از پهلواني تا قهرماني،از غلامرضا تختي تا حسين رضازاده فقط پهلوانان،نمي ميرند

صادق زيباکلام

سال هاي 41-40 بود؛ دوران مرحوم دکتر علي اميني، آزادي بالنسبه فضاي سياسي کشور و تحرکات بازار، دانشگاه و جبهه ملي. من پسربچه يي 12 ، 13 ساله بودم. سال اول دبيرستان رهنما در خيابان منيريه تهران. يک هفته يي مي شد که بين زنگ تفريح در حياط مدرسه مي آمديم جلوي ميله هاي ديوار مدرسه و پياده رو. به اصطلاح خودمان شلوغ مي کرديم و به نفع دکتر مصدق شعار مي داديم. چهار، پنج بار اين کار را کرده بوديم و اتفاقي نيفتاده بود. شير شده بوديم. و آن روز تعدادمان زيادتر شده بود. اما يکباره آقاي بهرامي مديرمان به همراه آقاي محسني ناظم مان با عجله آمدند وسط حياط و چهار نفر از بچه ها را به دفتر احضار کردند. من هم جزء احضارشده ها بودم. لدي الورود به دفتر هر چهار نفرمان را قطار کردند و به نوبت آقاي بهرامي و سپس محسني شروع کردند به صورت هايمان کشيده زدن. دو تا از بچه ها بزرگ تر بودند و چيزي نمي گفتند اما من و پرويز موسسي که کلاس اولي بوديم گريه مي کرديم و خواهش مي کرديم ما را ببخشند و ديگر شعار نمي دهيم. اما آقاي بهرامي گفت حالا بهتان نشان مي دهم، الساعه از کلانتري ماموران مي آيند و شما اراذل و اوباش را تحويل شان مي دهم تا بفهميد که دبيرستان رهنما جاي اين لات بازي ها نيست. با گفتن اين جملات گريه و عجز و لابه من و موسسي بيشتر مي شد. با گريه التماس مي کرديم که «آقا توروخدا ببخشين، غلط کرديم، نفهميديم.» آقاي محسني هم به کمک آقاي بهرامي آمد و گفت اگر کلانتري هم شما را ول کند که محال است، اگر زندان نبرندتان که محال است، بايد پدرتان بيايد اينجا و پرونده هايتان را بزنيم زير بغل تان و کمترين مجازات شما آن است که از مدرسه اخراج هستيد. تصور اينکه پدرم بيايد دفتر مدرسه و بفهمد من چه کرده ام برايم از کلانتري به مراتب هولناک تر بود. با مطرح شدن آمدن پدرم به مدرسه کارم ديگر از عجز و لابه و التماس گذشته بود. بي اختيار دست به دامان آقاي عقدايي دبير فقه مان شدم. فکر مي کنم تن صدا و عجز و لابه ام آنقدر سوزناک مي بود که آقاي عقدايي به فکر وساطت مي افتد. به مديرمان مي گويد عجالتاً به کلانتري اطلاع ندهيد که پرونده برايشان درست نشود. اما آقاي بهرامي ول کن نبود و گفت من بايد از اين الواط سرمشقي بسازم براي بچه هاي ديگر که ديگر هوس اين... خوردن ها را نکنند. بعد به ما گفت مي دونيد اگر به اعليحضرت شاهنشاه، به پدر تاجدارمان اطلاع دهند که شما چه حرف هاي خائنانه زده ايد، چه بلايي سرتان مي آورند؟ مي دونيد پدران تان را هم خواهند برد به کلانتري، چون ما که به شما اين چرنديات را ياد نداديم و در خانه اين حرف هاي خائنانه را ياد داده اند. يک ايراني باشرف و وطن پرست برايش اعليحضرت، خاک ايران و پرچم سه رنگ مان اول و آخر است و اصلاً بايد شرم کند که نام افراد خائن را ببرد. سخنان او را از فرط ترس و لرز درست نمي فهميدم. از شدت ترس يادم رفته بود که نام چه کساني را در حياط شعار داده بوديم. دکتر مصدق را يادم مي آمد اما از شدت ترس هيچ چيز ديگري يادم نمي آمد. آقاي محسني با عصبانيت رو به ما کرد و گفت اصلاً شماها اين حرف هايي را که مي زديد، معني اش را مي فهميديد؟ خواستم بگويم نه، اما سيلي محکم آقاي محسني زبانم را بند آورد. خودش ادامه داد که مثلاً همين که داد مي زديد مثل اراذل و اوباش که «آقاي ايران کيه، غلامرضاي تختيه» اصلاً شما مي دونين تختي کيه؟ خجالت نمي کشيد مثل الواط ها اسم يک کشتي گير را داد مي زنين؟ ما در سکوت کامل بوديم و به سرنوشت نامعلوم مان فکر مي کرديم که يک مرتبه آقاي بهرامي با نواختن يکسري کشيده هاي جديد به ما گفت؛ چرا لال شده ايد...ها، چرا الان ديگه داد نمي زنين واسه يک کشتي گير لات؟ چرا حرف نمي زنين، اون لات چاله ميدوني حالا سياسي شده؟ اون خاک زيرپاي اعليحضرت هم نميشه، اون مرتيکه اصلاً سواد نداره. شما الدنگ ها مي دونين اون چند کلاس درس خونده؟ من بي اختيار گفتم نه آقا.

آقاي بهرامي کشيده ديگري زد به صورتم و گفت خب پدر... يک آدم بي سواد که اگر درس خوانده بود، اگر دکتر و مهندس بود لااقل آدم دلش نمي سوخت. تو... به همراه چند تا... بدتر از خودت آن وقت هوار مي کشين که «آقاي، آقاها کيه»، «هوار مي کشين که «يک بي سواد آقاي ايرانه». با عصبانيت مثل شير مي غريد و به من مي گفت صداي گريه تو ببر و حرف بزن. چرا براي يک بي سواد شعار مي دادين. چرا مي گفتين يک بي سواد آقاي ايرانه؟ بعد يک مرتبه يقه مرا گرفت و در حالي که آن را محکم مي کشيد گفت اگر حرف نزني مي کشمت. خودم با دستاي خودم خفه ات مي کنم. چرا به يک بي سواد مي گفتي آقاي ايران؟ آقاي ميرفخرايي که دبير هندسه مان بود هم آمده بود تو دفتر و دست هاي مديرمان را از گردن من دور کرد و گفت آقاي بهرامي خون تون را کثيف نکنيد. خب حرف بزن و جواب آقاي مدير را بده. محسني هم هوار کشيد اگر حرف نزني همين الان تلفن مي زنم افسر نگهبان کلانتري. گفتم آقا پدرم يک داستان از تختي براي عموم تعريف مي کرد و من هم مي شنيدم و از آن روز عاشق تختي شدم. اما نتوانستم ادامه دهم و باز گريه ام گرفت. ميرفخرايي گفت چرا گريه مي کني؟ گفتم آقا تو را خدا به بابام نگين. آقاي ميرفخرايي تو را خدا به آقاي بهرامي بگين به بابام نگه. بهرامي گفت حرف نزن و قصه تختي را بگو. آقاي ميرفخرايي هم گفت قصه را بگو که چرا عاشق تختي شدي. من از آقاي بهرامي خواهش مي کنم اين دفعه شماها را ببخشند و قول بدين هر کس خواست از اين به بعد شلوغ کنه شما فوري بياين دفتر به آقاي بهرامي يا محسني بگين. قبل از اينکه من چيزي بگويم آقاي بهرامي گفت اصلاً نميشه تا به کلانتري نفرستيمشون و باباهاشون نيان اينجا فايده نداره. اما آقاي ميرفخرايي گفت حالا زيباکلام قصه تو بگو ببينم بابات راجع به تختي چي گفت. گفتم آقا، بابام مي گفت تختي وزن هفتم کشتي مي گيره و هميشه دو تا حريف قدر داره؛ يکي عصمت آتلي از ترکيه و دومي مدودوف از شوروي. در المپيک ملبورن تختي براي طلا رودرروي مدودوف قرار مي گيرد. بعد که کشتي تموم ميشه يوري شاهمرادوف سرمربي تيم ملي کشتي شوروي مياد و در حالي که تختي کنار تشک نشسته بود او را مي بوسد. همه تعجب مي کنند چرا سرمربي تيم حريف مي آيد و کشتي گير رقيب را مي بوسد. از تختي مي پرسند چرا شاهمرادوف تو را بوسيد و بغل کرد. تختي هم مي گويد نمي دانم. و ايراني ها مي روند پيش شاهمرادوف و از او مي پرسند چه شد که شما بعد از کشتي آمدي و تختي را بوسيدي و او را در آغوش گرفتي؟ شاهمرادوف مي گويد براي اينکه تختي يک مرد واقعيه؛ يک جوانمرد واقعيه. کتف چپ مدودوف آسيب ديده بود و درد مي کرد. تختي هم اين را مي دانست و در تمام مدتي که با مدودوف سرشاخ بود حتي يک بار هم به سمت شانه چپ او نرفت و دست به شانه آسيب ديده او نزد. تختي شما قهرمان نيست، او پهلوان است. به اينجا که رسيدم ديگر نتوانستم چيزي بگويم، فقط ديدم آقاي ميرفخرايي دستمال خاکستري رنگش را از جيبش درآورد و اشک هايش را پاک کرد و بعد هم بدون اينکه کلامي بگويد از دفتر بيرون رفت. آقاي بهرامي رفت سمت ميزش، قوطي سيگار نقره يي اش را درآورد و يک سيگار روشن کرد. محسني آرام گفت اين دفعه که گذشت و آقاي بهرامي شما را بخشيدند. فقط يک بار ديگر من ببينم شماها از اين غلط ها مي کنين به خدا آقاي بهرامي هم ببخشند، من خودم پدرتان را درمي آورم. بعدها که بزرگ تر شدم فهميدم قهرماني خيلي عالي است. گرفتن طلا، المپيک، جام جهاني، به اهتزاز درآمدن پرچم کشور و نواخته شدن سرود ملي و آن لحظه يي که مسوولان المپيک يا جام جهاني در حالي که قهرمان روي سکوي بالاي قهرماني ايستاده و طلا را بر گردنش مي آويزند، نهايت غرور و شکوه است. همه اينها را رضازاده داشت. اما پهلواني چيز ديگري است. رضازاده بدون ترديد قهرمان بود و قهرمان است. اما تختي براي ما ها در سال 1340 فقط قهرمان نبود. قهرمان يعني گرفتن طلا، يعني بلند کردن وزنه يي که هيچ وزنه بردار ديگري نمي تواند آن را پرس کند، اما رضازاده توانست. تختي براي ما پهلوان بود نه به واسطه آنکه به حکومت پشت کرد، در مقابل شاهپور غلامرضا در استاديوم محمدرضاشاه تعظيم نکرد و هزاران تماشاچي برايش کف زدند، نه. تختي به خاطر احترامش به دکتر مصدق و جبهه ملي، به خاطر عشقش به مرحوم آيت الله طالقاني و قرائت فاتحه بر سر مزار شهداي 30 تير و دکتر حسين فاطمي در برابر ديدگان جامعه، تختي نشد. اتفاقاً تختي به خاطر همان دليلي تختي شد که ما در دنياي کوچک نوجواني مان از او ساخته بوديم. به خاطر اينکه آنقدر مرد بود که حاضر نشد از نقطه ضعف حريفش بهره برداري کند و برود به سمت کتف چپ مدودوف . اگرچه آن روز ترسيديم و کشيده هاي خيلي زيادي خورديم، اما اتفاقاً درست تشخيص داده بوديم و تختي آقاي آقاها بود. چون تختي مي خواست و اعتقاد داشت که بايد مردانه کشتي بگيرد. اگر تختي آن شب به طرف کتف چپ مدودوف مي رفت و کارش را تمام مي کرد، هيچ کس در اردوگاه تيم ملي ايران نمي فهميد و آب هم از آب تکان نمي خورد. اما آن وقت تختي فقط قهرمان مي شد همچون حبيبي، همچون صنعتکاران، همچون دبير، همچون خادم، همچون سوخته سرايي و همچون رضازاده. اما پهلوان نمي شد. اتفاقاً ما بچه هاي آن روز در سال 1340 و در دبيرستان رهنماي خيابان منيريه درست فهميده بوديم؛ پهلواني يعني چگونه قهرمان شدن. يک قهرمان فقط مي خواهد قهرمان شود. ممکن است يک قهرمان براي کسب مدال طلا و اول شدن خيلي کارها کند، يا دست کم چشمانش را روي خيلي از مسائل و واقعيت ها و حق و ناحق هاي جامعه اش ببندد. چنين ورزشکاري البته فقط قهرمان مي شود اما همچون تختي پهلوان نمي شود. تختي مي توانست حداقل وقتي شاهپور غلامرضا برادر شاه وارد استاديوم محمدرضا شاه مي شود از جايش برخيزد اما تختي، تختي بود. کرنش در برابر حکومت برايش افت داشت. در عوض وقتي کنار مزار دکتر حسين فاطمي مي رفت با کت و شلوار به روي خاک زانو مي زد و لبانش را روي سنگ قبر وزير خارجه دکتر مصدق مي گذاشت. نه، تختي مرام داشت و اتفاقاً مردم هم اين را فهميده بودند و عاشقش بودند. به همين خاطر وقتي در سال 1339 در بوئين زهرا زلزله آمد و هزاران تن را از ميان برد و بخشي از منطقه با خاک يکسان شد، غلامرضا تختي به همراه چهار يار ديگر دکتر مصدق، حسين نايب حسيني، مهندس حصيبي، حسين شاه حسيني و حاج محمود مانيان از پيشکسوتان بازار، به تنهايي چندين برابر شير و خورشيد رژيم شاه به مردم بوئين زهرا و آوج کمک رساني کردند. خيلي هاي ديگر هم مدال طلا برده و قهرمان بودند اما اين تختي بود که وقتي در کوچه ها و خيابان هاي تهران براي زلزله زدگان بوئين زهرا گل ريزان کرد، زلزله ديگري به راه انداخت. در ميان صدها هزار ساکنان پايتخت که هرچه در وسع شان بود براي هم ميهنان زلزله زده شان به تختي مي دادند، زن رختشويي بود که النگوي طلايش را درآورد و به تختي داد. آقاي بهرامي فکر مي کرد که ما مسحور «قهرمان»ي تختي شده ايم؛ با غيظ از ما مي پرسيد؛«مگر هيچ کس ديگري در اين مملکت قهرمان نشده و مدال طلاي المپيک نياورده ؟» آنچه که آن روز نمي توانستم به او بگويم و در عالم نوجواني خودم هم به عقلم نمي رسيد،اما با همه وجود آن را حس مي کردم،اين بود که تختي فقط يک قهرمان نبود.مهم تر از قهرماني،او يک «مرد» بود؛يک پهلوان بود.

اعتماد 2131

سخنراني سالوادور آلنده- صداقت در مديريت

ترجمه؛ شهرام اقبال زاده

حکومت دکتر آلنده يکي از حکومت هاي مردمي امريکاي لاتين بود که با دسيسه خارجي به کمک عوامل ضدمردمي درون شيلي سرنگون شد و حکومت ديکتاتوري ژنرال پينوشه را برگرده مردم آن سرزمين مسلط کرد. آلنده که براي مردمش آزادي و دموکراسي را به ارمغان آورد و در متن آن براي توسعه اقتصادي جامعه اش تلاش مي کرد از ادبيات سياسي خاصي برخوردار بود که ويژگي اصلي اش شفافيت و صداقت در برخورد با مردم بود. او درستي و راستي را بر هر ترفند سياسي ترجيح مي داد. شايد برخي همين ويژگي را متناقض با اصول سياستمداري دانسته و علت سقوط وي را در آن جست وجو کنند اما تاريخ نشان مي دهد آنچه ماندگار و ستودني است همين ارزش هايي است که براي همه ملل جاذبه خاص خود را دارد. متن زير ترجمه يکي از نطق هاي سالوادور آلنده در دوران حکومت وي است که در تاريخ 15 دسامبر 1970 براي مديران اجرايي زيرمجموعه دولت ايراد شده است و در آن مي توان به ادبيات سياسي اين مرد بزرگ پي برد.

***

اين موضوع يکي از اساسي ترين محورهايي است که ما روي آن کار مي کنيم. ما هنوز نه توانسته ايم عدالت را در کشورمان پياده کنيم و نه راهکار ويژه خود را براي پيشبرد امور يافته ايم. ما حکومتي هستيم که اعلام کرده است کليه تحولات بايد در چارچوب قانون انجام پذيرد و برآنيم سه بخش متمايز در اقتصاد خود بنا کنيم. ما بايد از توانايي هاي خود براي انجام اين برنامه ها اطمينان حاصل کنيم. هيچ کس نمي تواند راه را به ما نشان دهد، زيرا اين راهي است که خود برگزيده ايم. خوشبختانه (و احتمالاً) هيچ گونه الگويي براي تقليد در پيش رو نداريم. بر ماست که خود راهمان را بيابيم، اما هرگامي را که برداريم با مشکلاتي روبه رو خواهيم شد که هر چه پيشتر برويم بزرگ تر خواهند شد. به همين دليل ما نيازمند همکاري و مشارکت همه کارمندان دولت هستيم تا با طرح پيشنهادات و انتقادات صميمانه خود ما را ياري کند. هيچ چيز بيشتر از چنين انتقادهايي براي شخص من شادي آور نيست، از آن جمله انتقادات وزرا، معاونان، مديرکل ها و هر گونه انتقاد غيرقابل انکار ديگر از ساير مجاري در مورد بي عدالتي ها، تخطي ها و اشتباهات رئيس جمهور. بهتر است به جاي پافشاري بر اشتباه آن را پذيرفت. من در اين مورد کاملاً سرسخت و سازش ناپذيرم. هيچ چيز و هيچ کس نمي تواند مرا از اقدام عليه مقامات خاطي و بي صداقت بازدارد. نه رهبران حزبي، نه هم کيشي و نه هيچ دليل ديگري از اين دست، مرا از اصول خدشه ناپذيرم باز نخواهد داشت. چنانچه سوءاستفاده يا سهل انگاري فردي ثابت شود و مسوول آن بخش واکنش مناسب نشان ندهد، نه تنها مقام خاطي بلکه رئيس وي نيز برکنار خواهد شد، زيرا او مسووليت نهايي بخش يا سازمان را بر عهده داشته است. اين اولين و آخرين هشدار من خطاب به همه شما در اين باره است تا آگاه باشيد چگونه امور را اداره کنيد. رفيق بازي و خويشاوندبازي و به طور کلي انجام امور براساس روابط سياسي و خانوادگي بايد کنار گذاشته شوند. ما برآنيم که به زودي طرحي قانوني را در مورد درستکاري و صداقت اداري ارائه دهيم. نه فقط براي آنکه مصوبه يي را بر ساير مصوبات روي کاغذ مانده اضافه کنيم، بلکه براي در انداختن قوانين مورد نيازي که بايد همگي ما اکيداً از آن پيروي کنيم. خوشبختانه نه ما و کليه احزاب به اين توافق دست يافته ايم که اداره امور عمومي بر عهده هيچ يک از احزاب نباشد بلکه بايد به تناسب آراي مسوولان بين آنها عادلانه توزيع شود. بر کليه مقامات است که با نهايت احساس مسووليت، شايستگي هاي حرفه يي و وظايف اداري را بر روابط حزبي خود برتر بشمارند.1

پي نوشت؛------------------------

1- سخنراني دکتر آلنده در سانتياگو خطاب به مسوولان اداره امور عمومي

منبع؛ The road of revolution

اعتماد 2128

ویکتور خارا

36 سال پيش ويکتور خارا شاعر و خواننده آزاديخواه شيلي دچار همان سرنوشتي شد که صدها نفر ديگر در اين کشور شدند. پينوشه با همان کودتاي 1973 و دستگيري مخالفان و قتل عام شان پينوشه شد. بعد از 36 سال حالا مردم شيلي، نبش قبر کرده اند و جسد ويکتور خارا را ميان خيابان هاي سانتياگو مي گردانند.

آنها مي خواهند بدانند خارا چگونه به قتل رسيده است. در مدخل ويکي پدياي اين شاعر و خواننده نوشته نظاميان پينوشه او را به ضرب گلوله کشته اند. اهالي شيلي اما مطمئن نيستند. در اين عکس تصويري از تشييع جنازه خارا را بعد از 36 سال که از مرگش مي گذرد، مي بينيد.

عکس؛ آسوشيتدپرس

به یاد احمد زیدآبادی  

به یاد احمد زیدآبادی 
یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب
منو می‌بره ~ کوچه به کوچه
باغ انگوری ~ باغ آلوچه
دره به دره ~ صحرا به صحرا
اون جا که شبا ~ پشت بیشه‌ها
یه پری میاد ~ ترسون و لرزون
پاشو میذاره ~ تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه ~ موی پریشون…
*****
یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب
منو می‌بره ~ ته اون دره
اون‌جا که شبا ~ یکه و تنها
تک‌درخت بید ~ شاد و پرامید
می‌کنه به‌ناز ~ دسشو دراز
که یه ستاره ~ بچکه مث
یه چیکه بارون ~ به جای میوه‌ش
نوک یه شاخه‌ش ~ بشه آویزون…
*****
یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب
منو می‌بره ~ از توی زندون
مث شب‌پره ~ با خودش بیرون،
می‌بره اون‌جا ~ که شب سیا
تا دم سحر ~ شهیدای شهر
با فانوس خون ~ جار می‌کشن
تو خیابونا ~ سر میدونا:
«ــ عمو یادگار! ~ مرد کینه‌دار!
مستی یا هشیار ~ خوابی یا بیدار؟»
مستیم و هشیار ~ شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار ~ شهیدای شهر!
آخرش یه شب ~ ماه میاد بیرون،
از سر اون کوه ~ بالای دره
روی این میدون ~ رد می‌شه خندون
یه شب ماه میاد

مروري بر دلايل تاريخي، اجتماعي بي توجهي ما «ايرانيان» به قانون- چرا قانون شکني

ضيا مصباح

بايد گفت علت اصلي عقب ماندگي و عامل اساسي گرفتاري هاي جامعه ايراني عدم اجراي قانون است. اکثر روشنفکران و صاحبان قلم نيز قانون شکني و زير پا گذاشتن قوانين را اساس تمامي نابساماني هاي جامعه دانسته و چنين مي انديشند که اگر قوانين به گونه يي درست اجرا شود، مشکلات نيز حل و فصل خواهد شد. نشريات مستقل هم هرازچندگاهي صفحه يي را به بحث در اين خصوص و انتقاد از قانون شکني اختصاص مي دهند و بديهي است گناه قانون شکني نيز هميشه به گردن دولت مي افتد و بس.

عامه مردم و حتي قشر روشنفکر ما، بر اين گمانند که قانون ابزاري است در دست دولت، بنابراين دولت همان گونه که از پيشرفته ترين ابزار و وسايل در جهت توسعه و پيشرفت مملکت و اداره امور جامعه بايد استفاده کند، مترقي ترين قوانين را نيز براي اداره امور جامعه بايد به کار گيرد.

در اينکه تنها در سايه حکومت قانون است که مي توان در جاده پيشرفت و ترقي - و به اصطلاح امروز، توسعه - قدم برداشت شکي نيست و تاريخ اين را نشان داده، موضوع اين است که چرا و به چه علت در جوامعي نظير جامعه ما، قانون اجرا نمي شود؟ چرا اين همه قانون شکني وجود دارد؟ چرا بعد از بيش از 100 سال از عمر قانونگذاري در کشور ما قانون نمي تواند حکومت کند؟ و اجرا نمي شود،...

ادامه نوشته

چرا نشد؟

مهدي غني

اين هم يکي از عارضه هاي فرهنگي و اجتماعي ماست که وقتي با پديده يي مشکل پيدا مي کنيم ديگر حاضر نيستيم هيچ ارزش و نقطه مثبتي در آن ببينيم يا وقتي نسبت به مساله يي شيفتگي پيدا مي کنيم ديگر هيچ کاستي و نقصي در آن را نمي خواهيم بپذيريم. اين حالت معمولاً در طول زمان حرکتي آونگ گونه پيدا کرده و در يک سيکل زماني به نقطه مقابلش تبديل مي شود درحالي که اگر فارغ از گرايش ها و واکنش هاي گذرا مسائل را واقع بينانه بررسي کنيم به نتايج بهتري خواهيم رسيد.

در مشروطه به ضرورت قانون رسيديم، همه خوشبختي ها و آرزوهايمان را در همين «يک کلمه» قانون ديديم. گمان کرديم قانون درست کنيم همه چيز درست مي شود. پيشرفت، توسعه، آزادي، رفاه و... همه در گرو همين يک کلمه است و بس. مجلسي برپا کرديم و قانون گذرانديم. از فرداي امضاي فرمان مشروطه به جان هم افتاديم. مشروطه خواه و مشروعه طلب درست شد، سوسياليست ها با دموکرات ها درافتادند، روزنامه چي با آن يکي و... خلاصه هرج و مرجي شد. باز هم نشد.

15 سال بعد از انقلاب مشروطه در دوره رضاخان به اين رسيديم که يک ابرمرد، يک قدرت مطلقه مشکل گشاي ماست. مملکت را از هرج و مرج مي رهاند، کارها را سامان مي دهد، قلدران را سر جاي خود مي نشاند و... اما نشد. همه قوانين را زير پا گذاشتند. سرنوشت همه را يک نفر تعيين مي کرد. نمايندگان مجلس هم با صلاحديد او تعيين مي شدند. فرمان شاه جاي قانون نشست. براي دين و لباس و همه چيز مردم او تعيين تکليف مي کرد. خلاصه آنچه مي خواستيم نشد. شهريور 20 به آزادي رسيديم. از ديکتاتوري بيزار شديم. چنان شيفته آزادي شديم که يادمان رفت خاک وطن مان در اشغال بيگانه است. سربازان انگليس و روس در شهرهايمان رژه مي رفتند و ما براي سقوط ديکتاتور پايکوبي مي کرديم. آزادي آنقدر ارج و قرب پيدا کرد که سيدضياء عامل انگليس هم به وطن بازگشت- همان که با کودتا ديکتاتوري را برايمان به ارمغان آورده بود. او هم به فکر بهره گيري از آزادي افتاد، روزنامه منتشر کرد و حزب تشکيل داد و آزادانه توطئه مي کرد. در اين ميان به اين رسيديم که تا استعمار انگليس هست و نفت ما را تاراج مي کند به جايي نمي رسيم. از همان فضاي آزادي بهره گرفتيم و عليه انگليس و شرکت نفتش به پا خاستيم. نفت مان را از چنگ اين ابرقدرت جهاني درآورديم. اما باز آزادي همان داروي دردهايمان، بلاي جان مان شد. هرکس نسخه يي نوشت، هريک ديگري را متهم کرد، باز هم همان قصه هميشگي که «آنها افتادند به جان ما و ما افتاديم به جان هم». شد آنچه نبايد مي شد. همه آنها که براي نجات ايران نسخه يي داشتند و به تنهايي مي خواستند کاري کارستان کنند توسط يک تن قلع و قمع شدند. سرتيپ آزموده يي دادستان شد، مصدق را دستگير کرد و محاکمه، فاطمي را اعدام، فداييان اسلام را تيرباران، افسران حزب توده را اعدام و زنداني و... خلاصه سه سال بعد از کودتا، ساواکي تاسيس کردند که ديگر کسي سربرنياورد.

25 سال طول کشيد تا ملت رسيد به اينکه بايد وحدت کلمه داشته باشد، اختلافات را کنار بگذارد، ديکتاتوري و استعمار هر دو عامل بدبختي را از ميان بردارد، حکومت فردي مشکل آفرين است، بايد حکومت قانون باشد آن هم قانوني که خدا گفته است. قاطبه ملت به استقلال و آزادي و جمهوري اسلامي راي دادند. سعادت دنيا و آخرت شان را در آن ديدند. برايش جان دادند، هزينه کردند و...

اکنون اينکه چه شد و چرا شد، باز عده يي را به اين فکر انداخته است که راهي ديگر جست وجو کنند. شعاري ديگر سر دهند و نسخه يي ديگر بپيچند.

سير تاريخ مان نشان مي دهد ما ملتي ايستا نيستيم، اگر ضربه مي خوريم، لطمه مي بينيم از رو نمي رويم، از پا نمي نشينيم، باز راه چاره مي جوييم. اين رمز پايداري ماست. اما پس از اين همه افت و خيز آيا جاي آن ندارد که بي گدار به آب نزنيم و تجربه هاي گذشته را تکرار نکنيم؟

آيا اين همه هزينه ارزش ندارد قدري تامل کنيم؟ واکنشي، عکس العملي و ضدي تصميم نگيريم؟ همه عوامل را در نظر بگيريم، شتابزدگي را رها کنيم، گذشته را واقعاً چراغ راه بدانيم. ما از گذشته درس نگرفته ايم. ما همواره از گذشته فرار کرده ايم. در لحظات سرنوشت ساز فقط به فکر رهايي بوده ايم، به کجا؟ چندان برايمان مهم نبوده است، رهايي به هرجا. گويي همان تلقينات صوفي منشانه که دم را غنيمت دار بر تصميمات سياسي مان نيز غالب شده است درحالي که امروز ما نياز به عقلانيت، دورانديشي، جامع نگري داريم، نه احساسات، کينه ورزي و حرکت کور که سمي مهلکند.

اعتماد 2117

متهمان خوشنام

مسعود ملک پور

1- ميرزارضا کرماني

ناصرالدين شاه که يکي از طولاني ترين سلطنت ها را از آن خود کرده بود هنگام مرگ محمدشاه 16 سال داشت. او به تدبير امير که پيشکارش بود با لشگري آراسته به تهران آمد. در حالي که حدوداً 40 روز حکومت تهران به دست مادرش مهدعليا بود در زمان سلطنت نسبتاً طولاني ناصرالدين شاه حوادث مختلفي رخ داد چون شورش بابيه که از زمان محمدشاه شروع شده بود و در دوره ناصرالدين شاه دوباره سر برآورد که با تدبير اميرکبير ظاهراً به سکوت نشست. شورش هايي در خراسان، واقعه هرات و جنگ مرو و خروج شيخ عبيدالله و... در زمان وي به وقوع پيوست. مهم ترين امتيازي که در زمان اين شاه قاجار به خارجيان داده شد، در زمان صدارت ميرزاعلي اصغرخان امتيازي بود که به ماژور تالبوت (کمپاني رژي) به مدت 55 سال داده شد تا خريد و فروش تنباکو را منحصراً به دست داشته باشد که با مخالفت مردم و علما مواجه شد و بالاخره با فتواي ميرزاي شيرازي و همکاري ميرزاحسن آشتياني دولت ناچار شد قرارداد را لغو کند. جنبش يا نهضت تنباکو اولين رويارويي دولت با ملت بود و ايرانيان فهميدند مورچگان را چو بود اتفاق/ شير ژيان را بدرانند پوست، در واقعه تنباکو قدرت علماي واقعي شيعه و اطاعت مردم از آنها طوري بود که حتي زنان ناصرالدين شاه در دربار کوزه قليان ها را شکستند، يکي از وقايع ننگين دوره سياه ناصري فرمان قتل اميرکبير بود که در حال مستي و نظربازي به دست امينه اقدس داد که در اين راستاي خيانت و جنايت به پدر نامرحومش تاسي کرد که او هم ميرزا ابوالقاسم فراهاني معروف به قائم مقام را کشت و آنقدر اين عمل زشت و ننگين بود که حتي خود ناصرالدين شاه هم سخت پشيمان شد و آن را به زبان مي آورد....
ادامه نوشته

نگاهي به انديشه هاي فروغي ذکاءالملک -تربيت ملت به ياري قدرت

مهدي غني

محمدعلي فروغي معروف به ذکاءالملک چهره معروفي در تاريخ معاصر ايران است و اکثر مردم او را مي شناسند اما هرکس از او تصويري دارد. برخي او را به عنوان سياستمداري مي شناسند که شهريور 1320در انتقال قدرت از رضاخان به پسرش محمدرضا نقش مهمي ايفا کرد. برخي نيز او را از اهالي فرهنگ و با «سير حکمت در اروپا» و ديوان عمر خيام و تاليفات ديگرش مي شناسند.

معمول اين است آنان که در حوزه قدرت و سياست نقش آفرين مي شوند کمتر به مسائل فرهنگ و انديشه و اخلاق بها مي دهند و ديپلماسي و موازنه قدرت و نظامي گري و پول و ثروت در نظرشان تعيين کننده تر مي آيد. انديشه ورزان و اهل فرهنگ نيز از معادلات قدرت و زد و بندهاي سياسي فاصله مي گيرند و دامان خود را به آن نمي آلايند، اما فروغي در اين ميان شخصيت ويژه يي دارد. او در طول عمر 67ساله خود تک ساحتي نبود. او سياست و فرهنگ را به موازات هم پي مي گرفت. در حالي که در کاخ شاهي تاج بر سر رضاخان مي نهاد، از فلسفه غافل نبود و مي کوشيد فيلسوفان را بشناسد و به جامعه خود بشناساند. در پست وزارت به امور اجرايي و سياسي مشغول بود و همزمان به تصحيح ديوان شعراي بزرگي چون فردوسي و خيام و... سرگرم بود. اين چندوجهي بودن او و درهم تنيدن عرصه سياست و فرهنگ در فروغي عجين شده بود. چنان که در حوزه هاي خاص تر نيز اين چندبعدي بودن را با خود داشت. در سياست در صحنه ها و نقش هاي متفاوت و گوناگوني حضور يافت. سه دوره در مجلس اول و دوم و سوم شرکت داشت و وکيل مردم شد. قانونگذاري را تجربه کرد و حتي به رياست مجلس شوراي ملي رسيد. در دوره احمدشاه رياست ديوان عالي تميز يا ديوان عالي کشور را عهده دار شد. با روي کار آمدن رضاشاه فروغي اولين کابينه دوره پهلوي را در 1304 تشکيل داد. همين کابينه بود که انتخابات مجلس موسسان را برگزار و قاجاريه را از سلطنت خلع کرد و آن را به سلسله پهلوي بخشيد. مراسم تاجگذاري رضاخان نيز در چهارم ارديبهشت 1305 توسط دولت فروغي برگزار شد. در کابينه بعدي فروغي وزير جنگ و سپس وزير خارجه شد. در سال 1312 بار ديگر به نخست وزيري رسيد و دو سال در اين سمت باقي ماند....

ادامه نوشته

اي ايران


64 سال پيش در يک روز سرد پاييزي چون اين روزها روح الله خالقي و حسين گل گلاب که غم اشغال نظامي ايران توسط متفقين بر دلشان سنگيني مي کرد، تصميم گرفتند سرودي ملي و ميهني براي تشجيع مردم در برابر اشغال بيگانگان بسازند. چنين بود که گل گلاب استاد وقت دانشگاه تهران شعرش را گفت و استاد مسلم موسيقي ايراني روح الله خالقي موسيقي آن را ساخت تا سرود « اي ايران» متولد شود. گفته مي شود نخستين خواننده اين سرود بنان و سپس اسفنديار قره باغي بوده است. با اينکه اين قطعه در آواز دشتي که از الحان حزن انگيز ايراني است نوشته شده است، ولي برانگيزانندگي آن باعث بهت و تعجب کارشناسان است. البته يک نظريه معتقد است حزن ناشي از اشغال نظامي ايران توسط متفقين، بزرگ ترين مايه برانگيزانندگي اين سرود است. در آن زمان مردم حضور نظاميان اشغالگر را در کشوري که صاحب تمدني بزرگ است و تمامي اسباب اقتدار را در خود دارد، قابل تحمل نمي دانستند و همين امر بر احساس سازندگان براي ساخت يک قطعه تاثيرگذار و مخاطبان براي استقبال از آن افزوده است. فرهاد فخرالديني رهبر ارکستر ملي مي گويد اين قطعه را در همه کنسرت هاي ارکستر ملي اجرا مي کند و مي افزايد؛ من احساس مي کنم مردم وقتي در کنار هم اين قطعه را مي خوانند با هم صميمي تر مي شوند و در واقع اين قطعه يک وحدت و يکپارچگي به مردم مي دهد. يکي از روزنامه نگاران مي گويد، ايرانيان اگر تمام سرود را حفظ نباشند، حداقل مطلع آن را از بر دارند. آنجا که گفته مي شود؛ اي ايران، اي مرز پرگهر، اي خاکت سرچشمه هنر، دور از تو انديشه بدان، پاينده ماني تو، جاودان، اي...
اعتماد2113

روايت شريعتي از بستن حسينيه ارشاد- کار من تمام شد

پس از تعطيل کردن حسينيه توسط ساواک و متوقف شدن همه برنامه هايي که شريعتي براي حال و آينده اين موسسه تدارک ديده بود، او نامه يي به همسرش خانم دکتر پوران شريعت رضوي که با فرزندان در مشهد زندگي مي کرد، نوشت و احساس خود را از اين واقعه بيان کرد. پيداست در اين نامه که جنبه خصوصي و شخصي داشته وي احساس واقعي خود را بيان کرده است؛

پوران عزيزم،

بالاخره شد آنچه که مي بايد مي شد، ولي هيچ فکر نمي کردم به اين ديري و به اين خوبي، خدا را مي بينم، حس مي کنم، به روشني و صراحتي که حضور خودم را و گرمي و نور خورشيد را و روشني برق ناگهاني در ظلمت غليظ و عام شب را و سوزش آتش را و عطر گل را و عشق را و... خدا را، خود خدا را... دست هايش را به روي شانه ام لمس مي کنمش که، به نشانه حمايت و لطف گذاشته است و در برابر اين همه دشمني ها و خطر ها و زشتي ها و خيانت ها و دروغ ها و پستي ها و بي رحمي ها و بي شرمي هاي... طلا و تيغ و تسبيح و همسازي هميشگي استبداد و استحمار. پوران نمي داني که چه کرده است، نمي بيني که چه کرد؟ چه مي کند؟ در زير باران رحمتش تنها ايستاده ام و از شدت نمي توانم نفس برآورم، عجيب اين خدا مهربان است و فهميده و بازيگر، مي بينم که جبر عقيده و حق پرستي مرا در برابر قوي ترين جبهه هاي خطرناک قرار داده است و با همه درافتاده ام و در عين حال هيچ سلاحي در دست و هيچ سرمايه يي و پايگاهي و صنفي و قدرتي در اختيار ندارم و با اين همه نابرابري، موفقيت مطلق با من بوده است، البته خدا هم معجزه مي کند، با وسيله و سبب مي کند، وسيله کوبيدن اين دشمنان قوي و همدست چه بوده است؟ در يک کلمه، خود همين دشمنان قوي و همدست، خود همين غرور و قدرتمندي و رسوايي.

همدستي شان، تنها وسايل و امکاناتي بوده است که خدا به من ارزاني داشته است. اين چيره دستان در حمله ناگهاني و بي رحمانه و هوشيارانه و همدستانه و با سازو برگ شان، به من بي دست و پاي بي هوش و حواس و تنبل و تنهاي بي عرضه يي که از عهده سرپرستي زن و بچه اش عاجز است، شکست بخورند و رسوا شوند، خوشبختانه همه چيز روشن شد و همه کس نيز شدند، هم روشنفکر، هم بازاري، هم دولت و هم روحانيت، يک نقطه سوال، يک کلمه ابهام بر جاي نماند. از طرفي راه هم باز شد و اين آبي که در چاه مانده بود، در زير زمين انبار شده بود، در يک استخر، در سرچشمه شده بود، جاري شد، کار تمام شد، کار من تمام شد...

اعتماد2111