+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 0:31 توسط علی رضا پارسا
|
مشک خالی پرهیز آب ؟ این مثل را در مورد کسی گویند که بخواهد هنر نداشته اش را یا کار انجام نداده را به رخ دیگران بکشد و از قبل آن منفعتی ببرد . در زمان قدیم که مردم با اسب و شتر و امثال آن مسافرت می کردند وقتی که کسی از سفر حج بر می گشت به نسبت نفوذ و شخصیتی که داشت خویشان و آشنایانش هرکدام از محل اقامت و شهر حاجی مشکی تهیه می کردند و آن را پر از آب می کردند و به پیشواز حاجی می رفتند و سر راه حاجی را آبپاشی می کردند . البته هر چه تعداد افراد مشک به دوش بیشتر بود و سر راه حاجی بیشتر آبپاشی می شد بر اهمیت و شخصیت حاج آقا افزوده می شد . مثلاٌ می گفتند : (( این همان حاجی است که جلو راهش دو فرسخ آب پاشیدند . )) از قضا یک مرتبه که یکی از حاجیهای اسم و رسم دار از مکه برمی گشت ، یکی از آشناهایش که مجبور بود حتما" مشکی تهیه کند و به پیشواز حاج آقا برود با خودش فکر کرد که حاجی از آن حاجیها نیست که دورو برش خالی باشد و حتما" چند نفری برای آبپاشی به پیشواز او می روند . پس چه بهتر من مشکم را از باد پرکنم و ببرم ، چون با بارسنگین تحمل اینهمه راه برایم دشوار است بالاخره آنجا یک کلکی خواهم زد . همین کا راهم کرد . یعنی مشک خود را در خانه پرباد کرد و گلوی مشک را محکم بست و به راه افتاد تا به محل مشک به دوشان رسید . هن و هن کنان خود را خسته و کوفته نشان داد و منتظر موقعیت شد که کارش را شروع کند . به هر حال ، حاج آقا از راه رسید . جمعیت خوشحالیها کردند و هرکدام با مشکهای خود دست حاج آقارا بو سیدند . تا وقت کار و فعالیت مشک به دوشان رسید . در این وقت آن بابایی که مشک پر از باد به دوش داشت با سرو صدای زیاد خود را میان مشکیان انداخت و ((پرهیزآب ، پرهیز آب )) گویان به تقلا افتاد و منتظر شد که مشک رفیق بغل دستیش باز شود آن وقت کار خود را شروع کند بلکه مشتش باز نشود و رسوا نگردد . هرچه بیشتر انتظار کشید کمتر به نتیجه رسید و این انتظار طولانی شد تا اینکه از رفیقش پرسید : (( پس چرا سر مشکت را باز نمی کنی ؟ )) آن بابا گفت : (( راستش را بخواهی می ترسم رسوا شوم چون مشک من عوض اب باد دارد . حالا از تو خواهش می کنم اول تو سر مشکت را بازکن و نگذار من آبرویم پیش حاج آقا بریزد و مرا پیش او روسیاه نکن . )) بیچاره آن مرد که مشکش را به امید دیگران پرباد کرده بود گفت : (( رفیق ، حقیقت را بخواهی مشک من هم پرباد است و از آب خبری نیست و باید فکری کرد که رسوا نشویم . )) تقلا بیشتر شد و از هر سو صدای ((پرهیزآب ، پرهیز آب)) بلند بود . اما حتی یک قطره آب هم از مشکی سرازیر نشد که نشد . تا اینکه معلوم شد همه مشکیان در خانه خود همان فکر را کرده اند که باید مشکشان را عوض آب از باد پرکنند و زحمت و مرارت حمل اینهمه آب را برخود نگذارند. از آن طرف حاج آقا هرچه انتظار کشید دید سرمشکی باز نشد و آبی هم پاشیده نشد . با ناراحتی پرسید : (( پس چرا مشکیان کارخودشان را شروع نمی کنند ؟ )) ملتزمین رکاب حاج آقا پرسان پرسان رفتند و برگشتند و به حاج آقا خبر دادند که مشکها عوض آب باد دارد و مثل اینکه خبری نیست و بقیه راه را بایستی آبپاشی نشده برویم . حاج آقا هم وقتی ماجرا را فهمید با ناراحتی مرتب می گفت : (( مشک خالی پرهیز آب ، مشک خالی پرهیز آب ؟ )) ######################