به ياد پنجاه و چهارمين سالگرد فوت ميرزاعلي اکبرخان دهخدا- بخش اول
دهخدا يگانه دوران

نصرالله حدادي

«ما از شاه و گدا، مهمان هاي چندروزه يا چندساله اين مملکتيم. تنها خداوند متعال جاويدان است. اين مملکت مال اخلاف ماست. همان طور که اجداد ما به ما سپرده اند بايد به اخلاف خود بسپاريم. براي چند روز کامراني خود نبايد راضي شويم که مورد نفرت معاصرين و نفرت و لعن فرزندان خود شويم.»1

«براي ايراني، خارجي همه يکسان است... فکر اروپا کهنه شده است و هنوز افکار کهنه در آنها نسبت به شرق جاي دارد.»2

فرازهايي از انديشه، افکار و گفتار بزرگمردي از تبار آزادگان و سختکوشان راه استقلال، آزادي و فرهنگ ايران زمين روانشاد ميرزا علي اکبر دهخدا.

او که در حدود سال 1297 هجري قمري برابر با سال 1257 هجري خورشيدي 3 در کوچه قاسمعلي خان در محله سنگلج پا به عرصه وجود گذاشته بود4 سرانجام در ساعت شش و نيم روز شنبه، هفتم اسفندماه سال 1334 شمسي رو در نقاب خاک کشيد و آسمان ادب و هنر و معرفت ايران، سترگ مردي را از کف داد که تا به امروز مثل و مانندش نيامده است و بسياري از کساني که قدم در راه او گذاشته اند يا در طول حيات پربرکت او در محضرش آموختند، آنچه را که بايد بياموزند يا آن که پس از وفات مادي او در محضر روحاني اش تلمذ کرده و کارهاي سترگ به روزگار پس از وي باقي گذاشتند به استادي او صحه گذاشته اند. روانشاد دکتر محمد معين، استاد سيدجعفر شهيدي، مرحوم احمد آرام، استاد سيدمحمد دبيرسياقي، دکتر غلامرضا ستوده، استاد محمدابراهيم باستاني پاريزي، زنده ياد سيدابوالقاسم انجوي شيرازي، دکتر پرويز اتابکي، استاد سيدعبدالله انوار، دکتر حسن گيوي، پرتو علوي، زنده ياد دکتر پرويز ناتل خانلري، دکتر غلامعلي رعدي آذرخشي، دکتر حسن سادات ناصري و ده ها و صدها نام آور ديگر در عرصه فرهنگ و ادب ايران، همه به شاگردي آن روانشاد افتخار مي کردند. آيا کسي را در تاريخ معاصر ايران سراغ داريد که اين همه تاثيرگذاري روي ادبيات معاصر ايران داشته باشد؟

آيا طي 110 سال گذشته در ميان صدها تن شاعر و نويسنده و اهل قلم کسي را سراغ داريد تا بتواند «چرند و پرند» دهخدا را با آن شجاعت، صراحت و صداقت و توانايي بنگارد؟ کار سترگ و بي مانندي که او در عرصه پديد آوردن «لغتنامه» و «امثال و حکم» کرد به راستي حيرت آور است؛ کاري که در روزگار ما نياز به راه انداختن دم و دستگاه عريض و طويلي دارد و بودجه کلان چند ده ميلياردي را مي طلبد تا کار را آغاز کنند. او با آنکه کمتر حرکت مي کرد و سيگار بسيار مي کشيد، بدون عينک حتي حروف ريز را به راحتي مي خواند و روي زمين مي نشست. 30 سال روي لغتنامه شبانه روز زحمت کشيد تا آن را پديد آورد. خودش در اين باره مي گويد؛ « ... پزشکان از سه کار من در حيرت اند؛ يکي بيش از 30 سال بر زمين نشستن و نوشتن و حرکت کافي نداشتن، دوم سيگار بيش از حد کشيدن و سوم بدون عينک قادر به خواندن هر نوع کتابي بودن.»5 ضمن آن به نوشيدن قهوه نيز علاقه يي تام داشت و «با هر فنجان قهوه يي که مي نوشد براي کار نيرويي تازه مي يابد بي آنکه در خوابش تاثير بگذارد.»

مجموعه 28 مقاله چرند و پرند دهخدا نگاهي دقيق به مصائب آن روزگار است که گويي در همه روزگار پس از او نيز مصداق و معيار مي يابد. دهخدا «... در مقالات نخستين خود مسائل متفرقه از قبيل آفت ترياک، جهل و ناداني، عادات و خرافات، احتکار گندم و مظالم خوانين و مالکين و دست نشاندگان استبدادي- مانند رحيم خان چلبيانلو در آذربايجان و قوام شيرازي در فارس- را عنوان مي کند و رفته رفته طنز را بسط داده، به مسائل اساسي و مورد ابتلاي روز مي پردازد. تا جايي که آشکارا سر به سر مجلس و نمايندگان و اولياي دولت مي گذارد و از طرز کار آنان نکوهش مي کند و تازيانه چشم را بر گردانندگان گردونه زمان مي نوازد.»6

ميرزاعلي اکبر «10ساله بود که پدرش درگذشت. زبان فارسي و عربي و علوم ادبي و ديني را نزد آموزگار وقت از جمله شيخ غلامحسين بروجردي آموخت و از محضر آقا شيخ هادي نجم آبادي استفاده کرد و چون مدرسه علوم سياسي در تهران گشايش يافت چندي در آن مدرسه به تحصيل پرداخت و بعد در سال 1321 هـ.ق همراه معاون الدوله غفاري وزير مختار ايران در کشورهاي بالکان به اروپا رفت و پس از دو و نيم سال به ايران بازگشت و در انقلاب مشروطه ايران شرکت کرد و چون مشروطه ريشه گرفت و روزنامه آزاد پديد آمد به همکاران روزنامه صوراسرافيل پيوست.» او مقالات خود را با امضاي «دخو» و گاهي با امضاي مستعار «دخو علي، خرمگس، اسيرالجوال، برهنه خوشحال و نخود همه آش» در صوراسرافيل به چاپ مي رساند.

«دخو در ادبيات عهد انقلاب مشروطيت مقام ارجمندي دارد. او باهوش ترين و دقيق ترين طنزنويس اين عصر و کسي است که با نثر ويژه يي که در نوشتن مقالات انتقادي صوراسرافيل به کار برد بنيانگذار نثر طنزي و انتقادي فارسي شناخته شد. لحن طنزنويسي دخو بسيار شديد و قاطع و نيشدار است. او گذشت و اغماض نمي شناسد و بر کشته خود نمي بخشايد. لبه تيز مقالات دخو متوجه رژيم استبدادي و ملوک الطوايفي است. نويسنده هر حادثه و پيشامدي را دستاويزي قرار داده، بر فساد دستگاه سلطنت، بي شرمي و خيانت رجال دولت، ظلم و ستم اغنيا و مالکيت، رياکاري روحاني نمايان و آخوندهاي دروغين مي تازد و آنها را بدون عفو و اغماض به باد تمسخر و استهزا مي گيرد. اين طنزها با عشق و علاقه و دلسوزي به حال مردم خرده پا ممتاز است. وضع رقت بار روستاييان و کشاورزان، فقر و بدبختي شهرنشينان، ناداني و بيچارگي زنان ايراني همه مسائلي است که در نوشته هاي دخو مکرر طرح شده است.»7 استبداد محمدعلي شاهي که با استخاره دست به آدمکشي مي زد، يار غار دهخدا را در باغشاه به بند کشيد و ابتدا با استرکنين مسموم ساخت و سپس «طناب انداخت» تا به قول خودش صداي آزاديخواهي را در نطفه خفه سازد و دهخدا با تحصن در سفارت انگليس جان به در برد و به شهر ايوردن سوئيس رفت و در آنجا سه شماره از صوراسرافيل را به چاپ رساند و در آنجا بود که در رثاي دوست و رفيق ناکامش سرود؛

اي مرغ سحر، چو اين شب تار /بگذاشت ز سر سياهکاري/ وز نفحه8 روحبخش اسحار /رفت از سر خفتگان خماري /بگشوده گره ز زلف زرتار /محبوبه نيلگون عماري /يزدان به کمال شد پديدار/و اهريمن زشتخو حصاري /ياد آر ز شمع مرده، ياد آر /اي مونس يوسف اندرين بند /تعبير عيان چو شد تو را خواب/دل پر ز شعف، لب از شکرخند/محسود عدو، به کام اصحاب /رفتي بر يار خويش و پيوند /آزادتر از نسيم و مهتاب/زان کو همه شام با تو يک چند /در آرزوي وصال احباب/اختر به سحر شمرده، ياد آر /چون باغ شود دوباره خرم/اي بلبل مستمند مسکين/وز سنبل و سوري و سپرغم /آفاق، نگارخانه چين /گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم/تو داده ز کف قرار و تمکين /زان نوگل پيشرس که در غم /ناداده به نار شوق تسکين /از سردي دي فسرده ياد آر،/اي همره تيه پور عمران /بگذشت چو اين سنين معدود/وان شاهد نغز بزم عرفان / بنمود چو وعد خويش مشهود/وز مذبح زر چو شد به کيوان/هر صبح شميم عنبر و عود/بر باديه جان، سپرده، ياد آر / چون گشت ز نو زمانه آباد/اي کودک دوره طلايي، /وز طاعت بندگان خود شاد/بگرفت ز سر خدا، خدايي / نه رسم ارم، نه اسم شداد/گًل بست زبان ژاژخايي /زان کس که ز نوک تيغ جلاد /ماخوذ به جرم حق ستايي /تسنيم وصال خورده، ياد آر، 9

دهخدا در ايام جنگ جهاني اول، به يکي از قراي بختياري رفت و گوشه انزوا برگزيد و در همان جا بود که به فکر تدوين لغتنامه و امثال و حکم افتاد. از سال 1300 شمسي تا شهريور 1320 رياست مدرسه علوم سياسي را برعهده داشت و بر اثر بروز جنگ جهاني دوم و اشغال ايران خود را بازنشسته کرد و يکسره به کار تدوين لغتنامه همت گماشت. او درباره تدوين لغتنامه چنين مي نويسد؛ «کار فحص و تتبع بيش از 20 سال و اند سال بکشيد. پيوسته و بي هيچ فصل و قطعي حتي نوروز و عيدين و عاشورا بيرون از دو بار بيماري صعب چندروزه و دو روز هنگام رحلت مادرم، رحمه الله عليها که اين شغل تعطيل شد و دقايقي چند که براي ضروريات حيات در روز... بسيار شب ها از بستر برمي خاستم و پليته پر مي کردم و چيزي مي نوشتم.» پس از شهريور 1320 و سقوط پهلوي اول او به رغم آنکه تمام هم و غم خود را معطوف چاپ لغتنامه کرده بود با روي کار آمدن دولت ملي و مردمي شادروان دکتر محمد مصدق با ارسال چکي به مبلغ يکصد هزار ريال به کمک دولت شتافت و دکتر محمد مصدق طي نامه يي ضمن تشکر از او چنين نوشت؛ از مراتب فتوت و رادمردي جنابعالي متشکرم که در عين بحران منافع و فقدان منابع مالي خود با ارسال چک يکصد هزار ريال در کمک به آمال ملي پيشوا شده ايد. اما به مناسبت نزديکي ايام انتشار اوراق بهادار قرضه ملي اجازه مي خواهم که آن را مسترد کنم تا در موقع خود معادل آن از آن اوراق خريداري فرمايند. قطع دارم که آثار اين ايثار در پيشرفت منويات ملي بسيار خواهد بود. دکتر محمد مصدق. (امضا)

دهخدا و کودتاي 28 مرداد 1332

يکه تازي حکومت کودتا ابتدا با جست وجوي خانه دهخدا، براي پيدا کردن روانشاد دکتر حسين فاطمي که پس از کودتا متواري بود، آغاز شد و سرانجام سرتيپ آزموده  - معروف به آيشمن ايران - در روز 25/7/1332 اين مرد فرزانه را به دادستاني ارتش احضار کرد. چرا که به هنگام فرار پهلوي دوم در روز 25 مرداد 1332 از فرودگاه رامسر به بغداد، شايعه يي در تهران افتاده بود که شوراي سلطنت، به رياست مرحوم دهخدا تشکيل خواهد شد و اين در حالي بود که آن مرحوم، سال ها خود را مستقيماً از عالم سياست کنار کشيده و تمام هم و غمش تدوين لغتنامه بود. استاد دکتر سيدمحمد دبيرسياقي در اين باره مي نويسد؛ «يکي از بعدازظهرهاي دهه سوم ماه 1332 هـ.ش نزد مرحوم دهخدا بودم و به خواندن و مقابله نمونه هاي مطبعي کار لغتنامه مشغول بوديم که «بابا» مستخدم منزل آمد و پاکتي به دست ايشان داد. دهخدا نامه را گشود و خواند و سپس آن را به من داد که بخوانم. نامه همان است که متن آن را... ملاحظه مي فرماييد؛ جناب آقاي استاد دهخدا، چون اجراي تحقيقات از جنابعالي ضرورت دارد، در ساعت 18 امروز 25/7/32 در دادستاني ارتش حضور به هم رسانيد. دادستان ارتش - سرتيپ آزموده.

گفتم؛ چند روز پيش که همين جا براي بازجويي از شما آمده بودند، ديگر اين نامه براي چيست و چرا دادستاني احضار کرده اند؟ گفت؛ بلي، چند روز پيش خود سرتيپ آزموده (بعدها سپهبد شد) آمده بود براي بازجويي، سرهنگي نيز همراه او بود. وقتي «بابا» آمدنش را خبر داد و اجازه دادم که بيايد به اتاق، همين جا روي تشک نشسته بودم و چيز مي نوشتم، سرم را تعمداً پايين انداختم، در زد و وارد شد و مقابل من پاشنه ها را به هم جفت کرد و حالت خبرداري به خود داد که حکايت از سلام و اداي احترام داشت. سر را بلند کردم و جواب سلام او را دادم و تکليف کردم بنشيند. آمد مقابل من روي زمين نشست. تعارف کردم روي صندلي بنشيند، اما ادب کرد و گفت همين جا خوب است. من روي دو زانو نيم خيزي کردم و يا اللهي گفتم و بعد احوال شريفي هم بر آن افزودم. پس از لحظه يي سکوت گفت؛ اجازه مي فرماييد؟ گفتم؛ بفرماييد. گفت؛ من برحسب سمت و ماموريتي که دارم براي کسب اطلاعاتي نزد شما آمده ام، اگر اجازه بفرماييد پرسش هايي بکنم. گفتم؛ بفرماييد اما به اختصار، زيرا مي دانيد که من گرفتار کار چاپ لغت و تصحيح کارهاي مطبعي هستم. گفت؛ سعي مي کنم وقت شما را کمتر بگيرم. سوالاتش در خصوص رفتن شاه از ايران و قصد دکتر مصدق در اداره مملکت و تلقي او و من از نوع حکومت و ميزان دخالت من در آن مساله بود.

گفتم؛ همه مي دانند رفتن شاه بي اطلاع قبلي آقاي دکتر مصدق صورت گرفته است و ايشان از اين سفر ناگهاني نگران شده بودند و من روزي که به ملاقات ايشان رفتم ديدم که پيش نويس تلگرافي را تهيه کرده اند که به رم مخابره شود تا تکليفي براي اداره مملکت پيش پاي رئيس دولت بگذارند و بعد افزودم که خود من نيز بر اين عقيده ام که دکتر مصدق عاقل تر از آن بود که در چنان موقع و زماني دست به عملي بزند که نخستين قرباني اش خودش باشد. اما در مورد دخالت من در امور که منحصر به اين دولت و حکومت ملي است، بايد توضيح بدهم که آن هميشه امري بوده است براي حفظ مملکت و هشداري بوده به تندروي هاي احتمالي که از طرف رئيس دولت ها يا رئيس مملکت در مواردي و مسائلي پيش مي آمد و من از آغاز کار اين حکومت از اين نوع ملاقات ها بسيار داشته ام که هدف گاه رفع نقارها و شکرآب ها بود و گاه تنبيه و تذکر به تندروي ها و تصميمات نامساعد، و انصاف را که غالباً به سخنان بي شائبه و خيرخواهانه من هر دو طرف قضيه توجه مي کردند. زيرا در حسن نيت و وطن دوستي من ترديد نداشتند. بنابراين جز اين حد دخالت در کارهاي مملکت و حکومت آنچه به من نسبت داده اند صحت ندارد. خاصه که شنيده ام جامه مقام بلندي را به بالاي من دوخته و مرا داوطلب و خواهان يا نامزد پست هاي عالي کرده اند، در حالي که من همه عمر از مقام گريزان بوده ام و پيشنهادهاي بسياري را براي احراز مقاماتي چون وزارت و سفارت و غيره رد کرده ام. چند مصاحبه و مقاله که اين اواخر داشته و نوشته ام نيز اگر چه تند و بي پروا بوده است، اما انگيزه آنها چيزي جز نيت خير و هدف هميشگي نبوده است و بديهي است که صراحت و تندي و درشتي ناشي از درستي کلام من به مذاق بسياري، که کلام آميخته به تملق دوست دارند، خوشايند نبوده و ناگزير آنان را به ناروا و ناسزاگويي و تهمت زني واداشته است. اين است تمام آنچه من در جواب سوال شما مي توانم بگويم. گفت؛ اگر موافقت بفرماييد بيانات شما را تقرير کنم، آقاي سرهنگ آنها را تحرير کنند. گفتم به شرط آنکه تحريف يا زياده و کم نشود. شروع به تقرير کرد و پس از اتمام تحرير ورقه را به من داد که امضا کنم. گفتم؛ اول بگذار بخوانم تا از کم و زياد نشدن مطلب مطمئن شوم. خواندم و يکي دو جاي آن را اصلاح و امضا کردم... حالا تصور مي کنم از خشکي و سردي گفتار و رفتار من در آن جلسه، يا از اينکه جواب من مطابق ميل دستگاه نبوده قصد تلافي کرده و مرا به دفتر خود احضار کرده است.

بعدازظهر روز 27 مهر که نزد ايشان رفتم در بستر بيماري افتاده بود. نزار و فرسوده. در پاسخ سوال من از علت بستري شدن گفت؛ پريروز عصر، سرهنگي و درجه داري با اتومبيلي براي بردن من به دادستاني آمدند. آنجا رفتم. مرا در راهرويي روي نيمکتي چوبي نشاندند و رفتند. ساعت ها آنجا ماندم. مي داني که بيماري آسم دارم و فرسوده کار ساليان هستم. ساعت ها روي نيمکت چوبي نشستن بيکار و تشنه و گرسنه برايم مشکل بود و تحمل اهانت از آن مشکل تر. شب فرا رسيد و همه رفتند و گويي مرا فراموش کرده بودند. يکي دو ساعت از شب گذشته مردي آمد و مرا به اتاقي راهنمايي کرد. صاحب منصبي پشت ميز نشسته بود. شروع کرد به تحقيقات درباره همان يکي دو مساله که خود آزموده در منزل پرسيده بود و از ملاقات من با دکتر مصدق و وقايع قبل از کودتاي 28 مرداد. سوالات خود را مکرر کرد و من با اينکه از خستگي و تنگي نفس و تشنگي به جان آمده بودم و حال گفت وگو نداشتم، ناگزير جوابي در حدود آنچه قبلاً داده بودم دادم و گفتم جز اينها چيز ديگري براي گفتن ندارم. بازپرس تعمداً خود را مدتي به کارهاي ديگر سرگرم ساخت تا مرا بيشتر رنج دهد و فرسوده کند. پس از ساعتي باز شروع کرد از نو همان سوالات را تکرار کردن و باز همان جواب ها را شنيدن و باز از سرگرفتن و اطلاعات ديگر خواستن. گمان مي کنم که شب به نيمه رسيده بود، احساس کردم که ديگر به هيچ وجه نيروي نشستن و سخن گفتن ندارم. قواي خود را جمع کردم و با خشم گفتم؛ آقا، اگر قصدتان کشتن من است، وسايل ديگري براي اين مقصود داريد. من پير و بيمار و فرسوده روزگار و خسته کار بسيار، بيش از اين تاب و توان نشستن و سخن گفتن ندارم. اما اگر قصدتان کشتن من نيست و مي خواهيد زنده نگاهم داريد تا باز همين سوالات مکرر را از من بکنيد روز ديگري هم هست و جلسه استنطاق ديگري هم مي توانيد تشکيل بدهيد و من از اين لحظه به بعد ديگر يک کلمه هم به سوالات شما جواب نخواهم داد، هر چه مي خواهيد بکنيد. بازپرس اين حرف ها را که شنيد برخاست و از اتاق بيرون رفت و دقايقي بعد با گروهباني برگشت. زير بغل مرا گرفتند و به حياط بردند و سوار جيپي کردند و به منزل رساندند. گروهبان در خانه را باز کرد و جسم فرسوده و جان به نيمه رسيده مرا از آنجا داخل اتومبيل به دالان خانه کشانيد و رها کرد. من روي زمين افتادم و ديگر چيزي نفهميدم. نمي دانم چه مدت آنجا مانده بودم که بابا براي تجديد وضو و اداي نماز از اتاق خود که مي دانيد درش به دالان باز مي شود، بيرون آمده و مرا روي زمين ديده و سراسيمه اهل خانه را خبر کرده بود. مرا به اتاق آوردند و تمام ديروز را در حال ضعف و اغما بودم و امروز کمي حالم بهتر شده است. اما به هر حال ضربه يي سخت بود. سخت بر جسم و جان من.»10

نکته جالب توجه آنکه پس از متواري شدن مرحوم دکتر سيدحسين فاطمي، منزل مرحوم دهخدا نيز مورد وارسي قرار گرفت و تمام زواياي خانه کاويده شد تا به ظن حکومت، مرحوم دکتر فاطمي، آنجا پيدا شود، که نشد.

در کنار تدوين لغتنامه، از ديگر کارهاي شايان توجه زنده ياد دهخدا، تاسيس جمعيت مبارزه با بي سوادي بود. او در پي اعلاميه يي چنين نوشت؛ «... هيچ مقصود و منظور سياسي ندارد و دست استعانت و توسل به سوي هر ايراني شهري، ده نشين و احشام پرور که خواندن و نوشتن مي داند، دراز و از او تمنا مي کند که در هر مسلک و دين و مذهب که هست، هفته يي يک يا چند ساعت وقت خود را صرف تعليم بي سوادان کند و جالب آنکه در مصاحبه يي که در همين باره با وي کرده و از امکان دريافت کمک از دولت پرسيده اند، به پاسخ گفته است؛ بهتر است دولت دخالت نداشته باشد. اگر پاي دولت را در اين کار باز کنيم، راه تازه يي براي دزدان از خزانه ملت باز مي شود.»11

پي نوشت ها؛--------------------------

1 و 2- مقالات دهخدا، ج اول، صص 25- 24، به کوشش استاد سيدمحمد دبيرسياقي، تيراژه، 1362، تهران

3- دهخداي شاعر، ص 15، به کوشش ولي الله دروديان، اميرکبير، 1362، تهران

4- مقالات دهخدا، همان، ص 6. در مورد روز فوت مرحوم دهخدا، مرحوم دکتر محمد معين دوشنبه هفتم اسفندماه 1334، ساعت شش و سه ربع، در خانه مسکوني خويش واقع در خيابان ايرانشهر (جلال بايار) را ذکر مي کند. (لغتنامه، دهخدا، ص 373، موسسه لغتنامه دهخدا، 1377 تهران) يحيي آرين پور نيز روايت روانشاد دکتر محمد معين را تاييد مي کند. (از نيما تا روزگار ما، ص 130، زوار، 1374، تهران)

5- دبيرسياقي، ص 29

6- آرين پور، يحيي، از صبا تا نيما، ج دوم، ص 80، شرکت سهامي کتاب هاي جيبي، چاپ پنجم، 1357، تهران

7- آرين پور، همان، ص 79

8- کلمه نفحه گاهي به صورت نغمه نيز ثبت شده است. در کتاب «دهخداي شاعر» ثبت کلمه به صورت نفحه است (ص 70)، دکتر آرين پور نغمه آورده است (ص 96) و در چاپ جديد لغتنامه (دانشگاه تهران با همکاري انتشارات روزنه) نغمه ثبت شده است و به نظر مي رسد نفحه به معناي بوي خوش به کلام دهخداي بزرگ نزديک تر باشد که هنگام خواب اين مسمط زيبا را سروده است و بسياري از شاعران هم عصر او و پس از وي با الهام از اين سروده سترگ، به استقبال آن رفته اند. در اين باره، نگاه کنيد به «از صبا تا نيما»، ج دوم، ص 97

9- در روزنامه صوراسرافيل به جاي تسنيم وصل، پيمانه وصل آمده است. مرحوم دهخدا درباره سرودن اين شعر مي گويد؛ «... شبي مرحوم ميرزا جهانگيرخان را خواب ديدم در جامه يي سپيد (که عاده در طهران دربرداشت) و به من گفت؛ چرا نگفتي او جوان افتاد. من از اين عبارت چنين فهميدم که مي گويد؛ چرا مرگ مرا در جايي نگفته يا ننوشته يي؟ و بلافاصله در خواب اين جمله به خاطر من آمد؛ ياد آر زشمع مرده ياد آر، در اين حال بيدار شدم و چراغ را روشن کردم و تا نزديک صبح سه قطعه از مسمط ذيل را ساختم و فردا گفته هاي شب را تصحيح کرده و دو قطعه ديگر بر آن افزودم و در شماره سوم صوراسرافيل منطبعه ايوردن سوئيس چاپ شد.»

اجساد شهداي راه قلم ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل، ميرزا نصرالله خان ملک المتکلمين بهشتي و قاضي آرداقي را در پشت خندق باغشاه رها ساخته تا طعمه حيوانات شوند. اما شب هنگام عده يي آزاديخواه اجساد آن شهداي راه وطن را به بيرون از خندق آن روز تهران حمل کرده و در گوشه يي به خاک سپردند. اين اجساد در حال حاضر در خيابان مخصوص، منشعب از خيابان قزوين، در کوچه شهيد ابراهيمي- که قبلاً موسوم به ملک المتکلمين بود- در گورستان متروکه يي بدون آنکه کسي از آنان ياد کرده يا درصدد برآيد براي شناخت نسل حاضر از فداکاري هاي آنان بگويد، گورشان رها شده و نه سازمان ميراث فرهنگي وظيفه خود مي داند تا حداقل قبور اين شهدا را آراسته سازد و نه شهرداري منطقه يا سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران، عمل مثبتي انجام نمي دهند. نکته جالب توجه آنکه متوليان امور در بيمارستان لقمان حکيم (لقمان الدوله سابق) هرازچندگاه به نام توسعه اين بيمارستان درصدد تخريب اين محل برمي آيند. نگارنده بارها و بارها با مسوولان شهرداري منطقه 11، سازمان ميراث فرهنگي و هر آن کس که ظاهراً مسووليتي بر عهده دارد، از شأن و شئون اين شهدا و ارج و قرب آنها گفته و نوشته ام و همچنان گوش هاي مسوولان بدهکار حرف حساب نيست و اين شهدا، گمنام و مظلوم از استبداد محمدعلي شاه و روزگاران گذشته بر آنان، در اين گورستان متروک و خاموش خفته اند. روان شان شاد.

10- مقالات دهخدا، همان، ج 2، صص 366- 361
11- همان، ج اول، ص 23

 اعتماد2184-