بر دربار قاجار قانوني حاکم نبود، تصميمات تنها به اراده شاه بستگي داشت
که خود آن هم تابع عوامل زيادي بود. از جمله عواملي که اراده شاه را جهت
مي داد، نظر سفارت هاي روس و انگليس بود و غرايز اطرافيان درباري و در
درجه اول غرايز مبارک ملوکانه. کمتر اتفاق مي افتاد عاملي چون عقل و درايت
و دورانديشي بر اين تصميم سازي و تصميم گيري سايه افکنده باشد. در طول
دوران سياه حکومت قاجار فرصت هاي کوتاهي هم پديدار شد که کساني چون قائم
مقام فراهاني و ميرزاتقي خان اميرکبير در کنار شاه قرار گيرند و عامل
عقلانيت و دورانديشي و منافع کشور را در انتخاب و اراده شاه تسري و دخالت
دهند. از همين مسير بود که در دل آن سياهي پرتوهاي اميدي درخشيد، گام هايي
به نفع ملت و مملکت برداشته شد و روزنه هايي پيدا شد تا کار به انقلاب
مشروطه کشيد.
از آشپزي تا صدارت
شايد اگر آن دربار قانونمند بود، براساس قانون حاکم جز اشراف زادگان را
راهي به دربار و مقام صدارت و وزارت نبود. بي قانوني راه را براي آشپززاده
يي چون ميرزاتقي هم باز گذاشت تا استعداد خود را شکوفا کند و نظر مقامات
را به خود معطوف سازد و در دربار جايي باز کرده و سرانجام به صدارت برسد.
اما اين آشپززاده از چنان رشد و جسارتي برخوردار بود که توانست علاوه بر
پست و مقام، خواهر شاه را نيز به همسري گيرد و صدراعظم و همزمان داماد
ناصرالدين شاه شود.
تا همين جاي کار کافي است بدانيم فرزند کربلايي قربان آشپز قائم مقام،
آدمي معمولي نبوده که به چنين مقاماتي دست يافته است. درحالي که صاحب
منصبان و قدرتمندان خداي از دست دادن فرصت ها بودند او از هر فرصتي بهره
جست که خود و کشور را يک گام به پيش برد. بي ترديد براي همه فرزندان آدم
فرصت هاي فراواني پيش مي آيد تا خود را از فلاکت بيرون کشند، اما همه از
اين فرصت ها بهره نمي گيرند. رمزش اين است که روي اين لحظات عمر کسي
ننوشته تا بدانيم کدام زمان ها را نبايد از دست داد. آنها که از زمان بهره
جستند فرصت را خود آفريدند. براي ميرزاتقي هم کسي سفره پهن نکرد. او ظروف
غذاي ناهار فرزندان قائم مقام را به اتاق معلم شان مي برد و در کناري مي
ايستاد تا پس از غذا خوردن آنها، ظروف خالي را برگرداند. او همين لحظات
بيهوده را تبديل به فرصت کرد. گوش مي ايستاد و درس هايي را که معلم مي گفت
با تمام وجود مي آموخت.
روزي قائم مقام براي آزمودن فرزندانش به کلاس درس آنها آمد. هرچه پرسيد و
آنها ندانستند، تقي پاسخ گفت. وقتي قائم مقام فهميد او اين مسائل را در
زمان غذا آوردن و ظرف بردن آموخته است، تحسين اش کرد و هديه يي به او داد.
تقي هديه را نگرفت و با گريه از قائم مقام خواست اجازه دهد در کلاس درس او
هم حضور يابد. چنين شد که راه ترقي ميرزاتقي باز شد و او روز به روز جوهره
و استعداد خود را بهتر نشان داد. در دوران صدارت قائم مقام ابتدا منشي شد
و سپس مستوفي گري نظام را برعهده گرفت. در هر مسووليتي بود شايستگي خود را
نشان مي داد. پس از چندي به مقام وزارت نظام آذربايجان دست يافت و در آنجا
بود که با ناصرالدين ميرزا وليعهد ميانه خوبي پيدا کرد. در ماموريت هايي
که به او محول شده بود همه جا درايت و تيزهوشي و ميهن دوستي اش آشکار مي
شد. صدارت و اصلاحات
زماني که محمدشاه مرد و ناصرالدين ميرزا پسرش در 17سالگي به تخت نشست،
ميرزاتقي خان از رجال مورد اعتماد شاه جوان به شمار مي رفت. 1264 قمري
ناصرالدين شاه تاجگذاري کرد و ميرزاتقي خان را به صدارت برگزيد و پس از
چندي به او لقب اميرکبير اعطا کرد. اميرکبير تنها چهار سال در اين مقام
خدمت کرد. اما در اين زمان کوتاه چنان خدماتي از خود به جا گذاشت که اثر
ماندگارش سال ها پس از او باقي ماند و منشاء تحولاتي در عرصه هاي مختلف
شد.
در سال 1266 او تاسيس دارالفنون را آغاز کرد و همه کارهاي لازم را براي
راه اندازي اين نهاد بزرگ و بسيار موثر به اجرا درآورد. تنها افتتاح آن به
زماني افتاد که او از صدارت معزول شده بود و در کاشان تبعيد بود. 13 روز
قبل از شهادتش دارالفنون توسط ناصرالدين شاه افتتاح شد در حالي که مبدع و
عامل آن در تبعيد به سر مي برد.
اميرکبير اصلاحاتي در نظام قضايي به وجود آورد. شکنجه را ممنوع اعلام کرد.
کوشيد وضعيت محاکم و قضات را بهبود بخشد. سازمان نظامي کشور و ارتش را
سامان داد. در وضعيت تجارت و صنعت تحولاتي ايجاد کرد. جلوي فساد دربار و
مقامات را به شدت گرفت و همين موجب دشمني با او شد. در مقابل اعمال نفوذ
سفارت هاي روس و انگليس ايستاد و تا جايي که مي توانست نمي گذاشت آنها
براي اداره امور مملکت تعيين تکليف کنند.
يک نمونه از اقدامات ملي اميرکبير ترويج پنبه کاري در ايران بود. شروع
زراعت پنبه در کشور ما از سال 1266 قمري است که دومين سال صدارت اميرکبير
است. يک کشيش امريکايي در اروميه در زمين کوچکي تخم پنبه را کاشته بود و
بعد از ازدست دادن محصول نمونه يي از غوزه شکفته آن را براي دولت فرستاد.
اميرکبير تصميم گرفت پنبه کاري را در کشور رايج کند. دستور داد از آن کشيش
تقدير به عمل آورده و زميني به مدت سه سال در اختيار وي قرار دهند و در
اين مدت از پرداخت ماليات نيز معاف باشد. از طرف ديگر تخم پنبه را ميان
کشاورزان توزيع کرد و ضمناً مقالاتي نيز در روزنامه درباره پنبه کاري و
فوايد آن و تشويق مردم به اين کار منتشر کردند. به اين ترتيب کشت پنبه در
ايران راه افتاد.
از جمله کارهاي ديگر او سياست جايگزين کردن واردات و حمايت از اقتصاد ملي
بود. او در همان مدت کم صدارت خود کارخانه قند راه انداخت تا از واردات آن
بکاهد. همچنين به بلورسازان سنتي اهل قم سفارش داد شيشه قليان بسازند و از
آن پس دستور داد جز شيشه هاي ساخت اين بلورسازان در مجالس دولت شيشه يي
استفاده نشود.
همچنين کارخانه هاي ريسمان ريسي، کارخانه چلواربافي، حريربافي، کاغذسازي،
چدن سازي، چيني سازي، و بسياري رشته هاي ديگر از کارهايي است که با کمک
اميرکبير راه اندازي شد. او افرادي را به خارج کشور مي فرستاد تا در
کارخانه هاي آنجا کار کنند و فوت و فن کار را از آنها فراگيرند و سپس همان
صنايع را در ايران راه اندازي کنند. از اقدامات ديگر امير اين بود که
دستور داد نقشه کامل ايران را ترسيم کنند. او در اين کار بسيار جدي بود و
مقدمات آن را فراهم کرد اما به عمر وي کفاف نداد. بعد از وي مدتي اين کار
تعطيل شد و بعدها پيگيري شد تا به سرانجام رسيد.
امير از چنان اعتماد به نفس و صداقتي برخوردار بود که در مقابل رفتارهاي
نادرست شاه نيز مماشات نمي کرد. ضمن نگه داشتن احترام او در هر مورد به
خطايي برمي خورد به شکلي انتقاد خود را به وي منتقل مي کرد. ناصرالدين شاه
نيز که جواني ناپخته بود از او حرف شنوي داشت به ويژه که امير از موضع
خيرخواهي و حفظ نظام و کشور نصايح خويش را بيان مي کرد. نکته جالب اين است
که در آن عصر ارتباطات مدرن در ايران وجود نداشت. اطلاع رساني و رسانه در
ابتدايي ترين شکلش بود و براي انجام هر کاري بايد از روش هاي سنتي که
زمانبرند استفاده کرد. با اين حال او در عرض سه تا چهار سال حجم عظيمي از
اقدامات عملي و نه وعده هاي توخالي از خود به جا گذاشت. او شاخصي براي
کارگزاران بعد از خود شد که محدوديت زمان و فقدان امکانات را بهانه
سوءمديريت و کم کاري و ندانم کاري خود قرار ندهند.
خائن و خادم
امير آرزوها و برنامه هاي بزرگي براي پيشرفت وطن در سر داشت اما شهوت قدرت
و ثروت نگذاشت او سالياني ديگر در مصدر کار بماند و اين سرزمين کهن را بار
ديگر به دوران شکوفايي خود برساند. کار به جايي رسيد که در باغ فين کاشان
هر بار که قراولان تعويض مي شدند امير بايد از اتاق بيرون مي آمد تا دسته
جديد او را از قراولان قبلي تحويل بگيرد.
مي گويند روزي امير سفارش قليان داد. مستخدم وقتي قليان را حاضر کرد ديد
امير سر در گريبان برده و در حال تفکر است. صبرکرد تا رشته افکار امير را
در هم نريزد. آتش قليان خاکستر شد و او دوباره قلياني جديد آماده کرد. باز
امير را در حال تامل و تعمق يافت. اين کار را پنج بار تکرار کرد و سرانجام
پيش آمد و به امير گفت قليان حاضر است. گويند امير از حال تامل خارج شد و
آهي سرد کشيد و گفت در ايران بايد تسليم خائن شد. ميرزا آقاخان نوري نوکر
انگليس با مهدعليا مادر شاه که کينه اميرکبير را در دل داشت، همدست شدند.
امينه اقدس زن شاه را نيز فريفته همداستان کردند. ناصرالدين شاه را مست
کردند تا فرمان قتل اميرکبير را امضا کند. شبانه حاج علي خان فراش باشي را
با فرمان قتل راهي کاشان کردند تا 20 دي ماه 1268قمري کار امير را يکسره
کند. بعد فرزند حاج علي خان قاتل، که از خوش خدمتي پدر به مال و منالي
رسيد، مورخ از آب درآمد و در کتاب تاريخش نوشت ميرزاتقي خان در قريه فين
کاشان وفات يافت.
اما اين دغل و دروغ ها مانع از روشن شدن حقيقت نشد. به هرحال مردم سره را
از ناسره تشخيص دادند و اين سوال جاي خودش را باز کرد که چرا در اين
سرزمين همواره نخبه کشي رواج يافته است. کساني اين پرسش را رها نکردند و
به بازشناسي عواملي پرداختند که همواره سد راه ترقي اين کشور بوده است؛
عواملي که همواره شرايطي فراهم کرده اند که گويي در ايران قحط الرجال بوده
است، چنان که برخي از زايش اميرکبيري ديگر مايوس شوند و اخوان ثالث بسرايد
نادري پيدا نخواهد شد کاشکي اسکندري پيدا شود.
اعتماد 2149
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۸۸ ساعت 10:35 توسط علی رضا پارسا
|
مشک خالی پرهیز آب ؟ این مثل را در مورد کسی گویند که بخواهد هنر نداشته اش را یا کار انجام نداده را به رخ دیگران بکشد و از قبل آن منفعتی ببرد . در زمان قدیم که مردم با اسب و شتر و امثال آن مسافرت می کردند وقتی که کسی از سفر حج بر می گشت به نسبت نفوذ و شخصیتی که داشت خویشان و آشنایانش هرکدام از محل اقامت و شهر حاجی مشکی تهیه می کردند و آن را پر از آب می کردند و به پیشواز حاجی می رفتند و سر راه حاجی را آبپاشی می کردند . البته هر چه تعداد افراد مشک به دوش بیشتر بود و سر راه حاجی بیشتر آبپاشی می شد بر اهمیت و شخصیت حاج آقا افزوده می شد . مثلاٌ می گفتند : (( این همان حاجی است که جلو راهش دو فرسخ آب پاشیدند . )) از قضا یک مرتبه که یکی از حاجیهای اسم و رسم دار از مکه برمی گشت ، یکی از آشناهایش که مجبور بود حتما" مشکی تهیه کند و به پیشواز حاج آقا برود با خودش فکر کرد که حاجی از آن حاجیها نیست که دورو برش خالی باشد و حتما" چند نفری برای آبپاشی به پیشواز او می روند . پس چه بهتر من مشکم را از باد پرکنم و ببرم ، چون با بارسنگین تحمل اینهمه راه برایم دشوار است بالاخره آنجا یک کلکی خواهم زد . همین کا راهم کرد . یعنی مشک خود را در خانه پرباد کرد و گلوی مشک را محکم بست و به راه افتاد تا به محل مشک به دوشان رسید . هن و هن کنان خود را خسته و کوفته نشان داد و منتظر موقعیت شد که کارش را شروع کند . به هر حال ، حاج آقا از راه رسید . جمعیت خوشحالیها کردند و هرکدام با مشکهای خود دست حاج آقارا بو سیدند . تا وقت کار و فعالیت مشک به دوشان رسید . در این وقت آن بابایی که مشک پر از باد به دوش داشت با سرو صدای زیاد خود را میان مشکیان انداخت و ((پرهیزآب ، پرهیز آب )) گویان به تقلا افتاد و منتظر شد که مشک رفیق بغل دستیش باز شود آن وقت کار خود را شروع کند بلکه مشتش باز نشود و رسوا نگردد . هرچه بیشتر انتظار کشید کمتر به نتیجه رسید و این انتظار طولانی شد تا اینکه از رفیقش پرسید : (( پس چرا سر مشکت را باز نمی کنی ؟ )) آن بابا گفت : (( راستش را بخواهی می ترسم رسوا شوم چون مشک من عوض اب باد دارد . حالا از تو خواهش می کنم اول تو سر مشکت را بازکن و نگذار من آبرویم پیش حاج آقا بریزد و مرا پیش او روسیاه نکن . )) بیچاره آن مرد که مشکش را به امید دیگران پرباد کرده بود گفت : (( رفیق ، حقیقت را بخواهی مشک من هم پرباد است و از آب خبری نیست و باید فکری کرد که رسوا نشویم . )) تقلا بیشتر شد و از هر سو صدای ((پرهیزآب ، پرهیز آب)) بلند بود . اما حتی یک قطره آب هم از مشکی سرازیر نشد که نشد . تا اینکه معلوم شد همه مشکیان در خانه خود همان فکر را کرده اند که باید مشکشان را عوض آب از باد پرکنند و زحمت و مرارت حمل اینهمه آب را برخود نگذارند. از آن طرف حاج آقا هرچه انتظار کشید دید سرمشکی باز نشد و آبی هم پاشیده نشد . با ناراحتی پرسید : (( پس چرا مشکیان کارخودشان را شروع نمی کنند ؟ )) ملتزمین رکاب حاج آقا پرسان پرسان رفتند و برگشتند و به حاج آقا خبر دادند که مشکها عوض آب باد دارد و مثل اینکه خبری نیست و بقیه راه را بایستی آبپاشی نشده برویم . حاج آقا هم وقتی ماجرا را فهمید با ناراحتی مرتب می گفت : (( مشک خالی پرهیز آب ، مشک خالی پرهیز آب ؟ )) ######################