اساتید پرداخت.
 
شوریدگی ساز فروتن در این دوره بیش از هر چیز در او تاثیر گذاشت و در کنار آموخته هایش از صفوت و دوامی از پرویز نوازنده ای ساخت که تکنیک و احساس را توامان در مضراب داشت.

سال 1354 کسانی که در مراسم جایزه موسیقی باربد_ که به همت نور علی برومند ترتیب داده شده بود _حاضر شدند جوان خوش سیمایی را دیدند که با سنتورش همه کار می کرد. مضرابش گویی روی ساز می رقصید و در عین سرعت بالا ،نت ها را شمرده و دقیق اجرا می کرد. جایزه اول نوازندگی سنتور در آن فستیوال به او و پشنگ کامکار تعلق گرفت و نام پرویز مشکاتیان بر سر زبان ها افتاد. در همین سال ها به عنوان مدرس موسیقی فعالیتش را در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی که زیر نظر داریوش صفوت اداره می شد، آغاز کرد. 

مرکز حفظ اشاعه در آن سال ها نسلی را به جامعه هنری پیشکش کرد که همگی استادان بنامی شدند برای سه دهه پر فراز و نشیب موسیقی ایران کسانی چون: محمدرضا شجریان، پریسا، محمدرضا لطفی، حسین علیزاده، داریوش طلایی، داود گنجه ای، نورالدین رضوی سروستانی و جلال ذوالفنون.

دهه پنجاه به پایان می رسید و خیابان ها پر از بوی باروت وانقلاب بود. پرویز مشکاتیان که تازه جمعی نوازنده جوان را دور خود جمع کرده بود با جمعی از دوستان کانون اشاعه موسیقی مانند لطفی، علیزاده، پشنگ و بیژن کامکار، شجریان و شهرام ناظری زیر نظر هوشنگ ابتهاج کانون فرهنگی – هنری چاووش را پایه گذاشت. کانون چاووش از آن سال تا 1362 8 کاست منتشر کرد.محمدرضا شجریان، شهرام ناظری، بیژن کامکار و صدیق تعریف از خوانندگان این مجموعه بودند. 

مشکاتیان که هدف هنررا متعالي كردن انسان نه متواري كردن انسان و وارستگي بخشيدن به انسان است نه وابستگي می دانست صدای انقلاب را در تصنیف های چون "همراه شو عزیز"، "ایران" (ایران خورشیدی تابان دارد) و "ایرانی" (ایرانی بسر کن خواب مستی) سرود. 

انقلاب به ثمر نشست و فضای سراسر امید پس از آن، دورا ن شکوفایی هنری او را رقم زد.
 
دورانی که همراهی با استاد اواز ایران دوست قدیمی و خویشاوند جدید( مشکاتیان چندی داماد شجریان بود) فصل درخشانی از آثار جاودان به آهنگسازی و نوازندگی او و صدای شجریان خلق کرد. "دود عود" ، "دستان"، " نوا مرکب خوانی"،" آستان جانان" ، "جان عشاق" و " بیداد" زاده شدند تا موسیقی کلاسیک ایران یکی از درخشان ترین دهه های عمر خود را سپری کند. 

دورانی که برای اهالی موسیقی از فرط خوشی مگر، خیلی زود گذشت. پرویز بعد از کنسرت 1995 با شجریان و اجرای بی نظیر " قاصدک" به دنبال مشکلات خانوادگی، از شجریان یار دیرین خود جدا شد و تا دوران هفت ساله سکوت با خاطری مجروح به خلق آثاری پرداخت که هیچ یک غنی و پختگی اثار گذشته را نداشت. 

اواسط دهه هفتاد شروع دورا ن سکوت بود. دورانی که نوعی طی طریق برای یافتن گمشده ای بود که گویا بیرون از دنیای موسیقی به دنبال ان می گشت:"نمي خواهم شاعرانه بگويم كه «سكوت سرشار از ناگفته هاست» ولي اگر بخواهم صادقانه بگويم فضا را قدري نامحرم مي بينم. اين يك مسئله احساسي است و ممكن هم هست هيچ دليل منطقي نداشته باشد.الان برايم فقط مهم اين است كه كارم را انجام بدهم و حرف هايم را لااقل روي كاغذ بزنم. 

من نه مائوئيست هستم و نه ماركسيست ولي بعضي از صحبت هايشان را دوست دارم. مائو مي گويد: «درست است كه كليات چيزهايي هستند كه به خاطر آنها بايد از جزئيات گذشت ولي واي به حال آنكه جزئيات تشكيل يك كليت بدهد.» الان اين جزئيات سرزمين ما تشكيل يك كليت مبتذل را داده است و من از اين، هم دلخورم، هم ناراحتم و هم عصباني".

او می گفت: "من كه در اين زمينه استخوان خرد كرده ام، زندگي ام را گذاشته ام و عشقم موسيقي بوده، من كه توقع زيادي ندارم كه مثلا مردم برايم چنين و چنان كنند و يا حاكميت برايم كار خاصي بكند. من فقط يك حرمت مي خواهم براي آن چيزي كه برايم عشق است. شما نمي توانيد ببينيد كه معشوقتان را سوراخ سوراخ مي كنند و بعد بگوييد كه «شما چرا كم كار شديد؟"

دوران سکوت به سر رسید شاید زخم ها التیام یافته بود. استاد در کار اجرا و کنسرت شد و جمعی از یاران قدیم "عارف" را گرد هم آورد تا بعد از سال ها صدای مضراب استاد در فضای موسیقی کشور طنین انداز شود. آثار تازه ای از استاد با صدای شهرام ناظری اجرا شد و امید در دل اهالی موسیقی دمید. این امید وقتی خبر آشتی مشکاتیان و شجریان دهان به دهان می گشت دوچندان شد. اخبار برگزاری کنسرت دو استاد همه را بیش از پیش آماده تکرار شاهکار های دهه 60 می کرد. امیدی که یک شبه بر باد شد.

پرویز که روزگاری گفته بود: "کسانی که فکر می کنند دامنه حیات تا به آنها برسد قانون طبیعی، خود را دگرگون خواهد کرد سخت در اشتباهند"، اگر امروز بود می دید که قانون طبیعی حیات در مورد اوکارگر نیست.  صدای " جان عشاق" اش که می اید. گوش کنید... 

فرارو