حکومت علي و مردمسالاري

مهدي غني

برخي چنين مي پندارند که حضرت علي (ع) چون از جانب خدا و پيامبر براي امر حکومت به مردم معرفي شده بود و در حقيقت انتصابي بود، ديگر به راي و نظر مردم کاري نداشت. در اين ديدگاه مردم تنها مکلف بودند حقانيت ايشان را درک کرده و از ايشان حمايت و پيروي کنند. اما مردم آن زمان به اين وظيفه خود عمل نکرده و به ايشان پشت کردند لذا عملاً جرياني به خلافت رسيد که براساس راي و نظر مردم زمانه بود. اين افراد با استناد به ماجراي غديرخم و واقعه سقيفه نتيجه مي گيرند علي(ع) وارث حقي بود که از سوي پيامبر و خدا (و نه مردم) به ايشان اعطا شده بود. در مقابل، حکومت وقت باطلي بود که از سوي مردم و با راي مردم بر سر کار آمد. با اين پيش فرض دو مدل حکومتي تصوير مي کنند که نقطه مقابل يکديگرند، ولايت مداري و مردمسالاري.

برخي ديگر نيز بر اين گمانند که اصولاً حکومت را مردم تعيين مي کنند و در اسلام نيز از ابتدا چنين بوده است و آنچه اتفاق افتاد بر همين روال بود. اين مساله منشاء اختلافاتي در ميان مسلمين شده و حول آن مذاهب و فرقه هايي شکل گرفته اند که هنوز هم ادامه دارد. اين بحث از مناظر مختلف مي تواند پيگيري شود. اما علاوه بر جنبه هاي نظري و فلسفي که بايد جايگاه راي مردم را تبيين کند، يک وجه تاريخي نيز در اين بحث مطرح است که لازمه آن رجوع به گذشته و مرور اتفاقاتي است که محقق شده است. در اين فرصت به اين جنبه بحث مي پردازيم.

مشروعيت و مقبوليت

1- همه فرق اسلامي در اينکه پيامبر در محل غديرخم حضرت علي(ع) را به عنوان مولا به مردم معرفي کرد، متفق القولند اما اختلاف در تفسير و تاويلي است که از واژگان آن پيام شده و منظوري که مدنظر گوينده بوده است. اما نکته يي که قابل دقت است اينکه در همان جا پيامبر ترتيبي داد تا مردم نظر خود را در اين مورد در قالب بيعت ابراز کنند. در آن زمان بيعت کردن رسمي بود که به وسيله آن مردم نظر خود را نسبت به موضوع مورد نظر اعلام مي کردند. جا دارد به اين مساله توجه شود که گرچه پيامبر نزد مردم از نوعي اعتبار ديني و قدسيت برخوردار بود اما براي پيام خود مبني بر ولايت علي (ع) از مردم نظرخواهي کرد.

2- پيامبر در مدينه از دنيا رفت. جماعتي مشغول مراسم تشييع و تدفين پيامبر شدند. در آن زمان به رغم اينکه مسلمانان به لحاظ عقيدتي يک آيين داشتند اما به لحاظ قومي و تبارشناسي در ميان خود دسته بندي هايي داشتند. دو گروه مهاجرين که از مکه هجرت کرده بودند و انصار که ساکنان مدينه بودند يکي از مرزبندي هاي اجتماعي بود که به افراد تشخص و هويت مي داد. همزمان با مراسم تشييع پيامبر برخي از انصار در محل سقيفه بني ساعده جمع شدند تا در مورد رهبري و حکومت پس از پيامبر چاره انديشي کنند. آنها سعدبن عباده را که مريض بود به آنجا آورده بودند و براين باور بودند که پس از پيامبر او را به عنوان خليفه و جانشين ايشان برگزينند. اين محل زميني خالي بود که در قسمتي از آن سرپناهي مسقف با شاخه هاي خرما به عنوان سايبان درست کرده بودند و گهگاه مردمي که مي خواستند با يکديگر گفت وگو کنند در آن محل گرد هم مي آمدند. خبر جمع شدن در سقيفه به جماعتي که در مراسم تدفين حضور داشتند رسيد. گروهي از مهاجرين منجمله عمر و ابوبکر نگران آن شدند که مبادا انصار سرنوشت کل مسلمين را در چنگ خود آورند و اين مساله باعث تشتت و ازهم گسيختگي مسلمين شود. آنها مراسم را رها کرده و خود را به سقيفه رساندند. پس از کشمکش ها و گفت وگوهاي طرفين که در کتب تاريخي ضبط است، سرانجام توافق آن جمع بر اين شد که ابوبکر را به عنوان جانشين پيامبر به رسميت شناسند. فردا نيز با اعلام اين خبر از مردم براي او بيعت خواستند و اکثريت مردم نيز بيعت کردند.

3- ابوبکر دو ماه و اندي بر مسند حکومت بيشتر نبود و بعد درگذشت. ايشان در روزهاي آخر عمر خود، شخصاً عمربن خطاب را به عنوان خليفه بعد از خود تعيين کرد و طبق نوشته يي اين تصميم را اعلان کرد. به اين ترتيب عمر به عنوان خليفه دوم زمام امور را به دست گرفت. بنابراين خليفه دوم به شکلي کاملاً انتصابي بر سر کار آمد.

4- عمر حدود 10 سال خلافت کرد. در سال دهم خلافت خود مورد سوء قصد يک ايراني به نام فيروز معروف به ابولولو قرار گرفت. ايشان نيز در روزهاي آخر عمرش براي تداوم خلافت بعد از خود چاره يي انديشيد. شش نفر را خود تعيين کرد که به عنوان يک شورا خليفه بعدي را انتخاب کنند. علي (ع) نيز جزء اين شش نفر بود. ضمناً مقرر کرد چنانچه در ميان جمع شورا اختلاف نظر ايجاد شد و آرا سه به سه مساوي شد، سه نفري که عبدالرحمن بن عوف جزء آنهاست ارجح خواهند بود و نظر آنها ملاک قرار خواهد گرفت. پس از درگذشت عمر در ميان اين جمع اختلاف نظر پديد آمد و سه نفر عبدالرحمن و خود عثمان و سعدبن ابي وقاص به خلافت عثمان نظر دادند و چنين شد. سه نفر ديگر طلحه و زبير و علي(ع) بودند.

5- عثمان در سال 23 قمري به خلافت رسيد و تا سال 35 بر اين مسند بود. سال هاي آخر حکومت وي با نارضايتي بخشي از مردم و بالا گرفتن اعتراضات آنها مصادف شد. اين اعتراضات به قتل وي انجاميد. اين در حالي بود که سرنوشت خلافت پس از وي مشخص نشده بود. پس از قتل عثمان مردم به سوي خانه علي(ع) هجوم بردند و اعلام کردند او را مناسب ترين شخص براي خلافت مي شناسند.

به طور طبيعي حضرت علي با توجه به حقانيت و صلاحيت خود بايد از اين امر استقبال کرده و حتي منتظر مردم ننشيند بلکه خود اقدام به تصرف خلافت کند اما ايشان نظري ديگر داشت و به مردم گفت؛ مرا واگذاريد و از ديگري بخواهيد. اگر مرا واگذاريد من مانند يکي از شما خواهم بود و قطعاً براي کسي که شما او را به ولايت امري برگزينيد شنواترين و مطيع ترين شما خواهم بود. من وزير و مشاور باشم براي شما بهتر است تا اينکه امير باشم.1

مردم اصرار کردند که کسي غير ايشان را شايسته اين مقام نمي دانند. حضرت علي درباره ازدحام آن روز مردم مي گويد؛ چنان جمعيت فشرده بود که بيم کشته شدن کسي زير دست و پا مي رفت. سرانجام ايشان با مشاهده اصرار مردم حاضر گفت بيعت بايد به صورت اعلام شده و آشکار باشد. نمي شود اين طور در خانه بيعت کرد. فردا در مسجد گرد مي آييم. فردا مردم فوج فوج براي بيعت علي (ع )به مسجد آمدند. همه گروه هاي انصار و مهاجرين با ايشان بيعت کردند. تنها چند نفر از شخصيت هاي انصار و مهاجرين مثل سعدبن ابي وقاص و عبدالله بن عمر بيعت نکردند. آنها هم به رغم داشتن راي مخالف هيچ گاه در دوران حکومت علي(ع) کسي متعرض شان نشد. حضرت علي درباره علت پذيرفتن امر خلافت خود توضيح داده است؛ اگر حضور مردم و تعهدي که آگاهان در برابر خداوند دارند که بر ظلم سکوت نکنند، نبود هرگز اين امر را نمي پذيرفتم.

مرور اين وقايع نشان مي دهد مستقل از ديدگاه هاي رايج ميان نحله هاي مختلف، خلفاي اول تا سوم در تاسيس حکومت کمتر دغدغه آراي عمومي و پذيرش عامه را داشته اند و بيشتر به نوعي حکومت انتصاب از بالا گرايش داشتند. کمااينکه خليفه اول خود جانشينش را تعيين کرد. خليفه دوم نيز شورايي انتصابي را مسوول اين کار دانست. در حالي که علي(ع) هرچند خود را صالح تر مي دانست، اما نسبت به پذيرش عامه و افکار عمومي احترام و تاکيد داشت و بدون آن تمايلي به حکومت نشان نمي داد. هم در غديرخم از مردم بيعت گرفت و هم در دوره خلافت پس از عثمان خود داوطلب و شروع کننده براي تصدي امر نبود بلکه پس از اصرار مردم قدم پيش گذاشت و با اقبال عمومي و اصرار آنان بر سر کار آمد. گذشته از اين به رغم تاييدات پيامبر و شايستگي شخصي خود هيچ گاه درصدد تحميل حکومت خويش بر مردم برنيامد.

منتقد حکومت

گذشته از ديدگاه و رفتار امام علي درباره حکومت و مردم، برخورد ايشان با رقباي سياسي اش نيز درخور تامل است. در دوره خلفاي اول تا سوم که به اعتقاد شيعيان آنها جايگاه علي(ع) را غصب کرده بودند، شاهد رفتاري از آن حضرت هستيم که جاي تامل فراوان دارد. ايشان به برخي رويه هاي خلفاي سه گانه منتقد بود، اين انتقادات را پنهان نمي کرد و به آنها مي گفت. اما هيچ گاه درصدد تخريب و رسوا کردن يا انتقام گيري از آنها برنيامد. او همواره در حکم مشاوري دلسوز در کنارشان بود.

وقتي خليفه دوم تصميم داشت براي جنگ با روميان خود به سرحدات رفته و مستقيماً در جبهه شرکت کند از حضرت علي مشورت خواست. ايشان خليفه را از اين کار بازداشت و به او يادآور شد که نگران شکست جنگ نباشد، خداوند آنان را ياري خواهد کرد و سپس گفت؛ اگر تو خود به سوي دشمن روي و رنجي به تو رسد، مسلمانان ديگر پناهگاهي ندارند و بعد از تو مرجعي نيست که به او مراجعه کنند. بنابراين ديگري را جاي خود به ميدان جنگ فرست.2 چنين راهکاري با آن ادبيات در عرف رقابت هاي سياسي نمي گنجد و الگويي ديگر را نشان مي دهد.

در زمان جنگ با ايران نيز همين اتفاق تکرار مي شود. حضرت امير باز هم عمر را از شرکت مستقيم در جنگ و بيم آسيب رسيدن به او بر حذر مي دارند. ايشان نقش حکومت را به رشته يي که مهره ها را با هم جمع مي کند تشبيه مي کنند و به عمر مي گويند تو مانند قطب و محور باش و اعراب را چون سنگ آسياب بر گرد خود بگردان.3

در دوران حکومت عثمان نيز علي اين نقش مشاوره و انتقادات دلسوزانه را ادامه داد. در مواردي که او را بر خطا مي ديد صريحاً انتقاد مي کرد و مي کوشيد او را از مسير غلط برگرداند. حتي گاه کار به پرخاش مي رسيد اما باز هم از نصيحت هاي مشفقانه خود باز نمي ايستاد. به طوري که عباس عموي حضرت علي موقع رحلت خود، برادرزاده اش را نصيحت مي کند که بيان نظرات و انتقادات به عثمان به مصلحت شخصي او نيست و از ايشان مي خواهد از اين کار باز ايستد.4

زماني فرا مي رسد که مخالفان عثمان اطراف دارالاماره تحصن مي کنند. عثمان خبردار مي شود که زمزمه هايي در دفاع از علي(ع) درميان مخالفانش وجود دارد. وي براي خواباندن شورش، براي علي(ع) پيغام فرستاد که تو از مدينه دور شو تا اعتراضات فروکش کند. اينجا نيز علي(ع) رفتاري متفاوت نشان مي دهد. در حالي که عرف رقابت هاي سياسي حکم مي کرد که در چنين موقعي که توده هاي مردم عليه رقيب برخاسته اند موقع خوشه چيني و بهره برداري است و بايد حضور بيشتري در صحنه داشت، علي(ع) خواسته عثمان را برآورده کرده و از شهر خارج مي شود. شورش مي خوابد و عثمان کسي را مي فرستد تا علي(ع) به شهر بازگردد. اما در زماني ديگر ماجرا تکرار مي شود. عثمان دوباره از علي مي خواهد شهر را ترک کند. در اينجاست که علي زبان به گلايه گشود که؛ عثمان مرا چون شتر آبکش مي خواهد که با دلوي بزرگ پيش و پس روم. به من فرستاد تا بيرون روم، سپس فرستاد تا بازگردم و اکنون فرستاده است تا بيرون شوم. به خدا آنقدر از او دفاع کردم که ترسيدم در اين کار گنهکارم. 5

اعتراضات بالا مي گيرد. کار به جايي مي رسد که گروهي چاره را در کشتن خليفه مي بينند. موقعي که معترضان به عثمان جمع شده بودند و قصد کشتن او را داشتند باز حضرت علي پيش مي افتد و به شدت با کشتن او مخالفت مي کند و آنها را از اين کار بازمي دارد.6

اين درحالي بود که ايشان بر شايستگي خويش براي امارت مسلمين آگاه بود و آن را ابراز مي کرد، اما هيچ گاه سمت رسمي دولتي و حکومتي در اين دوران نداشت، ولي در عين حال با خلفاي وقت رفتاري داشت و نسبت به آنها مواضعي اتخاذ مي کرد که بيشتر به يک مشاور دلسوز درون نظام مشابهت داشت. اين رفتار مشي مسالمت آميز و کريمانه ايشان را نشان مي دهد و با شيوه رقابت هاي سياسي رايج کمتر همخواني دارد. به خصوص در جامعه آن روز که خشونت و انتقام و کينه توزي با فرهنگ و منش جامعه عجين بود. ايشان خود اين مشي را زمان بيعت با عثمان چنين توضيح مي دهند؛ همانا مي دانيد که من از ديگران به خلافت سزاوارترم. اما به خدا سوگند مادام که امور مسلمين به سلامت بگذرد به کسي جز من ستم نرسد، من قطعاً تسليم هستم و اجر اين کار را پذيرايم و بر زر و زيوري که در آن برهم پيشي مي گيريد، چشم ندارم.7

جمله «ماسلمت امورالمسلمين» در عبارت فوق انگيزه علي (ع) را از مشي مسالمت جويانه خويش نشان مي دهد. او تصريح مي کند اگر حکومت براي عامه جامعه مفيد باشد و تنها به من اجحافي صورت گرفته باشد از حق خود مي گذرم. اگر بخواهيم اين عبارت را در فرهنگ سياسي امروز ترجمه کنيم مي توان گفت مادامي که حکومتي منافع ملي يا مصالح کلي جامعه يا سعادت ملت را تامين مي کند علي از حق شخصي خود مي گذرد و به آن حکومت تن مي دهد و از حق مسلم خود به خاطر آن مي گذرد در حالي که برخي منافع ملت را براي مصالح شخصي و گروهي قرباني مي کنند.

اين نکته براي پيروان ايشان و ساير فرق اسلامي جاي تامل بيشتري دارد که به رغم عشق به ايشان، از رويه هاي عملي ايشان سرمشق نمي گيرند. راستي چرا علي(ع) نام سه تن از پسرانش را که در دوران خلفا به دنيا آمدند، عمر و عثمان گذاشت که بعدها در کربلا همراه حسين(ع) به شهادت رسيدند. امام حسن(ع) نيز نام فرزندش را ابوبکر گذاشت.8 اين فرهنگ نشان مي دهد رويه آنان خصومت و نفي مطلق و کينه توزي نبوده است؛ رويه يي که گاه پيروان از ياد مي برند.

حق حاکميت، حقوق ملت

عرف سياسي چنين است که رهبران سياسي قبل از حکومت از حقوق ملت فراوان سخن مي گويند و چون بر مسند مي نشينند اين فصل را از ياد مي برند. اما علي(ع) در جامعه يي که فرهنگ قبيله يي بر آن حکمفرما بود و سخن گفتن از حقوق فرد در مقابل حکومت معني نداشت، چون به حکومت مي رسد از حقوق حاکم و حقوق ملت سخن مي گويد و مي کوشد مردم را با حقوق خود آشنا کند. در صفين ضمن خطابه يي درباره حقوق والي و حقوق مردم9 تصريح مي کند؛ خدا براي من به خاطر حکمراني بر شما حقي قرار داد و براي شما نيز حقي است بر عهده من. در اين خطبه سخن گفتن از حق يکجانبه را که حکومت ها ترويج مي کردند، مردود مي شمرد و تاکيد مي کند؛ «کسي را حقي نيست جز آنکه بر عهده او نيز حقي است و برعهده او حقي نيست جز آنکه او را نيز حقي بر ديگري است و اگر کسي را حقي بود که حقي بر او نبود، خداي سبحان است نه ديگري از آفريدگان.»

ايشان صريحاً از حقوق دوجانبه سخن مي گويد؛ «حقي بر کسي واجب نيست مگر حقي که برابر آن است گزارده شود و بزرگ ترين حق ها که خدا واجب کرده است حق حکمران است بر افراد و حق افراد است بر حکمران.»

در همين خطبه مردم را عليه خود تشجيع مي کند و آنها را از اينکه او را بستايند، باز مي دارد. مي گويد؛ «با من چنان که با سرکشان و جباران سخن مي گويند سخن مگوييد... مرا بزرگ نينگاريد...از گفتن حق و ابراز عدالت نزد من باز نايستيد. که من نه برتر از آنم که خطا کنم و نه در کار خويش از خطا ايمنم، مگر خدا مرا در کار نفس ياري دهد...»در دوران کوتاه حکومتش نيز نشان داد به اين اصول وفادار است. او هيچ کس را براي بيعت گرفتن اجبار نکرد. بر آنان که به او راي منفي دادند خرده نگرفت و محدودشان نکرد. حتي آنان را که بر او شوريدند و جنگي عليه او سازمان دادند و درصدد سرنگوني اش برآمدند، پس از دفاع در برابر آنان و شکست خوردن شان آزادشان گذاشت و بخشش را بالاتر از انتقام دانست .(جنگ جمل)

آزادي مخالف

مقوله آزادي امروز در همه جوامع مطلوب مردم است. اما در عين حال حتي جوامع دموکراتيک امروز در شرايط استثنايي چون زمان جنگ برخي محدوديت ها را به رسميت مي شناسند. تمرکزگرايي و وحدت فرماندهي در عرصه جنگ اجتناب ناپذير است. فرماندهان به کسي اجازه نمي دهند در باره سرنوشت جنگ در تصميمات مرکزيت ترديد ايجاد کند. تمرد در جنگ را با سخت ترين مجازات ها پاسخ مي دهند. امام علي(ع) باز هم برخلاف عرف سياستمداران رويه يي ديگر را به نمايش گذاشته است. او چنان به آزادي و راي مردم احترام مي گذاشت که در ميدان جنگ صفين، لشگريان به خود اجازه مي دهند با ادامه جنگي که مي رفت با پيروزي بر معاويه به سرانجام رسد، مخالفت کنند. در حالي که او فرمانده کل بود و طبعاً استراتژي جنگ بر عهده او بود، عده يي که بعدها خوارج نام گرفتند با ادامه جنگ مخالفت مي ورزند تنها به اين دليل که لشگريان معاويه قرآن بر سر نيزه گرفته اند و ما حق نداريم با قرآن بجنگيم. در چنين شرايطي معمولاً متمردين در ميدان جنگ به عنوان خائن تلقي شده و مستحق مجازات مي شوند. اما او به تبيين و توضيح مي پردازد تا تفکر سطحي و قشري آنها را اصلاح کند. همان جاست که مي گويد قرآن ناطق منم و اينها جز اوراقي نيست. اما مقدسين از اينکه قرآن زير دست و پا بيفتد، ابا دارند و قانع نمي شوند. پيشنهاد حکميت ميان دو لشگر طرح مي شود. او که خود با اصل حکميت در آن شرايط مخالف بود، پس از اصرار منتقدان به نظر آنها تن در داد و حکميت را اجرا کرد؛ کاري که سرانجام درستي پيش بيني علي(ع) را نشان داد. اما پس از آن هم باز او آن کج انديشان را به اين خاطر حذف نکرد و بر آنان سخت نگرفت تا زماني که خود دست به شمشير بردند و به قتل و غارت مردم پرداختند و آزادانه به نقد و تخطئه حکومت وي مشغول بودند.

او که در واقع يک حکومت مذهبي را نمايندگي مي کرد، به نماينده خود در مصر نوشت با مردم مهرباني کن. چون جانوري شکاري مباش که خوردن شان را غنيمت شماري. از خطاهايشان درگذر و... چرا که مردم دو دسته اند يا برادر تو در ديانت يا همسان تو در آفرينش.10 او به جاي آنکه بر مردم سخت بگيرد، بر نمايندگان حکومتي خويش سخت مي گرفت که در اجراي وظايف شان نسبت به مردم قصور نورزند.

او چنان به رعايت حقوق مردم و امنيت آنان پايبند بود که حتي يک مورد تعرض به حقوق شهروندانش را تاب نمي آورد. زماني در شهر انبار مهاجمان مرزي به خانه زني يهودي که شهروند حکومت علي(ع) بود، هجوم برده و جواهرات او را از دست و پايش بيرون آورده و غارت کردند او پيروانش را سرزنش کرد و گفت؛ اگر مسلماني اين خبر را بشنود و از تاسف آن بميرد جاي ملامت کردن ندارد بلکه شايسته آن است.11

در عرف سياست، طرح شعارهاي راديکال و مطالبات حداکثري مربوط به دوران قبل از زمامداري و در جريان مبارزه و رقابت هاي سياسي است. معمولاً همه انقلابيون و راديکال ها پس از به قدرت رسيدن محافظه کار مي شوند. آرمان ها را از ياد مي برند. اما از علي در دوران رقابت هاي سياسي کمتر طرح شعارهاي حداکثري و مطالبات راديکال را مشاهده مي کنيم، آنچه در اين باب آمده بيشتر مربوط به دوران زمامداري اوست.

پي نوشت ها؛------------------------

1- نهج البلاغه، ترجمه دکتر سيدجعفر شهيدي، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چاپ چهارم،1372، خطبه92، ص 85

2- همان، خطبه 134، ص133

3- خطبه 146، صص 141 و142

4- ابن ابي الحديد، شرح نهج البلاغه، ترجمه دکتر محمود مهدوي دامغاني، ج5، صص 391 تا 393

5- نهج البلاغه، همان، خطبه 240، ص 269

6- همان، نامه 6 و نامه 28، ص 275 و ص 293

7- همان، خطبه 74، ص 56

8- ابوالقاسم سحاب، زندگاني سيدالشهدا، سحاب کتاب، چاپ دوم، 1358، صص 480 تا 483

9- همان، خطبه 216، ص 248 تا 250

10- همان، نامه 53 به مالک اشتر، ص32

11- همان، خطبه 27، ص 28

اعتماد 2048