زمستان-مهدي اخوان ثالث
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت،
سرها در گريبان ست.
کسي سر برنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد، نتواند،
که ره تاريک و لغزان ست.
و گر دست محبت سوي کس يازي،
به اکراه آورد دست از بغل بيرون؛
که سرما سخت سوزان است.
نفس، کز گرمگاه سينه مي آيد برون، ابري شود تاريک.
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس کاينست، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک؟
مسيحاي جوانمرد من، اي ترساي پير پيرهن چرکين؟
هوا بس ناجوانمردانه سردست... آي...
دمت گرم و سرت خوش باد،
سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي،
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم.
منم من، سنگ تيپا خورده رنجور.
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم.
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم.
حريفا، ميزبانا، ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد.
تگرگي نيست، مرگي نيست،
صدايي گر شنيدي، صحبت سرما و دندان ست.
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه مي گويي که بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فريبت مي دهد، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست.
حريفا، گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان ست.
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود، پنهان ست.
حريفا، رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يکسان ست.
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت.
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دست ها پنهان،
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگين،
درختان اسکلت هاي بلورآجين،
زمين دل مرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستان ست.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر ۱۳۸۸ ساعت 11:21 توسط علی رضا پارسا
|