محمد ميلاني در فلسفه غرب تا قبل از کانت مساله اصلي شناخت نفس و تقابل ابژه و سوبژه بود. ولي پس از کانت شناخت نفس و تقابل ابژه و سوبژه به تدريج کنار رفت و معرفت ذهني معيار شناخت فلسفي و انسان قرار گرفت. در اين ميان هگل بر تاثيرگذاري «تاريخ» و «سنت» بر «ذهن» انسان و در نتيجه بر «شناخت انساني» تکيه داشت. در انديشه هگل اين تاريخ است که در فکر و انديشه تاثير مي گذارد و چون هيچ چيز بدون معرفت انسان، ظهور و بروز ندارد هيچ چيز حتي انسان هم بدون تاريخ ظهور و بروز نخواهد داشت.
کانت بر «اصل واقع» باور داشت. ولي شناخت و رهيابي انسان به آن را ممکن نمي دانست. اما هگل و حتي ديگران بعد از او تفاوت ذهن و امر واقع را نيز در آستانه فروپاشي قرار دادند. هگل امور را به دو بخش تاريخي و فراتاريخي تقسيم مي کند و معتقد است امر فراتاريخي نيز در تاريخ ظهور پيدا مي کند. به عقيده هگل، عقل امري فراتاريخي است که تاريخ را نيز به دنبال خود مي آورد و در تاريخ ظهور و نمود پيدا مي کند. عمده نظريات هگل در باب تاريخ در کتاب «عقل در تاريخ» وي آمده است. از اين رو به اعتقاد وي عقل نيز تاريخ مند است و آنچه فراتاريخي است، فطرت است. پرسشگري از مبدأ، امر فراتاريخي مشترک در ميان همه انسان ها را تشکيل مي دهد. وي بر اين باور بود که فطرت در آينده ظهور پيدا مي کند، تاکنون توجه بشر به پاسخ به سوال از مبدأ معطوف شده بود و چون پاسخ ها متفاوت بودند، تاريخ ها و سنت هاي مختلفي پديد آمده اند و وحدتي ظهور نيافته اند. سنت ها يا آشکارا با هم مخالفند يا در تفسير و تطبيق با يکديگر اختلاف دارند و از آنجا که اين سنت ها و تاريخ ها بر معرفت انسان ها تاثير مي گذارند، لذا انسان ها در فهم يکديگر و فهم کساني که داراي سنت ديگري هستند، دچار مشکل و سوء فهم مي شوند.
اما با توجه به پرسش واحدي که هميشه بوده است، نوعي وحدت در ميان سنت ها پديد مي آيد و در سايه آن وحدت مي توان به جامعه واحد جهاني رسيد. براي فهم هگل توجه به جنبه هاي ديگري از دوره جديد که بر انديشه غرب و نيز تفکر او موثر بوده است، ضروري است. همه اجزاي يک تمدن و يک دوره تاريخ مرتبط با يکديگرند و چنين نيست که اين اجزا برحسب اتفاق کنار يکديگر قرار گرفته باشند. اين همان وجه نظري است که به آن کل انگارانه مي گويند. فلسفه در غرب دوره جديد صرفاً يک امر فرافرهنگي در کنار ساير مسائل فرهنگي نيست بلکه ذات و درونمايه تمدن جديد است. حال آنکه در محيط اسلامي چنين نقشي وجود نداشته است. بر اين اساس ما بايد به کل فرهنگ غربي نگاه کنيم و فلسفه جديد غرب را در رابطه با ساير اجزاي فرهنگي آن مورد لحاظ قرار دهيم.
فلسفه قائم به عقل نيست بلکه اين عقل است که قائم به فلسفه است. اين دقيقاً نقطه يي است که فلسفه غرب در دوره جديد از اين نقطه شروع مي شود. آن هم با اين پرسش که عقل چيست؟ اين همان امري بود که در کانت ظهور يافت و کتابش «نقد عقل محض» توصيف گر همين جايگاه در تفکر غرب است. ما براي فهم فلسفه غرب، در دوره جديد بايد از قالب فکري سنتي بيرون بياييم چرا که اين بار پرسش اساسي در غرب مدرن، پرسش از عقل است. در اين ساحت است که عقل از عقل پرسش دارد. در نتيجه امر هم مولفه سومي وارد ماجرا مي شود. در نهايت پاسخي که تفکر غرب به اين پرسش مي دهد مفهوم تاريخ است. چراکه همان مرحله مطلقي که در تاريخ مدنظر است تکامل عقل است.
پس از اين مقدمات لاجرم بحث به اين سو حرکت مي کند که غرب چگونه به فلسفه هگل رسيد و چگونه در فلسفه او تاريخ اينقدر اهميت يافت و به عبارتي ديگر عقل تاريخي و تاريخ عقلاني شد؟ به خاطر همين تفاوت در بنيادها بود که عقل تاريخي شد. در اينجا منظور از عقل، عقل مطلق يا همان لوگوس است که اساس درکش از طريق ذهن و آگاهي حاصل مي شود. عقل يک قوه در کنار قوا نيست همه قوا مرتبه يي از عقل اند، حس، دين، هنر، خيال و... مرتبه يي از عقل اند و فلسفه از بالاترين مراتب عقل محسوب مي شود. در سنت فلسفي ما، حس ناظر به عالم ماده است، مراتب بالا نيز مناظر با عالم بالاترند. در فلسفه قديم، تشخيص کلي از جزيي مساله حادي نبوده است. در واقع بحث بر سر اصل وجود کلي بود که اين بحث خود از تفکيک آن دو حاصل مي شود. در فلسفه هگل بايد سراغ امور ذهني رفت. حتي در فلسفه هگل چون آگاهي مقدم است جدا کردن افراد و جزئيات از شناخت کلي سخت تر است. حال اين سوال پيش مي آيد که من چگونه از بقيه جدا مي شوم؟ ماده خارجي افراد کلي را از يکديگر جدا مي کرد ولي حالا که ماده نيست و ماده مرتبه يي از آگاهي است، بايد ملاک هاي ديگري براي تشخيص پيدا کرد. جزيي يعني اين، اينجا. حال آنکه در قرن هفدهم تا نيمه اول قرن هجدهم تجدد متقدم است. از آنجا که علوم و تکنولوژي غربي، فراگير و جهاني شده است، لذا دوره پست مدرن منحصر به غرب نيست. اصطلاح پست مدرن ابتدا در معماري در 1932 پيدا شد و از دهه هاي 60 و 70 به بعد وارد فلسفه شد.
با توجه به اين اصل عالم پست مدرن تحقق کامل نمي تواند داشته باشد چون هميشه روي مدرنيته قرار دارد و از آن جدا نمي شود.
کانت متعلق به عصر روشنگري است و اين عصر با انکار مبدأ و معاد شروع مي شود. حال اين سوال مطرح مي شود که آيا جريان روشنفکري با اين سازگار است يا نه؟ کانت با نوشتن رساله «روشنگري چيست؟» به اين سوال جواب مي دهد.
در قرن هجدهم سه جريان ديده مي شود؛
1- انقلاب صنعتي در انگليس
2- انقلاب سياسي در فرانسه (1789)
3- نهضت رمانتيک که مرکزش در آلمان بود.
در انگليس با به کارگيري ماشين بخار در مراکز صنعتي به جاي نيروي کار انساني بخشي از کارها را ماشين انجام داد و اين منجر به شکل گيري طبقه يي مي شود که بعد از رنسانس آغاز شده بود. ولي با اين انقلاب اين طبقه بورژوازي است که فرآيند تکامل خود را کامل مي کند. انقلاب فرانسه جرياني براي استقبال از بورژوازي شد تا ارزش هاي اشرافي را کنار بزند. «Bourgois» و به آلماني berg و burg با برج فارسي و بارو هم ريشه و هم معني اند که پسوند برخي از شهرهاي اروپا است مثل استراسبورگ، لوکزامبورگ و... به دليل حضانت از سيل خانه هاي خود را در بلندي مي ساختند، لذا بورگ نام مي گرفت؛ هامبورگ، بورگ يعني شهر و بورژوا يعني شهرنشين و بورژوازي يعني شهرنشيني و بورژواها بيش از همه تجارت مي کردند و کارخانه داري و کارهاي صنعتي و بانکداري و... مي کردند.) بنابراين طبقه خاصي پيدا شدند که شهرنشين تاجر، نزول خوار تاجر و بعدها کارخانه دار بودند؛ اينها همان سرمايه داراني بودند که با فئودال ها و اشراف در مقابل هم قرار مي گرفتند. در نتيجه کم کم بورژواها حاکم شدند و اشراف را کنار زدند.
تولد هگل
هگل در سال 1770 در آلمان به دنيا آمد. يعني وقتي کانت وارد فلسفه استعلايي خود شده است، کانت در دوره ميانسالي از ولفي و لايبنيتسي بودن خارج مي شود و پس از 11 سال مطالعه تا 1781، کتاب نقد عقل محض را آن هم در شش ماه مي نويسد؛ هگل وقتي به دوره جواني مي رسد کانت در حال عرضه کارهاي خود است و مورد توجه است.
فيخته
فيخته کسي است که در زمان خود او کانت از درون فلسفه اش، فلسفه يي را ايجاد مي کند. وقتي در ملاقات با او فلسفه اش را به کانت عرضه مي کند، کانت نمي تواند ارتباط مطلوبي با تفکر وي برقرار کند. ولي فيخته کار خودش را ادامه مي دهد. شلينگ (1775) اگرچه از هگل کوچک تر است ولي نظام فلسفي خود را زودتر از او بنيان نهاده است. وي در سال 1831 به مرض وبا از دنيا مي رود چون برلين در اثر جنگ گرفتار وبا بود، (هگل نيز بر اثر اين مرض مسري مرد.) شلينگ بعد از او هم ماند و نقاد هگل بود. کي يرکگور او را به خوبي درک کرده بود و به نقدهاي او بر هگل توجه مي کرده. بنابراين هگل هرچند 30 سال در قرن 18 زندگي کرده، اصل کارش در قرن 19 است و فيلسوف بزرگ قرن 19 است و بحث در بزرگي او نيست بلکه بحث اين است که هگل با کانت فيلسوفان مدل دوره جديد هستند و خيلي ها آنها را فيلسوف دوره جديد مي دانند، هرچند هگل بسيار وامدار کانت است.
فلسفه هگل به نوعي مي خواهد خودش را سنتز مطلق تمام فلسفه ها بداند لذا از اين مرحله است که تاريخ فلسفه براي او اهميت پيدا مي کند. در مقام مقايسه مثل ارسطو است که در متافيزيک خود به نوعي بحث مي کند که گويا نقطه اوج فلاسفه يونان است. هگل به طور کلي در کل تاريخ فلسفه و نيز در کل تاريخ چنين نقشي براي خود مي بيند. او خود را به معنايي پايان تاريخ مي داند يعني سير عقل با هگل به سرانجام مي رسد و مطلق به تمامي خودش را آشکار مي کند. بنابراين، هگل ظهور عقل است؛ ظهور تام و تمام آن. او سنتزي است که ديگر آنتي تز ندارد چون وقتي انسان به آزادي رسيد، اين آزادي است که استمرار و ادامه مي يابد. به زبان بسيار ساده هگل تاريخ را سير خودآگاهي بشري مي داند يعني انسان به اين نقطه برسد که خود را آزاد بداند. اين آگاهي بايد به جايي برسد که معلوم شود انسان آزاد است. وقتي به اين نقطه رسيد، پايان تاريخ است. ديروز، امروز شد ولي امروز، فردا نمي شود و انسان ديگري نخواهد آمد. تحول اساسي ديگر ايجاد نمي شود، انسان به کمال رسيده است و انسان ديگري جدا از انسان متجدد پيدا نمي شود. بشري که در دوره جديد ايجاد شده است، ادامه خواهد يافت و انسان ديگري نخواهد آمد و واپسين انسان همين انسان است. لايبنيتس مي گويد؛ فلاسفه در آنچه اثبات کرده اند، محق اند اما در آنچه نفي کرده اند برخطا هستند. هگل به اين عبارت خيلي علاقه داشت، چون معنايش اين است که هم ايجاب امري را مي توان صادق دانست و هم سلب آن را. او مي خواهد همه فلسفه ها را در فلسفه خودش امتزاج دهد. لذا به تاريخ، خاصه تاريخ فلسفه، توجه دارد و در ميان اين تاريخ به چند نفر توجه ويژه دارد و سفارش او به دانشجويانش اين است که افلاطون را با کانت بخوانيد. علاوه بر اين دو فيلسوف، اسپينوزا هم براي اين فيلسوف مهم است، لذا مي گويد؛ يا بايد اسپينوزايي بود يا فيلسوف نبود. او عبارتي در مورد دکارت دارد و مي گويد؛ کشتي فلسفه با دکارت به ساحل نشست.
دکارت با شک دستوري افراطي کار خود را آغاز کرد تا اگر بتواند بنياني تعيني پيدا کند و آن را مثل نقطه اتکاي ارشميدس، مبداء ساير تعينات قرار دهد. مبداء او اين بود؛ «مي انديشم پس هستم». من به عنوان انديشه گر اثبات شد. حال در فکر من بين امور نفساني و مادي تمايز هست، البته هنوز عالم خارج حتي بدن خودم را اثبات نکرده ام، چون بدن من هم مثل ساير اجسام مادي، خارج من است. بايد جوهري مادي را اثبات کنم ولي تصور من از اشياي مادي واقعاً هست. آنچه محرز است وجود صور در ذهن من است ولي وجود مابه ازايي آنها قابل بحث است و ممکن است خواب و بيداري هيچ تفاوتي نداشته باشند و همه چيز در آگاهي من اتفاق بيفتد. بعد خدا را اثبات مي کند و از اين راه اثبات مي کند که صور محسوسات مابه ازايي در خارج دارند. نکته اينجاست که وقتي از آگاهي شروع مي کني، بايد عالم خارج را اثبات کني ولي فلاسفه اسلامي هيچ گاه عالم خارج را اثبات نمي کردند؛ چون از آگاهي و انديشه شروع نمي کردند و از اينجا اهميت
در بحث اپيستمولوژي روشن مي شود که افق در فلسفه جديد، افق ايده آليسم است و ذهن و آگاهي هر دو به يک اندازه مهم هستند. لذا ماترياليست ها نيز نمي توانستند ماده را اثبات کنند و مارکسيست ها، ايده آليسم را تنها هو مي کردند و مي گفتند، اينها مي گويند اگر تصور کني خفه شوي خفه مي شوي ولي قدرت اثبات نداشتند. اصل در فلسفه غرب، کوژيتيوي دکارت است. بله، عده يي رئاليست هستند مثل دکارت. اگر از اين مبنا شروع کنيم، ممکن است بر اساس Common senes عالم خارج را بپذيريم ولي نمي توانيم اين امر را اثبات کنيم. کانت مي گويد؛ فضاحت است که نمي توان وجود عالم خارج را اثبات کرد، حتي اگر باشد. آيا همان گونه که هست معلوم ماست يا نه. من دخل و تصرف مي کنم، پس باز اصل ذهن من است. پس حتي براي دکارت مساله اين است که هرچه براي ما محسوس است، قابل اعتنا نيست. اگر عقلي باشد، قابل اعتنا است و اگر من مي گويم عالم خارج هست، به برهان عقل گفته ام چون اثبات کرده ام که هر چيز واضح و متمايز را درک مي کنم، واقعي است و من صورت هايي از عالم خارج را به صورت واضح از هم متمايز مي دارم. من فکر و انديشه ام و هرچيز ديگري که بشناسم متعلق انديشه و شناسايي من مي شود. پس من مي شوم subject موضوع شناسايي و آنچه شناخته ام object متعلق و مورد شناسايي است. من چه خواب باشم و چه بيدار، سوژه ام و صور ذهني من ابژه اند و بايد ثابت کنيم اين ابژه ها مستقل از ذهن اند ولي در ترجمه هايي که سوژه را ذهن و ابژه را عين مي نامند و موجب سوءفهم مي شود (چون ذهن و عين مطرح مي شود)، درک فلسفه غرب مشکل مي شود. در حالي که هرچه در ذهن شما است، ابژه است. نفس شما موضوع شناسايي است و هرچه دارد، ابژه است. هر چه هست، نفس (سوژه) است و ابژه هاي او. ما اين ابژه هاي جسماني را با other sense مي فهميم ولي انفعالات نفساني با inner sense. مشاهدات بر دو قسم هستند؛
1- حسي : بو، رنگ، شکل، ...
2- وجداني: انفعالات نفساني
اصطلاح سوژه و ابژه را براي اولين بار دانس اسکوتوس به کار برده است. ولي شأني از ذهن انساني را سوژه احاطه کرده است ولي دکارت نفس را مساوي سوژه گرفته است و هرکاري که انجام مي دهيد، فعلي انجام مي دهيد، اراده مي کنيد، تمنيات و صور ذهني همگي يک مدخل در ذهن دارند. فکر نزد دکارت تنها تصور و تصديق نيست بلکه همه متعلقات نفس است. ذهن، نفس و همه آموز متعلقات سوژه و ذهن است، حتي اگر عالم خارج را اثبات کنيد باز در ذهن اثبات کرده ايد.
الف- خارجي است؛
1- خارج از ذهن و آگاهي است
2- محسوس است نه وجداني
با کوژيتيوي دکارت، مراتب خيال و عقل منتفي شد و تنها نفس و حالات نفس و افراد و حالات افراد مانده است. درمي انديشم دکارت، سوژه خود، ابژه خويش است. نفوس ديگر هم که ابژه سوژه من هستند، خودشان بر اين فرض استوارند که سوژه اند. پس هرچه هست، از من و انديشه است، جهل همان محدوديت نفس است و با پيدايش علم، نفس من گسترده تر مي شود. دکارت مي گفت؛ عمده فرصت ها را بايد مصروف علم کرد ولي چون علم مبتني بر فلسفه است، بايد اين ريشه را محکم کنيد و تصور مي کرد يک بار براي هميشه بايد فلسفه را خواند و بعد به علوم ديگر و يقين به شاخه هاي علم پرداخت. او مي خواست يک بار فيلسوفي کند و کار را تمام کند. نفر بعد از دکارت، براي فهم ايده آليسم و هگل، کانت است. ايده آليسم پندارگرايي نيست بلکه همه پيشرفت و رشد تکنولوژي معلول ايده آليسم است. علم مي خواهد همه چيز را عقلي کند يعني ذهني کند.
وقتي همه چيز سوبژکتيو شد، من مي شوم چيزي که تصرف مي کند. در قديم علم مطابق با نفس الامر بود، حالا که نفس الامر کنار رفت، علم من منوط به خارج نيست. ديگر علم به معناي مطابقت نيست، علم احاطه است، من سوژه ام و متصرف در متعلق شناسايي ام. من هرچه بيشتر تصرف کردم، دانش من قوي تر است. من مي شوم علم و علم مي شود قدرت، من با علم در ذهن، تصرف مي کنم، من به طبيعت پي مي برم و هم در آن تصرف مي کنم (يعني رياضي) من با ذهن خودم بر اشيايي که در ادراک من است، تصرف مي کنم. وقتي چيزي را شناختم و اندازه گرفتم بر آن احاطه مي يابم و در آن تصرف مي کنم. هواپيما يعني اندازه گيري، اندازه گيري يعني رياضيات، رياضيات يعني عقل و ذهن. Subject يعني آنچه در زير افکنده شده است. Hypogzeimenon (افکندن، نهادن) و object يعني آنچه در روي افکنده شده است. Object را برخي از مترجمان به موضوع ترجمه کرده اند که دلچسب به نظر نمي آيد. شايد در اين مقوله صحيح آن باشد که به «مورد» ترجمه شود. انسان موضوع شناسايي است و بقيه اشيا مورد شناسايي اند. Subjectivity يعني حيث موضوعي، موضوعيت نفساني، نسبت من (سوژه) با ابژه شناسايي و تعرف است. سپس تر نيچه، شناسايي را به قدرت و تصرف معنا کرده و انسان را همان قدرت دانست. نسبت سوژه به ابژه احاطه است. به خصوص در قرن بيستم، فلاسفه يي نظير هايدگر و فوکو تاکيد مي کنند شناسايي موجود از خود يعني قدرت و تصرف، لذا انسان مي شود قدرت. علاوه بر احاطه و تسلط، بايد از خودبنيادي نيز نام برد که انسان، بنياد همه چيز مي شود در حالي که در گذشته خدا بنياد بوده است نه انسان. انسان اين معني را کشف مي کرد که بنياد امور خداوند است. اين خودبنيادي در تاريخ پيش از اين ديده نشده بود. حال آنکه ماهيت و حقيقت اشيا به من بستگي دارد. انسان جديد ناآرام و بي قرار است و مي خواهد همه چيز را تغيير دهد. به قول سارتر انسان «سوداي محال است» يعني مي خواهد خدا باشد ولي خدا نيست. خدايي علم که در قرن بيستم اثبات مي شود، ظل البشر است. در گذشته عالم نظمي داشته است و انسان از آن تبعيت مي کرده است ولي در دوره مدرن فکري انسان مي خواهد به آن نظم دهد لذا همه چيز به من برمي گردد. ولي نه من فردي بلکه من کلي يعني عقل و تجربه که در ميان همه انسان ها مشترک است و اين همان چيزي است که هگل به دنبال شناخت آن است. دکارت ملاکي را سرکار آورد که عنوانش وضوح و تمايز بود نه مطابقت، چون هنوز عالم خارجي را اثبات نکرده بود تا مطابقت را مطرح کند. بعد هم تجربه گرايان تصورات فطري دکارت را نفي کردند و هم درباره اصول عقلاني دکارت بحث کردند تا آنجا که کانت به تعبير خودش با تشکيکات هيوم از خواب جزم گرايي بيدار شد. (در تمهيدات) کار کانت اين بود که زمان را در سوژه قرار داد و اين خيلي مهم است. قدم اول را دکارت برداشت و گام دوم مال کانت بود که ما را به قله تفکر جديد غرب نزديک مي کند که بحث زماني در آن ملحوظ مي شود و اين Temporoghity و حيث زماني و زمانيت، يعني اينکه زمان همراه و قرين با سوژه انساني است و انسان زمانمند است. بعد از اين حيث زمان، قدم بعدي اين است که زمان مي شود historicity يعني از حيث تاريخي، انسان موجودي تاريخي است. اين گامي است که هگل برداشته و بعد صورت هاي غيرهگلي نيز پيدا کرده است مثلاً در ديلتاي و هايدگر و... اين حيث تاريخي بسيار مهم است ولي اگر انسان صرف تاريخ و وجود باشد، ديگر ثباتي نخواهد داشت و همان ضرورت و کليتي که به دنبالش هستند از دست مي رود. انسان تاريخي است ولي اين تاريخيت بايد عقلاني شود تا ضرورت و کليت نيز حفظ شود. بنابراين نزاع همان نزاع قديمي جزيي و کلي است که در عين حال که همه چيز در حال شدن و تغيير است باز يک امر کلي ضروري وجود دارد، حالا آن امر کلي ضروري چيست؟کانت مي گفت؛ شناسايي حاصل تعامل سوژه و ابژه است يعني وقتي چيزي را مي شناسيم ماده اش از خارج مي آيد ولي صورتش را ذهن مي سازد که زمان و مکان اند و آن دو apriori هستند. البته مکان براي محسوسات خارجي که با حس خارجي مي شناسيم، innre sense است ولي زمان هم براي آنها و هم براي آنچه با other sense مي شناسيم، مربوط به حساسيت است. حال نوبت فاهمه است. به اعتقاد کانت آنچه معتبر است، معرفت فاهمه است نه عقل. ما شهودي از زمان و مکان داريم که جدا از شهود تجربي است. البته ما شهود تجربي از آن دو نداريم بلکه مثل ماده و صورت است که عقل آنها را جدا مي کند، شناسايي از مشهود تجربي آغاز مي شود که اين، اکنون و اينجا است ولي اين بدون مفهوم نمي شود. يعني هرچه اين دو مرحله اند ولي حس بدون فاهمه کور است و فاهمه بدون حس بي محتوا است. در مفاهيم تجربي نيز مقوله تاثير دارد و ما همواره آنها را با مقوله مي شناسيم.
مفهوم عقلي همگي محض اند نه تجربي. مفهوم هاي عقلي خارج از تجربه اند و مفهوم هاي محض نيز غيرتجربي اند ولي در تجربه جريان دارند اما مفهوم عقل که ايده استعلايي است، خارج از تجربه است. مقولات ايده نيستند و بر اشياي تجربي اطلاق مي شوند. کليت، عليت، جوهر و وجود، لذا حلولي اند و بر امور تجربي اطلاق مي شوند ولي ايده ها اين گونه نيستند. سه گونه ايده استعلايي داريم؛ جهان، نفس و خدا. که هرسه بيرون از تجربه اند. ما عالم را تجربه نمي کنيم. اينها نومن هستند يعني آنچه را با نوس مي فهميم يا به تعبير فلاسفه قديم با noumenon مي فهميديم و ذوات معقول بودند ولي به اعتقاد کانت اين هر سه غيرقابل شناخت هستند چون هرچه شناختني است، فنومنتال است. شناسايي فقط پديداري است يعني در محدوده تجربه جمعي ممکن است.
مفاهيمي مثل جوهر، عرض، عليت و... همگي قابليت هاي تجربه اند. جوهر يعني ثبات موضوع در مقابل عرض که تغيير و بي ثباتي دارد، مثل ثبات و بي ثباتي و تغيير يعني همان زمان، يعني وقتي تجربه هايي در طول زمان يکديگر را تاييد کردند مي شود جوهر و اگر تغيير کردند مي شود عرض. عليت يعني دو پديداري که متوالي هم سير مي کنند اين توالي و تعاقب يعني زمان محدود است. يعني اول عدم بعد وجود... پس همگي به تجربه ما بستگي دارد ولي در تجربه نيست برخلاف هيوم لذا مي توانيم شناخت کلي و ضروري داشته باشيم بنابراين يک نحو استقلالي از تجربه پيدا مي کنيم و يک امر منطقي در کار مي آيد و چون زمان و مکان apriori هستند، بنابراين طبيعت انباشت تجربه ها نيست بلکه صورتش مال ذهن ماست لذا طبيعت منظم مي شود به نظمي که ذهن من به آن مي دهد و صورت مي بخشد. شناسايي يعني نظم بخشيدن چون صورت طبيعت مال ذهن ماست لذا ما به طبيعت، نظم و قانون مي دهيم.
اين نظام استعلايي منحصر به فرد کانت است که هرچند شناخت تجربي است ولي از سوي ديگر استعلايي است. يعني منحصر در تجربه باقي نمي ماند بلکه ذهن از تجربه بالا مي آيد و به آن قالب مي دهد لذا شناخت هم تجربي است و هم عقلي. در هيوم که همه چيز تجربي است ديگر معرفت ضروري و کلي نداريم، به شکاکيت مي رسيم ولي در کانت يک معرفت ضروري و کلي در محدوده فنومن ها داريم. معرفت نفس الامري ما نه تنها معرفت نفس الامري بلکه معرفت ما همواره پديداري است که ناظر بر نفس الامر اشيا است. پس در اين صورت معرفت نفس الامري کنار مي رود و معرفت موردي يا ابژکتيو که مربوط به مورد و متعلق تجربه است، پديدار مي شود. اين معرفت مربوط به ابژه است. يک وقت سوژه تجربه يي مي کند. اين تجربه قائم به subject مثلاً الف چون مريض است هرچه مي خورد به ذائقه اش تلخ مي آيد يا چون دويده است وقتي وارد اتاق مي شود مي گويد گرمم است. اين تجربه سوبژکتيو است ولي وقتي مي پرسيم اينجا گرم است، بعد مي گويند نه، شما عرق کرده ايد لذا احساس گرما مي کنيد. تجربه آنها objective است و مشخصه اين تجربه، public بودن آن است. اين معرفت کلي و ضروري است يعني همه سوژه ها يکسان آن را درک مي کنند لذا با طرح کانت ما به کليت مي رسيم يعني همه سوژه ها به يکسان آن را مي فهمند يعني در عين اينکه حيث زماني هست ولي به جهت يکساني تجربه ها کليت و ضرورت نيز هست، پس در علم به يک معرفت objective مي رسيم که به نحوي اشتراک نظر در آن حامل مي شود به جهت وحدت اذهان.
هر فردي دو شأن دارد؛ شأن کلي که در همه افراد انسان نيز هست و شأن جزيي که معرفت سوبژکتيو است. هايدگر معتقد است انسان همواره با پيش فرض است ولي همواره مي تواند آن پيش فرض ها را مورد سوال قرار دهد و از اين راه نيز مبتني بر اين پرسندگي تا بي نهايت مي کند. البته اين پرسندگي بالذاته بوده و اصلاً فلسفه با اين پرسندگي است. ولي مهم اين است که آنچه اهميت دارد اصل پرسندگي است يا جواب آن. هگل به جواب اهميت مي داد ولي هايدگر به پرسندگي. تبيين کانت از فهم مشترک انسان ها اين است که ما احکام تاليفي ماتقدم داريم لذا احکام ماقبل تجربي ضروري و کلي داريم و اين از کجا مي تواند باشد؟ از وحدت اذهان(در تمهيدات). راه ديگر (در نقد عقل محض) زمان و مکان از خارج نيامده است پس ما احکام تاليفي ماتقدم نداريم. به اعتقاد کانت هر معرفت ابژکتيوي عام و public است ولي معنايش اين نيست که هرچه public باشد، صحيح و صادق است بلکه کانت عقلانيت را قبول دارد نه عقلانيت صرف. توافق عقلا بر يک امر الهي دليل بر صدق آن نيست بلکه بايد با روش درست و براساس ذهن استعلايي به دست آمده باشد لذا اهميت روش روشن شود؛ همان چيزي که دکارت نيز به آن پرداخت. هيچ فلسفه يي تجربي نيست. هيوم فلسفه تحليلي مي داند ولي فلسفه کانت استعلايي است يعني پرسش از امکان معرفت استعلايي. مي گويد ما معرفت نفس الامري نداريم بلکه معرفت هاي ما موردي است و توافق نشانه معرفت ابژکتيو است نه اينکه اين معرفت مبتني بر اين توافق باشد بلکه بر وحدت ساختار عقل است. پاي وحدت و توافق آرا در وحدت ساختار ذهن است. هگل مي خواهد در روح بر جدايي سوژه و ابژه غلبه کند و به دنبال آن وحدت است، با اينکه منظومه فلسفي کانت حيرت انگيز است ولي يک جاهايي مشکلاتي دارد که ايده آليسم آلمان و مخصوصاً هگل مي خواهد آن را حل کند اما مقياس اين نيست که به معرفت نفس الامري برگردد بلکه اين غلبه بر جدايي ابژه و سوژه در فلسفه هگل در روح از بين مي رود. در اين حالت جدايي ميان عمل در نظر، منطق و امر تجربي (طبيعت) و جدايي ميان في نفسه و لنفسه، همگي از بين مي رود. هگل سعي کرده به فلسفه استعلايي کانت جايگاهي تاريخ بدهد. و در فلسفه کانت يک جدايي بين فاهمه و عقل هست. او مي خواهد به نحوي اين جدايي را حل کند يعني بگويد همچنان که فاهمه به داده هاي تجربي وحدت بدهد، عقل هم مي خواهد به آنچه در فاهمه هست وحدت تامي بدهد. بنابراين به سراغ ايده ها مي رود. ايده جهان، تمام تجربيات خارجي و نفس تمام تجربيات دروني ما را وحدت مي دهد. معذلک هيچ يک از اينها اعتبار ندارند بلکه صرفاً يک نياز سوبژکتيو است. ولي ايده آليست ها مي خواهند جدايي نومن و فنومن، فاهمه و عقل، عقل نظري و عقل عملي غکه سه ايده به عنوان لازمه امر اخلاقي اثبات مي شوند در حالي که عقل نظري، توهم استعلايي هستندف را از بين ببرند. در تفکر کانت عالم پديدار ها ضرورت determinism است ولي اين امر در فنومن ها، آزدي و اختيار است. اين انشقاق را فکر آلمان نمي تواند تحمل کند لذا به دنبال وحدت بخشيدن به اين انشقاق ها است.
خود کانت مي گفت انسان به وحدت نياز دارد و دوست دارد خود را واحد ببيند حتي نه تنها فراتر از وحدت استعلايي بلکه خودآگاهي وحدت نفس الامري. در وحدت استعلايي که کانت قبول دارد که سوژه خودآگاه واحد است بالاتر از آن وحدت نومني را نيز مي خواهد لذا نفس را مطرح مي کند. اين ميل به وحدت يک نياز طبيعي است ولي دليل نمي شود، اين نيازها بايد جواب داشته باشد و خداي واحدي باشد. براي رسيدن به وحدت راهي نداريم جز اينکه سراغ ايده آليسم برويم پس لذا مي گوييم اصلاً نومن نداريم و از ناشناختني اصلاً نيست. چون اگر امر ناشناختني وجود داشته باشد، نظر بر حد شناسايي دارد. اين وجه نظري دارد. روانشناختي است. تعيين معرفت ما پديداري است و اين امور ناپديدارند يعني وقتي مي گوييم معرفت ما زمان و مکان است اشاره به محدوديت و نسبي بودن ذهن و شناسايي دارد.
و از سوي ديگر بنيان ايده آليسم بر استعلايي بودن است، چون زمان و مکان را ذهن مي داند، پس رئاليسم خام نيست ولي از سوي ديگر ايده آليسم بارکلي نيست بلکه استعلايي است. کانت وجود ايده هاي استعلايي را به خصوص در ديالکتيک استعلايي مي پذيرد و نيز در نقد عقل عملي، ايده آليست ها مي گويند از اين صرف نظر کنيد و common sense را رها کنيد چون به محض اينکه بگوييد ناشناختني هست، دچار تناقض شده ايد در حالي که هستي و وجود از مفاهيم محض فاهمه يعني مقوله است و بر امور تجربي اطلاق مي شود، پس همه چيز توي ذهن مي آيد. پس هر چه را که ما اسم بر آن نهيم معنايش اين است که مي شناسيم. بنابراين ناشناختني نيست زيرا اگر ناشناختني باشد با اين اصل در تناقض است. به اين ترتيب ايده آليسم آلمان شکل مي گيرد و اولين چهره سرشناس آن «يوهان فيخته» است.
فيخته،کانت را هم ملاقات کرد ولي کانت ايده آليسم او را نپذيرفت. او کسي است که خيلي با هيجان خود را پيرو کانت مي داند و يک آلماني خيلي علاقه مند به کشورش است. فيخته از من، يعني ذات خودآگاه شروع کرد. من خود را وضع مي کند (يا مي نهد) و من را در مقابل خود وضع مي کند (= برابر نهاد). من در اصل و ذات خود مطلق است ولي در واقع محدود و نسبي است. اين محدوديت يعني قبول جز من اينجا ديگر بحث ناشناخته هاست نه ناشناختني. ما هرچه مي شناسيم در محدوده من مي آوريم لذا من گسترده تر مي شود. من با فعل شناسايي، من را مي شناسد و ابژه هر من مي شود. چيزي که من مي خواهم بشناسم اش وقتي او را شناختم، جزء من مي شود و سوژه با فعل شناسايي، خود را گسترش مي دهد و ابژه ها را مي آفريند. به اين ترتيب تعارض ابژه و سوژه، فاهمه، عقل، حس، تعارض ميان عقل عملي و نظري هم از بين مي رود چون در کانت دو چيز بودند که در يکي نفس را مي پذيرفت و در ديگري رد مي کرد، ولي اينجا نفس و آزادي آن را مي پذيريم. آزادي تعيين گسترش و شکوفا و رها شدن از قيود است. هر چه بيشتر بشناسيم، آزاد تر و گسترده تر مي شويم و به من مطلق نزديک تر مي شويم. هرچه من بيشتر باز شوم، اخلاقي تر هم مي شوم. حتي کانت نيز فعل اخلاقي غير از شناسايي است لذا او در اخلاق ايده ها را مي پذيرفت هرچند در مقام نظر نمي توانست بپذيرد ولي فيخته مي گويد شناسايي فعل ماست زيرا من خود را وضع مي کنم. شناختني يعني آزاد شدن و آزاد شدن يعني تعيين عمل اخلاقي.
منابع فارسي در باب هگل؛-------------------
1- فلسفه هگل، استيتس، ترجمه حميد عنايت
2- اندر شناخت هگل، روژه گارودي، باقر پرهام
3- پديدارشناسي روح هگل، ژان هيپوليت، کريم مجتهدي
4- هگل و مبادي انديشه معاصر، اميرمهدي بديع، احمد آرام
5- پندار گسترش پذيري بي پايان حقيقت، اميرمهدي بديع، احمد آرام
6- مقدمه يي بر زيباشناسي، هگل، محمود عباديان
7- مقدمه يي بر پديدارشناسي روح، هگل، محمود عباديان
8- عقل در تاريخ، هگل، حميد عنايت
9- هگل و فلسفه مدرن، دکتر علي مرادخاني.
اعتماد ۲۰۶۴
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر ۱۳۸۸ ساعت 10:47 توسط علی رضا پارسا
|
مشک خالی پرهیز آب ؟ این مثل را در مورد کسی گویند که بخواهد هنر نداشته اش را یا کار انجام نداده را به رخ دیگران بکشد و از قبل آن منفعتی ببرد . در زمان قدیم که مردم با اسب و شتر و امثال آن مسافرت می کردند وقتی که کسی از سفر حج بر می گشت به نسبت نفوذ و شخصیتی که داشت خویشان و آشنایانش هرکدام از محل اقامت و شهر حاجی مشکی تهیه می کردند و آن را پر از آب می کردند و به پیشواز حاجی می رفتند و سر راه حاجی را آبپاشی می کردند . البته هر چه تعداد افراد مشک به دوش بیشتر بود و سر راه حاجی بیشتر آبپاشی می شد بر اهمیت و شخصیت حاج آقا افزوده می شد . مثلاٌ می گفتند : (( این همان حاجی است که جلو راهش دو فرسخ آب پاشیدند . )) از قضا یک مرتبه که یکی از حاجیهای اسم و رسم دار از مکه برمی گشت ، یکی از آشناهایش که مجبور بود حتما" مشکی تهیه کند و به پیشواز حاج آقا برود با خودش فکر کرد که حاجی از آن حاجیها نیست که دورو برش خالی باشد و حتما" چند نفری برای آبپاشی به پیشواز او می روند . پس چه بهتر من مشکم را از باد پرکنم و ببرم ، چون با بارسنگین تحمل اینهمه راه برایم دشوار است بالاخره آنجا یک کلکی خواهم زد . همین کا راهم کرد . یعنی مشک خود را در خانه پرباد کرد و گلوی مشک را محکم بست و به راه افتاد تا به محل مشک به دوشان رسید . هن و هن کنان خود را خسته و کوفته نشان داد و منتظر موقعیت شد که کارش را شروع کند . به هر حال ، حاج آقا از راه رسید . جمعیت خوشحالیها کردند و هرکدام با مشکهای خود دست حاج آقارا بو سیدند . تا وقت کار و فعالیت مشک به دوشان رسید . در این وقت آن بابایی که مشک پر از باد به دوش داشت با سرو صدای زیاد خود را میان مشکیان انداخت و ((پرهیزآب ، پرهیز آب )) گویان به تقلا افتاد و منتظر شد که مشک رفیق بغل دستیش باز شود آن وقت کار خود را شروع کند بلکه مشتش باز نشود و رسوا نگردد . هرچه بیشتر انتظار کشید کمتر به نتیجه رسید و این انتظار طولانی شد تا اینکه از رفیقش پرسید : (( پس چرا سر مشکت را باز نمی کنی ؟ )) آن بابا گفت : (( راستش را بخواهی می ترسم رسوا شوم چون مشک من عوض اب باد دارد . حالا از تو خواهش می کنم اول تو سر مشکت را بازکن و نگذار من آبرویم پیش حاج آقا بریزد و مرا پیش او روسیاه نکن . )) بیچاره آن مرد که مشکش را به امید دیگران پرباد کرده بود گفت : (( رفیق ، حقیقت را بخواهی مشک من هم پرباد است و از آب خبری نیست و باید فکری کرد که رسوا نشویم . )) تقلا بیشتر شد و از هر سو صدای ((پرهیزآب ، پرهیز آب)) بلند بود . اما حتی یک قطره آب هم از مشکی سرازیر نشد که نشد . تا اینکه معلوم شد همه مشکیان در خانه خود همان فکر را کرده اند که باید مشکشان را عوض آب از باد پرکنند و زحمت و مرارت حمل اینهمه آب را برخود نگذارند. از آن طرف حاج آقا هرچه انتظار کشید دید سرمشکی باز نشد و آبی هم پاشیده نشد . با ناراحتی پرسید : (( پس چرا مشکیان کارخودشان را شروع نمی کنند ؟ )) ملتزمین رکاب حاج آقا پرسان پرسان رفتند و برگشتند و به حاج آقا خبر دادند که مشکها عوض آب باد دارد و مثل اینکه خبری نیست و بقیه راه را بایستی آبپاشی نشده برویم . حاج آقا هم وقتی ماجرا را فهمید با ناراحتی مرتب می گفت : (( مشک خالی پرهیز آب ، مشک خالی پرهیز آب ؟ )) ######################