بهار سوگوار

نه لب گشایدم از گل ، نه دل کشد به نبید
 چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید
 نشان داغ دل ماست لاله ای که شکفت
 به سوگواری زلف تو این بنفشه دمید
 بیا که خک رهت لاله زار خواهد شد
 ز بس که خون دل از چشم انتظار چکید
به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن
 ببین در اینه ی جویبار گریه ی بید
به دور ما که همه خون دل به ساغر هاست
 ز چشم ساقی غمگین که بوسه خواهد چید ؟
 چه جای من ؟ که درین روزگار بی فریاد
 ز دست جور تو ناهید بر فلک نالید
 ازین چراغ توام چشم روشنایی نیست
که کس ز آتش بیداد غیر دود ندید
 گذشت عمر و به دل عشوه می خریم هنوز
 که هست در پی شام سیاه صبح سپید
کراست سایه درین فتنه ها امید امان ؟
 شد آن زمان که دلی بود در امان امید
 صفای اینه ی خواجه بین کزین دم سرد
 نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشید

ه.ا.سايه-هوشنگ ابتهاج

چرا آزادی بیان مهم است؟

پیتر جونز - ترجمه: عزت الله فولادوند - آزادی بیان یكی از پذیرفته‌ترین اصول حیات اجتماعی درعصر جدید است.سه دلیلی كه بیش از همه در دفاع از آن اقامه می‌شود این است كه آزادی بیان اولاً اساس جست‌وجوی حقیقت است، ثانیاً یكی ازعناصر بنیادی دموكراسی است و ثالثاً یكی از آزادیهایی است كه از نظر كرامت و بهروزی انسان كیفیت تعیین‌كننده دارد. عده‌ای توجه‌شان معطوف

به این است كه اصولاً «بیان» عبارت از چیست و اینكه بیان ممكن است چه لطمه هایی به بار آورد؟
تعریف
درمباحثات درباره این موضوع، معنایی كه نوعاً از واژه «بیان» اراده می‌شود نسبت به عرف لغت ازطرفی دامنه وسیع تر دارد و ازطرف دیگر دامنه محدودتر. ازطرفی، هم نوشته و هم گفته را دربرمی گیرد و ممكن است امور غیرلفظی مانند تصویرها و نمادها و حركات را نیز شامل گردد. ‏
ازطرف دیگر، برخی از صورتهای بیان خارج از حوزه مجاز قرارمی گیرند، مانند باج خواهی كه گرچه در آنها نیز بیان به كار می‌رود اما از حمایت قانونی برخوردار نیستند.‏
آن قسم «آزادی» كه بیش ازهمه در اینجا موردتوجه است، آزادی قانونی است، یعنی نبود محدودیتهای قانونی برای بیان. آزادی بیان نوعاً یكی از «حقوق» شمرده می‌شود و بنابراین، از جایگاه اخلاقی ممتاز برخوردار است و از عناصر مقبول و معیار دربخش حقوق ملت در قوانین اساسی و اعلامیه‌های حقوق بشر است. معمولاً حق بیان متعلق به كسانی دانسته می‌شود كه می‌خواهند چیزی بگویند یا بنویسند، ولی ممكن است برای كسانی نیز مطالبه شود كه می‌خواهند بشنوند یا بخوانند و اهمیت این حق كمترازحق بیان نیست.‏
تحلیلگران گاهی می‌كوشند با تجزیه و تحلیل معانی واژه‌های "آزادی" و "بیان" محتوای آزادی بیان را مشخص كنند، ولی از نظر فلسفی، تفكیك محتوای حق از توجیه آن امكانپذیر نیست. فقط پس از اینكه دیدیم چرا آزادی بیان مهم است، خواهیم توانست معین كنیم كه حق موردبحث كدام اقسام بیان را باید دربربگیرد و متضمن چه نوع آزادیهایی باشد و چه جایگاهی باید متعلق به آزادی دانسته شود؟
چنانكه گفته شد، در توجیه آزادی بیان سه‌دلیل اقامه می‌شود.‏
‏1. جست و جوی حقیقت:‏
آزادی بیان را معمولاً ابزاری برای پی‌بردن به حقیقت دانسته اند و از آن دفاع كرده اند. گفته اند كه اگر بنا، بر پیشرفت فهم و معرفت باشد، مردم باید در بیان و بحث و انتقاد از افكار و اطلاعات آزاد باشند و حقیقت فقط درعرصه آزاد و آشكار دادوستد آرا دارای حداكثر امكان بروز خواهد بود. ممكن است بگوییم پس از آشكارشدن حقیقت، آزادی بیان دیگر كاری نخواهدداشت و باید رها شود. ولی خطاپذیری ما در اعتقاداتمان همیشه یكی از اركان دفاع از آزادی بیان بوده است.‏
ممكن است معتقدباشیم كه از بروز فكری نادرست و كاذب جلوگیری می‌كنیم، اما تاریخ نشان می‌دهد كه چه بسا حقیقت اشتباهاً خطاپنداشته شده و خطا جای حقیقت را گرفته است.‏ از این گذشته، چنانكه جان استوارت میل استدلال كرده است، حتی اگر عقیده‌ای حقیقت داشته باشد، فقط تا هنگامی می‌توانیم به حقیقت آن اعتماد بورزیم كه بتواند از چالشها سربلند بیرون آید.‏
این دفاعی قوی است، ولی چند اشكال به آن وارد شده است. نخست اینكه مدافعان، آزادی بیان را تنها تا جایی ارزشمند می‌دانند كه برای حقیقت ارزش قائلند. البته عموماً تصدیق می‌كنیم كه معرفت بهتر از جهل و حقیقت بهتر از خطاست؛ ولی گاهی ممكن است با توجه به خیرهای دیگری مانند امنیت عمومی و آرامش خاطر، معرفت و حقیقت با یكدیگر تعارض پیدا كنند. كسانی شك دارند كه حقیقت همیشه باید ارزش چیره گر باشد.‏
دوم اینكه فرض مدافعان بر این است كه آزادی بیان واقعاً به پیشرفت فهم و حقیقت كمك می‌كند. ولی هستند كسانی كه این مدعا را بیش از حد خوش‌بینانه می‌دانند و تردید دارند كه مردم عادی به واقع قادر به تمیز حقیقت از خطا و تفكیك پیشداوریهای غیرعقلانی از استدلالهای منطقی باشند. ‏
سوم اینكه بعضی از صورتهای بیان، از قبیل برخی از انواع هنر، سر و كاری با حقیقت ندارند و از این رو، به عنوان ابزار جست و جوی حقیقت در حوزه این مدافعات نمی‌گنجند؛ ولی با این حال خوبیهایی در آنهاست، مثل خلاقیت، كه می‌توان گفت جانشین حقیقت می‌گردد و همان گونه دفاع بر پایه پیامدهای مطلوب كشف حقیقت شامل آن نیز می‌شود.‏
‏2. دموكراسی: دموكراسی مستلزم این است كه هیچ كس به استثنای خود مردم مجاز نباشد آزادی بحث را در میان مردم محدود كند. دموكراسی در حد كمال همچنین بدین معناست كه هركس كه تابع تصمیمات در دموكراسی است حق دارد در جریانهای مربوط به آن نیز شركت كند و بنابراین باید از حق برابر آزادی بیان بهره مند شود.‏
دموكراسی در عصر جدید از طریق نمایندگان مردم، یعنی به شیوه غیرمستقیم اعمال می‌شود. گاهی تصور می‌شود كه دموكراسی پناهگاهی امن برای آزادی بیان نیست. فرض كنید اكثریت بخواهد صدای اقلیت را خاموش كند. آیا دموكراسی اجازه سلب آزادی بیان را از اقلیت دارد؟ پاسخ بستگی به این دارد كه مسئله چه نوع بیانی مطرح است. چون در دموكراسی همه آحاد مردم باید از حقوق برابر برخوردار باشند، دموكراسی نمی‌تواند توجیه كند كه اكثریت، حقوق دموكراتیك بعضی از افراد مردم، از‌جمله حق دموكراتیك آزادی بیان را، محدود یا سلب كند. ولی بیان قابل دفاع با استناد به دموكراسی به آنگونه بیانی محدود می‌شود كه از نظر مشاركت در فرایند دموكراسی، اساسی است و این همه انواع بیان را در‌بر‌نمی‌گیرد. ‏
‏3. آزادی فردی: به آزادی بیان غالباً به عنوان یكی از اركان آزادی فردی ارج نهاده می‌شود. گاهی شأن و مقام اخلاقی هر شخص محل تأكید است. گفته می‌شود كه منع مردم از مطلع ساختن دیگران از نظرها و عقایدشان تجاوز به شأن و مقامی است كه به عنوان شخص بدان استحقاق دارند. به همین وجه، منع‌شان از اطلاع یافتن و نتیجه گیری مستقل از آرای دیگران نیز با شأن اخلاقی آنان منافات دارد. گاهی به جای "حق" آزادی بیان، "خوبی" آن مورد تأكید قرار می‌گیرد. ادعا می‌شود كه ارتباط آزاد با همنوعان اساس پرورش و شكوفایی و فعلیت بخشیدن به استعدادهای آدمی است. آزادی بیان یكی از مهم ترین ویژگیهای جامعه‌ای است كه نهادها و اعتقادها و ارزشهای آن به فرد امكان می‌دهند كه او شخصاً به زندگی خویش سامان بخشد و دست به انتخابهای عاقلانه بزند و به بهروزی به كامل ترین معنای انسانی آن برسد.‏
حدود
در روزگار كنونی، محور مناقشه درباره آزادی بیان، حدود آن است و بحث در‌خصوص حدود بر دو چیز دور می‌زند: یكی دامنه شمول بیان و دیگری آسیبهایی كه ممكن است از بیان به بار آید.‏آنچه بعضی آن را بیان می‌دانند و خواستار حراست از آن می‌شوند، در نزد دیگران به هیچ معنای باورپذیری بیان به شمار نمی‌آید. برخی از آنچه عرفاً ممكن است بیان دانسته شود، احتمالاً واجد شرط هایی به حساب نمی‌آید كه به عنوان بیان قانوناً باید مورد حمایت قرار گیرد. پس توجیه آزادی بیان از این نظر كه چه چیز باید بیان محسوب شود، تبعاتی دارد كه تا اندازه‌ای حدود آزادی را تعیین می‌كند.‏
دوم، بیان غالباً به دلیل اینكه زیانبار و آسیب رسان از كار درمی آید، محدود می‌شود. گاهی می‌گویند بیان چون بیان است و عمل نیست، پس نمی‌تواند آسیب برساند. ولی این ادعا آشكارا صحت ندارد. هتاكی به آبروی اشخاص لطمه می‌زند و این لطمه معمولاً دلیل كافی برای منع بیان آلوده به تهمت و افترا دانسته می‌شود، البته به این شرط كه آنچه گفته شده نه حقیقت داشته باشد و نه اظهارنظر منصفانه باشد. بیان متضمن تجاوز به حریم خصوصی اشخاص نیز مشمول ممنوعیت است اگر مصالح واقعی عمومی در میان نباشد. در اینجا حتی "حقیقت" نیز عذر موجه محسوب نمی‌شود، زیرا اموری وجود دارد كه عموم مردم اساساً حقی به دانستن آن ندارند. هرزه نگاری و تحریك به خشونت و نطق‌های برانگیزاننده كینه، چون گفته می‌شود كه آسیب می‌رساند، اغلب غیرقانونی به حساب می‌آیند.‏
بحث بر سر زیانمند بودن بیان بر چهار محور دور می‌زند. یكی این مسئله تجربی است كه آیا فلان شكل بیان كه ادعا می‌شود زیان آور است، آیا به واقع لطمه‌ای می‌زند یا نه. دوم اینكه آیا لطمه مورد ادعا فی الواقع لطمه است یا نه. آیا سخنرانی كه دیگران را تحریك می‌كند، لطمه‌ای با سخنان خود وارد می‌كند؟ پاسخ آشكارا وابسته به ارزیابی ما از آن نظام یا قانون است. سوم، به فرض كه تصدیق كنیم فلان چیز لطمه می‌زند، آیا این لطمه برای محدود كردن آزادی بیان كافی است؟ آیا به صرف اینكه كسی احساسات بخشی از مردم را جریحه دار كند، حق داریم او را از سخن گفتن منع كنیم؟ با توجه به اهمیت اصل آزادی بیان، لطمه باید بسیار شدید باشد تا چنین حقی به خود بدهیم. چهارم، مواردی پیش می‌آید كه ممكن است بی آنكه قصد محدود كردن آزادی بیان در میان باشد، بخواهیم فعلاً درجه اولویت آن را كاهش دهیم. اگر ناطقی به هیچ‌وجه پا را از حدود قانونی فراتر نگذارد، ولی شنوندگان به علت تحریك پذیری قبلی دست به خشونت بزنند، آیا مقامات حق دارند از سخنرانی او جلوگیری كنند؟ در چنین مواردی می‌توان گفت كه عمل مقامات پذیرفتنی است زیرا با در نظر گرفتن اوضاع و احوال، بی آنكه اصولاً قصد تحدید آزادی بیان را داشته باشند، عجالتاً آن را تابع ملاحظات دیگر كرده اند.‏
نباید هر قاعده ناظر بر بیان را لزوماً محدودیتی برای آن دانست. حدود اخلاقی بیان لازم نیست عیناً با حدود قانونی منطبق باشند. چون همواره باید از سوءاستفاده از قدرت برحذر بود، رواست كه حق قانونی موسع تر از حق اخلاقی باشد. ممكن است اخلاقاً بیان بعضی امور جایز نباشد، ولی قانوناً شایسته باشد اجازه بیان آنها داده شود.‏

ارمان

لغتنامه و رنجنامه-به ياد پنجاه و چهارمين سالگرد فوت ميرزاعلي اکبرخان دهخدا - بخش پاياني

نصرالله حدادي

درد مضاعف

هنگام تصويب بودجه براي چاپ لغتنامه، مقرر شد در قبال فروش فضولات موجود در پادگان باغشاه - به خاطر آنکه در آن زمان يابوهاي توپ کش فراواني در اين پادگان نظامي مورد استفاده قرار مي گرفتند - لغتنامه به چاپ رسد و از اين موضوع دردناک تر مراسم تشييع جنازه اين مرد بزرگ است. دکتر صدرالدين الهي در اين باره مي نويسد؛ «... صبح وقتي به دانشکده ادبيات آمديم، فراش دانشکده گفت؛ برويد با دم تان گردو بشکنيد. امروز آقاي دکتر معين نمي آيد. وقتي علت را پرسيديم به سادگي مثل اينکه هيچ اتفاقي نيفتاده است، گفت؛ آخر ديشب آقاي دهخدا مرحوم شده. بهت و خاموشي ما را در خود گرفت... غم بزرگ مردي که ديگر نبود و شادي کوچک کلاسي که آن روز تشکيل نمي شد روز ما را پر کرد و دانستيم که صبح فردا، جنازه او را از خانه اش بدرقه مي کنند. يک اعلاميه دوخطي مبني بر دعوت بچه ها به اين تشييع جنازه نوشتيم و به ديوار مقابل در ورودي کريدور چسبانديم. خيلي ساده نوشته بوديم؛ «استاد دهخدا درگذشت، فردا صبح جنازه او از خانه مسکوني اش واقع در خيابان ايرانشهر (جلال بايار) تشييع مي شود. از همه دانشجويان دعوت مي شود که در اين مراسم شرکت کنند.»

و زمزمه مرگ او بسي زود در همه جا پيچيد. شايد بچه هاي آن روز پرجرات تر از بچه هاي امروز بودند. براي اينکه وقتي يکي از فراشان به دستور مقامات دانشکده خواست اعلان را که گويا مخالف مصالح دانشکده تشخيص داده شده بود، از ديوار بکند، کتک ملايمي نوش جان کرد و دمش را روي کولش گذاشت.

صبح، باران ريز پردامنه يي آغاز شد. بچه ها تک تک جمع شدند، جلوخوان و هشتي خانه پيرمرد پر شد؛ پر از بچه ها، پر از دانشجويان آن روز دانشگاه. و در ميان همه، هيچ چهره آشنايي از رجال آن روز و استادان عالي مقام دانشکده ادبيات ديده نمي شد. شايد لزومي نداشت که مقامات آن روز خود را براي تشييع جنازه يک مرد پر از حماسه و سربلندي به دردسرهاي بزرگ بيندازند. از ميان استادان دانشکده فقط غمحمدتقيف مدرس رضوي و دکتر غغلامحسينف صديقي را به خاطر دارم که به خانه دهخدا آمده بودند.

نزديک ساعت 10 بود که جنازه را حرکت دادند. تابوت کوچکي جسم فرسوده و خاموش مردي را در خود گرفته بود. ما به دنبال تابوت، چشم هاي پر از اشک و سرخ دکتر معين را ديديم و باورمان نمي آ مد که مردي به آن سختي اين طور کودکانه در پس تابوتي بگريد؛ درست مانند پسري که پدري بزرگ را از دست داده است. باران ريز و سخت همچنان باريد تا نزديک لاله زارنو. جنازه روي دوش دانشجويان حمل شد و هيچ يک از رجال با اتومبيل هاي بزرگ و کوچک شان به دنبال جنازه نيامده بودند و بچه ها هرکدام به وسيله يي خودشان را به آرامگاه رسانيدند. آرزوي او برآورده شده بود. درخت هاي جوان به دنبال درخت پيري که ديگر نبود حرکت مي کردند. او هم همين را مي خواست.
ادامه نوشته

به ياد پنجاه و چهارمين سالگرد فوت ميرزاعلي اکبرخان دهخدا- بخش اول- دهخدا يگانه دوران


نصرالله حدادي

«ما از شاه و گدا، مهمان هاي چندروزه يا چندساله اين مملکتيم. تنها خداوند متعال جاويدان است. اين مملکت مال اخلاف ماست. همان طور که اجداد ما به ما سپرده اند بايد به اخلاف خود بسپاريم. براي چند روز کامراني خود نبايد راضي شويم که مورد نفرت معاصرين و نفرت و لعن فرزندان خود شويم.»1

«براي ايراني، خارجي همه يکسان است... فکر اروپا کهنه شده است و هنوز افکار کهنه در آنها نسبت به شرق جاي دارد.»2

فرازهايي از انديشه، افکار و گفتار بزرگمردي از تبار آزادگان و سختکوشان راه استقلال، آزادي و فرهنگ ايران زمين روانشاد ميرزا علي اکبر دهخدا.

او که در حدود سال 1297 هجري قمري برابر با سال 1257 هجري خورشيدي 3 در کوچه قاسمعلي خان در محله سنگلج پا به عرصه وجود گذاشته بود4 سرانجام در ساعت شش و نيم روز شنبه، هفتم اسفندماه سال 1334 شمسي رو در نقاب خاک کشيد و آسمان ادب و هنر و معرفت ايران، سترگ مردي را از کف داد که تا به امروز مثل و مانندش نيامده است و بسياري از کساني که قدم در راه او گذاشته اند يا در طول حيات پربرکت او در محضرش آموختند، آنچه را که بايد بياموزند يا آن که پس از وفات مادي او در محضر روحاني اش تلمذ کرده و کارهاي سترگ به روزگار پس از وي باقي گذاشتند به استادي او صحه گذاشته اند. روانشاد دکتر محمد معين، استاد سيدجعفر شهيدي، مرحوم احمد آرام، استاد سيدمحمد دبيرسياقي، دکتر غلامرضا ستوده، استاد محمدابراهيم باستاني پاريزي، زنده ياد سيدابوالقاسم انجوي شيرازي، دکتر پرويز اتابکي، استاد سيدعبدالله انوار، دکتر حسن گيوي، پرتو علوي، زنده ياد دکتر پرويز ناتل خانلري، دکتر غلامعلي رعدي آذرخشي، دکتر حسن سادات ناصري و ده ها و صدها نام آور ديگر در عرصه فرهنگ و ادب ايران، همه به شاگردي آن روانشاد افتخار مي کردند. آيا کسي را در تاريخ معاصر ايران سراغ داريد که اين همه تاثيرگذاري روي ادبيات معاصر ايران داشته باشد؟

آيا طي 110 سال گذشته در ميان صدها تن شاعر و نويسنده و اهل قلم کسي را سراغ داريد تا بتواند «چرند و پرند» دهخدا را با آن شجاعت، صراحت و صداقت و توانايي بنگارد؟ کار سترگ و بي مانندي که او در عرصه پديد آوردن «لغتنامه» و «امثال و حکم» کرد به راستي حيرت آور است؛ کاري که در روزگار ما نياز به راه انداختن دم و دستگاه عريض و طويلي دارد و بودجه کلان چند ده ميلياردي را مي طلبد تا کار را آغاز کنند. او با آنکه کمتر حرکت مي کرد و سيگار بسيار مي کشيد، بدون عينک حتي حروف ريز را به راحتي مي خواند و روي زمين مي نشست. 30 سال روي لغتنامه شبانه روز زحمت کشيد تا آن را پديد آورد. خودش در اين باره مي گويد؛ « ... پزشکان از سه کار من در حيرت اند؛ يکي بيش از 30 سال بر زمين نشستن و نوشتن و حرکت کافي نداشتن، دوم سيگار بيش از حد کشيدن و سوم بدون عينک قادر به خواندن هر نوع کتابي بودن.»5 ضمن آن به نوشيدن قهوه نيز علاقه يي تام داشت و «با هر فنجان قهوه يي که مي نوشد براي کار نيرويي تازه مي يابد بي آنکه در خوابش تاثير بگذارد.»

ادامه نوشته

اين صداست که مي ماند-گفتگو با علي اكبر دهخدا


متن زير پياده شده از نوار گفت وگوي مرحوم علي اکبر دهخداست که براي اولين بار پس از 50 سال توسط آقاي ره آورد به کتابخانه مجلس شوراي ملي اهدا شده و منتشر مي شود. نقطه چين ها کلماتي است که قابل فهم نيست. اين نوار به صورت حلقه نوارهاي صوتي قديمي است و صداي مرحوم دهخدا کمتر از هشت دقيقه روي آن ضبط شده است؛

«... تا مطول و از کبري تا شفاي بوعلي من خوانده ام. اينها از حسن معلمي بود... 14 سال بعد به ليسبون رفتم، يک سفر به سوئيس ليون که در بالکان بود و سفر ديگر سفر تبعيدي بود که محمدعلي شاه بعد از بستن مجلس من را با عده يي ديگر از ايران تبعيد کرد. در آنجا بيشتر وقت من فقط به خواندن کتب خودمان، شعر فارسي و عربي از هر نوع و همچنين کتب فرانسه از هر نوع... و برخي معلومات من اين طور است که چهار دوره تقريباً... در اين و فعلاً که مشغول چاپ کتاب هستيم من محتاج به اشخاصي هستم که فاضل و دانشمند و مطلع باشند. سه نفر پيدا کردم، يکي اش آقاي دکتر معين است. ايشان بسيار فاضل و مطلع است و کمک مي کنند. کمک ايشان فوق العاده براي من سودمند است، براي آن فيش ها. تا يک کسي از لغت کمال اطلاع را نداشته باشد نمي تواند تنظيم کند و بياورد و معني اصلي را از معني مجازي تمييز بدهد. از اين جهت و همچنين يک نفر ديگر به اسم دبيرسياقي و يک نفر ديگر به اسم سيدجعفر شهيدي، اين سه نفر خيلي آزموده شده اند در کار تنظيم اين لغت و تکميلش و اميد دارم بعد از من بقيه اين کتاب و فيش ها وکدها همين طور چاپ شود... آنچه که تا به حال طبع شده است تقريباً 15 مجلد بزرگ و کوچک است، شايد هم يک کتابي است و زمان مي خواهد براي طبع اين بقيه و من با کسالتي که دارم گمان نمي کنم آخر عمر چاپ اين کتاب را ببينم... ولي اميدوارم اين سه چهار نفري که زير دست من هستند آنها کار را به اتمام برسانند، يادگار از من و ايشان بماند و اين کار را هم براي اين کردم ديدم که پيش از هر عمل در امر معمولات و... ايران پيش از همه کار بايستي که لغت را نوشت و لغت را تا ما هنوز ننوشته بوديم آنچه بود عبارت بود از يک مشت لغاتي که غريب الاستعمال بود. آنها را جمع مي کرديم... تمام لغات بايد نوشته شود. اين کار خيلي سخت است در تاريخ ولي من بيش از 40 سال... اميدوارم نتايج خوب براي مملکت داشته باشد. قطعات کوچکي است که بريده شده است و هر کدام از اينها... زبان فارسي براي اينکه هزار سال است ازش گذشته است و تکان نخورده است و به يک صورت مانده، شايد 200 ، 300 و 400 معني مجازي بوده و پيدا مي شود که اينها بايد روي کاغذ بيايد و من زحمتي که کشيده ام بيشتر در اين قسمت است... وقتي چاپ اين کتاب تمام شد يک کسي بايد آنها را حساب کند که چقدر شده است.

سوال کرده بوديد که راجع به مدارس مملکتي تعليمات چه عقيده يي داريد جواب عرض مي کنم. مدارس ما آنچه را که من مي بينم فعلاً مدارس ابتدايي نسبتاً خوب است، مدارس عالي هم نسبتاً خوب است، متوسطه من نمي دانم چرا وضعش اينقدر خراب است. شايد علتش زيادي مواد باشد و شايد نبودن معلم کافي باشد ولي در هر حال قسمت متوسطه ناقص است و بايد دولت ها براي آن يک فکري کنند. در مدرسه بايد شاگرد پيش از همه چيز زبان پدري و مادري خودش را بداند و براي آنکه زبان پدري و مادري را بداند بايد در عين حال حتماً عربي او قوي باشد. قوي شدن عربي ات در همان است که پدرهاي ما کار مي کردند يعني شاگرد سطح خوان باشد نه اينکه قواعد را حفظ کند. سطوح را بخواند. پدران و مادران ما شايد هزار و صد سال، دويست سال به تجربه فهميده بودند چطور بايد عربي را به شاگرد آموخت. يک طلبه سه سال چهار سال که درس مي خواند در عربيت مجتهد مي شد، ولي با اين طرز کاري که در مدارس درست شده است شاگرد بيچاره با اينکه زحمت فوق العاده مي کشد وقتي مي خواند به مدت قريبي آن قواعد فراموشش مي شود چون سطوح را نخوانده سطح حتي مي شود گفت که پيش فقها و علماي روحاني ما هم هست و آن همان خارج خواني است و به اصطلاح خارج خواني سبب شد سطوح... و آنکه آموختند.

*تاليفات ديگر؟

تاليفات ديگر من چهار مجلد امثال و حکم...»

اعتماد-2183

ديوانه‌ای بر بام ...  عزيز نسين  ترجمه‌ی احمد شاملو


 دفتر يادها: ديوانه‌ای بر بام ...   

طنز، شايد در هيچ زمينه‌ای بيش از سياست عملی، نتواند با موفقيت به کار رود. چراکه قدرت هميشه می‌خواهد حماقت خود را جدی نشان دهد و حال آنکه خانه‌ی عنکبوتی و سست‌بنيادش به تلنگری در هم می‌شکند. عزيز نسين، نويسنده‌ی ترک، در داستان زير با بصيرت نشان می‌دهد که چگونه کسانی که با کمک مردم از نردبان قدرت بالا رفته‌اند ديگر به خواست مردم از اين نردبان پايين نمی‌آيند و بزرگترين دليل اين کارشان هم همين است که مردمی که آن قدر احمق بوده‌اند که آنان را بر سر کار آورده‌اند، ديگر چه صلاحيتی دارند که آنان را از کار برکنار کنند؟ اما زندگی ملتها با زندگی افراد چندان تفاوتی ندارد. همان اشتباهی را که فرد می‌تواند در زندگيش مرتکب شود همان اشتباه را هم ملتی می‌تواند در حيات اجتماعی‌اش مرتکب شود، اما تنها تفاوتش اين است که هزينه‌ی دومی بسيار بيشتر و گزافتر است. داستان زير را از اين مجموعه برداشته‌ام: زهرخند، ترجمه‌ی احمد شاملو، کتاب موج، بی‌تا (۱۳۵۲؟)، ص ۱۰۵–۹۶.

ديوانه‌ای بر بام ...

عزيز نسين

ترجمه‌ی احمد شاملو

 

 

همه‌ی اهل محل به جنب و جوش افتادند.

– «... يه ديوونه رفته رو بوم!»

سراسر کوچه، از جمعيتی که برای تماشا آمده بودند پر شده بود. اول از کلانتری محل اتومبيلهای پليس رسيد، بعد هم بلافاصله ماشينها و مأمورين آتش‌نشانی با آن نردبانهای درازشان.

مادر بدبختش از پايين التماس می‌کرد:

– «عزيز جانم، پسرکم! بيا پايين قربونت برم. بيا پايين قربون قدت بگردم!»

و ديوانه، از بالای بام جواب می‌داد:

– «نه ... اگه منو ريش‌سفيد اين محل می‌کنين که خوب و گرنه خودمو پرت می‌کنم پايين!»

مأمورين آتش‌نشانی توری نجات را وا کرده بودند که اگر ديوانه خودش را پرت کرد، بگيرندش ... يک دسته‌ی نه نفری گوشه‌های توری را نگهداشته بودند. ديواانه، هی اين طرف بام می‌دويد و هی آن طرف بام می‌دويد، و مأمورين بيچاره هم به دنبالش ... بدبختها از بس اين ور و آن ور دويده بودند عرق از هفت بندشان راه افتاده بود.

رئيس کلانتری با لحنی نيمه‌تهديد‌آميز و نيمه مهربان سعی می‌کرد ديوانه را راضی کند که از خر شيطان پايين بيايد:

– «بيا پايين داداش جون ... جون من بيا پايين!»

– «منو ريش سفيد اين محل بکنين تا بيام ... اگر نه خودمو ميندازم».

تهديد، تحبيب، التماس، خواهش ... هيچ‌کدام تأثيری نکرد.

– «برادر جان! بيا پايين ... بيا ... بيا بريم قدم بزنيم!»

– «زکی! اينو باش! ... خيله خب، حالا که زياد اصرار داری قدم بزنيم، تو بيا بالا، چرا من بيام پايين؟»

– از ميان جمعيت، يکی گفت:

– «بگيم ريش‌سفيد محله‌ات کرده‌ايم تا بياد پايين».

يکی ديگر باد به گلو انداخت و گفت:

– «مگه ميشه؟ يه ديوونه رو ريش‌سفيد محل کنيم؟ چه حرفها!»

– «خدايا! يعنی واقعاً بايد اين ديوانه‌ی زنجيری رو ريش‌سفيد محله کرد؟»

پيرمردی که به عصای خود تکيه داده بود گفت:

– «چه ريش‌سفيدش بکنين و چه نکنين، اينی که من می‌بينم پايين اومدنی نيس!»

– «حالا شايد بشه يه جوری پايينش آورد».

– «نه خير. من اينارو خوب می‌شناسم: يه بار که فرصتی به دست آوردن و سوار شدن ديگه پايين بيا نيستن».

– «حالا بذار اين دفعه رو پايينش بياريم ...»

– «اگه تونستين پايين بيارينش، بيارين!»

يکی از آن نزديکی فرياد زد:

– بيا پايين بابا! تو ريش‌سفيد محل شدی؛ بيا پايين!»

و ديوانه که اين را شنيد، لب بام شروع کرد به رقصيدن و بشکن زدن؛ و گفت:

– «به! پايين نميام که هيچ، اگه عضو انجمن شهرم نکنين خودمو از اين بالام ميندازم پايين».

پيرمرد نگاه پيروزمندانه‌ای به اطرافيان خود کرد و گفت:

– «ها، شنيدين؟ نگفتم وقتی سوار شد ديگه پياده بشو نيست؟»

– «خوب ديگه. پس بهتره هرچی گفت بکنيم.»

– «اون ميگه. شمام می‌کنين. اما پايين نمياد ... انسون، تو زندگيش، فقط يه بار پا ميده که بره بالا ... اما وقتی که بالا رفت، ديگه ...»

کلانتر حرف پيرمرد را بريد و به طرف ديوانه هوار کشيد:

– «انتخابت کرديم بابا. عضو انجمن شهرت کرديم. د حالا بيا پايين ديگه. اين قدر همشهريارو چشم انتظار نذار!»

ديوانه، دوباره شروع کرد به بشکن زدن و رقصيدن، در عين حال می‌خواند که:

«نميام، های نميام، آخ نميام، واخ نميام. تا شهردارم نکنين فکر نکنين پايين ميام ...»

پيرمرد گفت:

«نگفتم؟ ديدين؟ شماها بايد به موقعش اقدام می‌کردين، حالا ديگه کار از کار گذشته. اگه پايين بياد ديوونه نيست، خره!»

سرجوخه‌ی آتش‌نشانی که سراپا خيس عرق شده بود و نفس نفس می‌زد، گفت:

– «حالا اگه بگيم شهردار شده چی ميشه مثلاً؟ خوب بذارين بگيم شهردار شده». آن وقت دستش را دو طرف دهنش لوله کرد و فرياد زد:

– «بيا پايين جناب شهردار! بيا شروع به انجام وظيفه کن!»

ديوانه، بار ديگر شروع کرد به قر دادن و چرخاندن شکم و کمرش، و گفت:

– «زکی! من بيام قاطی آدمهايی که يه ديوونه رو شهردار کردن بگم چی؟ ... پايين نميام!»

– «د ... پس آخه چه مرگته؟ چی ميخوای ديگه؟»

– «نمايندگی مجلسو!»

و جماعت، پس از مشاوره و تبادل نظر کوتاهی يک نفر را واداشتند که داد بکشد:

– «خيلی خوب، شدی نماينده. حالا ديگه بيا پايين. ببين. همه منتظرت هستن».

ديوانه، شست دست راستش را گذاشت رو نوک دماغش و شروع کرد به ادا در آوردن:

– «به! غيرممکنه! من؟ بيام بشم قاطی شماهايی که يه ديوونه رو به نمايندگی مجلستون انتخاب می‌کنين؟»

– «ياالله برادر! گفتی نماينده، مام که کرديم. از اون گذشته نماينده‌های ديگه منتظرتن. می‌خوان جلسه رو تشکيل بدن».

– «مگه بارون مياد که ميخوان گردشو ول کنن برن تو تالار جلسه؟ ... بيام پايين که بگيرين ببرينم تيمارستون؟ نه خير ... نميام».

* * *

پيرمرده، پس از مدتی که ساکت بود دوباره به حرف آمد و گفت:

– «بيخود به خودتون زحمت ندين. اين ديوونه‌ها رو من خوب می‌شناسم. خود شماها را هم اگه به نمايندگی انتخاب بکنن ديگه حاضر نميشين پايين بيايين!»

ديوانه مرتباً فرياد می‌زد:

– «استاندار، استاندار ... اگه استاندارم بکنين ميام پايين. اگرنه، همين الآن خودمو ميندازم پايين: «يک ... دو ...».

جمعيت نگذاشت دو به سه برسد و فرياد زد:

– «کرديم، کرديم ... استاندارت کرديم ... ننداز، ننداز!»

ديوانه دوباره شروع کرد به رقصيدن و قر دادن و گفت:

– «وزير ... وزيرم کنين تا نندازم، اگرنه الآنه ميندازم!»

يواش يواش حرف پيرمرد داشت راست درمی‌آمد. اين بود که عده‌ای دورش را گرفتند و گفتند:

– «چی می‌فرمايين؟ يعنی وزيرش بکنيم؟»

پيرمرد گفت: «ديگه کار از کار گذشته ... حالا ديگه ريش و قيچی دست اونه، هرچی که ميگه بايد بکنين و هرچی که ميخواد بايد انجام بدين».

جماعت داد کشيد:

– «وزيرت کرديم، وزيرت کرديم، ننداز، ننداز!»

– «ميندازم».

– «ديگه چرا؟ مگه وزيرت نکرديم؟»

– «هه هه هه! ... بايد نخست وزيرم کنين تا بيام، وگرنه خودمو پرت می کنم».

جمعيت دور پيرمرد را گرفته بودند و سؤال‌پيچش می‌کردند:

– «چيکار خواهد کرد؟»

– «يعنی خودشو ميندازه؟»

پيرمرد گفت: «معلومه که ميندازه».

جمعيت گفتند: «ای وای، نکنه خودشو بندازه!» و بعد، با هول و هراس به طرف ديوانه هوار کشيد: «بابا خيله خوب، نخست‌وزيرت کرديم. حالا ديگه بيا پايين!»

ديوانه زبانش را برای خلق‌الله درآورد و گفت:

– «آخه نخست‌وزير جاسنگينی مث من، ميون احمقهايی مث شما چيکار داره که بياد پايين؟»

– «هر آرزويی داری بگو ما انجام بديم؛ اما خودتو ننداز».

ديوونه لب بام دراز کشيد، سرش را جلو آورد و پرسيد:

– «حالا يعنی من نخست‌وزيرم؟»

جمعيت يکصدا فرياد کرد: «آره بابا، نخست‌وزيری!»

– «خيله خب. پس حالا که نخست‌وزيرم، هروقت اراده کنم پايين ميام، به شماها چه مربوطه؟ اگه خواستم ميام، نخواستم نميام».

کلانتر که سخت عصبانی شده بود، گفت:

– «ما رو دست انداخته، اصلا بذارين هر غلطی می‌کنه بکنه؛ جهنم که خودشو انداخت، يه ديوونه کمتر!»

اما بعد، انگار با خودش حساب کرد و ديد که ممکن است اين موضوع براش دردسری ايجاد کند، چون که رو کرد به سرجوخه‌ی آتش‌نشانی و از او پرسيد:

– «حالا چيکار بايد بکنيم؟ آيا به هيچ وسيله‌ای نميشه اين ديوونه رو پايين آورد؟ پس شماها واسه چی خوبين؟»

سرجوخه‌ی آتش‌نشانی هم که پاک درمانده بود، همين سؤال را از پيرمرد کرد:

– «يعنی می‌شه؟ چه جوری می‌شه؟»

– «بله که می‌شه. چراکه نشه؟»

– «چه جوری؟»

– «حالا اگه بذارين، من پايينش ميارم».

جمعيت عقب رفت و چشمها با بی‌صبری به پيرمرد دوخته شد که ديوانه را چه جوری پايين خواهد آورد.

پيرمرد به ديوانه که همان طور بالای بام عمارت هفت طبقه مشغول شکلک در آوردن و رقصيدن و اطوار ريختن بود رو کرد و فرياد زد:

– «عالیجناب نخست‌وزير، آيا اراده نفرموده‌اند که به طبقه‌ی ششم صعود بفرمايند؟»

ديوانه که اين را شنيد، با لحنی جدی گفت:

– «بسيار عالی! بسيار عالی! اراده فرموديم!»

و آن وقت، از دريچه‌ی بام داخل شد، از پله‌ها پايين آمد و از پنجره‌ی يکی از اتاقهای طبقه‌ی ششم سر بيرون کرد و به تماشای جمعيت پرداخت.

پيرمرد گفت:

– «حشمت‌پناها! آيا برای بازديد طبقه‌ی پنجم صعود نخواهيد فرمود؟»

– «چرا، چرا ... صعود می‌فرماييم!»

و به همين ترتيب، چند دقيقه بعد، ديوانه به طبقه‌ی سوم «صعود» کرده بود. حالا ديگر از آن حرکات روی بام، يعنی چرخاندن شکم و در آوردن زبان و اطوار ديگر دست برداشته بود و حالتی موقر و جدی در چهره‌ی او ديده می‌شد.

پيرمرد گفت:

– «ای نخست‌وزير بزرگوار ما! آيا به طبقه‌ی دوم صعود نخواهيد فرمود؟»

– «بله، بله، مايليم به خواست شما چنين کنيم!»

و به طبقه‌ی دوم آمد.

– «آيا برای صعود به طبقه‌ی اول اراده نخواهيد فرمود؟»

* * *

سرانجام، ديوانه در ميان هلهله و فرياد‌های شادمانه‌ی جماعت تماشاچی از عمارت بيرون آمد، به طرف کلانتر رفت، دستهايش را جلو آورد و گفت:

– «بيا داداش، دستنبدهاتو به دستام بزن و منو بفرست ديوونه‌خونه ... به نظرم حالا ديگه ياد گرفته باشی با ديوونه‌ها چه جوری تا کنی!»

 

وقتی که ديوانه را بردند، جماعت با شور و اشتياق پيرمرد را دوره کرد. پيرمرد با حسرت نگاهی به عمارت و نگاهی به جمعيت انداخت و بعد، سری به تأسف تکان داد و گفت:

– «مشکل نبود. من چهل سال عمرمو تو سياست گذروندم و موهای سرمو تو کار سياست سفيد کردم ...».

آن‌وقت، آهی کشيد و گفت:

– «افسوس که ديگه قوه‌ای تو زانوهام نيست. اگرنه، منم می‌رفتم بالا و ... اونوقت می‌ديدين که بالا رفتن يعنی چی ... اگه من بالا می‌رفتم، ديارالبشری نبود که بتونه منو پايين بياره!» | link |-دفتر يادها- حنايي كاشاني

آنه مارى شیمل مولوی شناس فقید

  - پروفسور آنه مارى شیمل دانشمند عالیمقام آلمانى در آخرین ماه‏هاى هشتاد سالگى خوددنیا را بدرود گفت.

درگذشت شیمل ضایعه بزرگى است براى جامعه‏خاورشناسان دنیا. عمر درازى را صرف تحقیق درباره ادیان، خاصه دین‏هاى مردمان شبه قاره وعالم اسلام کرد و در کنار آن چه از راه کتاب و چه با مسافرت‏هاى متعدد خود با فرهنگ و ادب وآداب و رسوم ملل مختلف از آفریقا گرفته تا خاورمیانه آشنایى عمیق یافت و این دانش وآشنایى از او دایرةالمعارف مجسمى به وجود آورد که به کمک حافظه بسیار قوى خود هر لحظه‏آماده بود تا ساعت‏ها درباره هر موضوعى که از او در این زمینه‏ها خواسته شود سخن گوید وشنونده را به ده‏ها کتاب و مقاله ارجاع دهد. آنه مارى شیمل صاحب تألیفات بى‏شمارى‏ست که‏تعداد آنها از صد مى‏گذرد.

این آثار بیشتر به زبان‏هاى آلمانى و انگلیسى و گاهى به ترکى‏نوشته شده و از تصحیح کتاب (مانند سیرت ابن خفیف) تا تألیف و ترجمه را در بر مى‏گیرد.

این دانشمند بزرگ در آوریل 1922 در ارفورت آلمان به دنیا آمد، در نوزده سالگى در رشته‏مطالعات اسلامى موفق به اخذ درجه دکترى از دانشگاه برلین شد (1941 میلادى). پس از جنگ‏دوم جهانى به دانشگاه ماربورگ آمریکا رفت و در آنجا با مقام استادیار رشته مطالعات اسلامى‏خدمات دانشگاهى خود را آغاز کرد. از سال 1954 تا 1959 با سمت استاد تاریخ ادیان دردانشگاه آنکاراى ترکیه به تدریس پرداخت. سپس به آلمان بازگشت و در دانشگاه بُن خدمات‏آموزشى و پژوهشى خود را ادامه داد.

در سال 1967 به دانشگاه هاروارد آمریکا رفت و اولین‏دانشمندى بود که رشته مطالعات هند و اسلام را در آن دانشگاه تأسیس کرد و تا زمان‏بازنشستگى در این دانشگاه به تدریس اشتغال داشت.

 وقتى میرچا الیاده (Mircea Eliade) دراوایل سال 1986 درگذشت، شیمل به جاى او بر مسند مدیریت مرکز بین‏المللى تاریخ ادیان‏نشست. مناصب علمى پروفسور شیمل محدود به همین چند مورد نیست. «او مدتى ریاست‏انجمن جهانى علوم دینى، عضویت آکادمى سلطنتى علوم هلند در ادبیات (از سال 1981)،عضویت آکادمى ایالت راین‏وست فالن آلمان، عضویت آکادمى علوم و هنر آمریکا (از سال‏1987)، کارشناس موزه هنر نیویورک در خوشنویسى (از سال 19811) و ویراستار و مؤلف‏بخش مربوط به اسلام دایرةالمعارف عربى در ادیان (از سال 1981 ـ تا 1986») را نیز برعهده‏داشت

ادامه نوشته